4

دانشمند شهید مصطفي چمران منتظر حقیقی

 

  

صبح یکی از روز های قبل از شهادت عارف دانشمند شهید چمران درکنار رود کارون اهواز همزمان با طلوع آفتاب با دکتر عکسی گرفتم ودقایقی توصیه هایی فرمودند -س.م.ر

پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

انالله وانّااليه راجعون

 

 

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.

هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.

و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.

من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

مصافحه  س.م.ر  با دکتر چمران اهواز ستاد جنگهای نامنظم زمانی که پای دکتر تیر خورده بود

بخشی از مناجات عرفانی شهید چمران

اي خداي بزرگ! تو را شكر مي‌كنم كه راه شهادت را بر من گشودي، دريچه‌اي پرافتخار از اين دنياي خاكي به سوي آسمان‌ها باز كردي و به اميد استخلاص، تحمل همه دردها و غم‌ها و شكنجه‌ها را ميسر كردي.

اينها را به نيت آن ننوشته‌ام كه كسي بخواند و بر من رحمت آورد بلكه نوشته‌ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‌فرسا مي‌شد و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‌كشيد و ديگر نمي‌توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست مي‌گرفتم و شراره‌هاي شكنجه و درد را، ذره ذره از وجودم مي‌كندم و بر كاغذ سرازير مي‌كردم و آرام آرام به سكون و آرامش مي‌رسيدم. آنچه در دل داشتم، بر روي كاغذ مي‌نوشتم و در مقابلم مي‌گذاشتم و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز مي‌كردم؛ آنچه را داشتم به كاغذ مي‌دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‌كردم و از تنهايي به در مي‌آمدم... اينها را ننوشته‌ام كه بر كسي منت بگذارم بلكه كاغذ نوشته‌ها بر من منت گذاشته‌اند و درد و شكنجه درونم را تقبل كرده‌اند. اينجا، قلب مي‌سوزد، اشك مي‌جوشد، وجود خاكستر مي‌شود و احساس سخن مي‌گويد. اينجا، كسي چيزي نمي‌خواهد؛ انتظاري ندارد؛ ادعايي نمي‌كند. فرياد ضجه‌اي است كه از سينه‌اي پر درد به آسمان طنين انداخته و سايه‌اي كمرنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است. چه زيباست راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه شب، فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ. اعتراض خشونت‌بار مظلومي، زير شمشير ستمگر. اشك سرد يأس و شكست بر رخساره زرد دلشكسته‌اي در ميان برادران به خاك و خون غلتيده. فرياد پرشكوه حق از حلقوم از جان گذشته‌اي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن؛‌ از همه قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن. بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن؛ پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن؛‌ به همه طاغوت‌ها نه گفتن. با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن. جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند، ديگر از كسي واهمه نمي‌كند تا حق را كتمان نمايد؛ آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‌تابد و همه قدرت‌ها و حتي قداست‌ها فرو مي‌ريزند و هيچ كس جز خدا _ فقط خدا_ سلطنت نخواهد داشت. من آن آزادي را دوست دارم و از اينكه در دوره‌هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‌ام، خوشحالم و به آن اخلاص و سبكي و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‌ها به آدمي دست مي‌دهد، حسرت مي‌خورم. خوش دارم كه كوله‌بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم و عصا زنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم. خوش دارم از همه چيز و همه كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم. خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند، رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم. خوش دارم كه مجهول و گمنام به سوي زجرديدگان دنيا بروم؛ در رنج و شكنجه آنها شركت كنم. همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم. خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم. خوش دارم هيچ كس مرا نشناسد. هيچ كس از غم‌ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ كس از راز و نيازهاي شبانه‌ام نفهمد. هيچ كس اشك‌هاي سوزانم را در نيمه‌هاي شب نبيند. هيچ كس به من محبت نكند. هيچ كس به من توجه ننمايد. جز خدا كسي را نداشته باشم. جز خدا با كسي راز و نياز نكنم. جز خدا انيسي نداشته باشم. جز خدا به كسي پناه نبرم. خوش دارم آزاد از قيد و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‌هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي كند. قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند. اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد. عقده‌ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‌كنند، بگشايد. غم‌هاي خفه‌كننده را كه حلقومم را مي‌فشرند و دردهاي كشنده‌اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي‌كنند با قدرت معجزه‌آساي زيبايي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداكاري مبدل كند. و آنگاه حياتم را بگيرد و من، ديوانه‌وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‌گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه از كهكشان‌ها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه‌هاي شب در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا كنم، و قلب خود را به اسرار ناگفتني‌ آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان‌ها صعود نمايم؛‌ محو عالم بي‌نهايت شوم؛ از مرزهاي عالم وجود درگذرم و در وادي فنا غوطه‌ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم. خدايا! مرا ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم؛ گناهاني را كه مي‌كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‌كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم. خدايا! تو آنقدر به من رحمت كرده و آن چنان مرا مورد عنايت خود قرار داده‌اي كه من از وجود خود شرم مي‌كنم، خجالت مي‌كشم كه در مقابلت بايستم و خود را كوچكتر از آن مي‌دانم كه در جواب اين همه بزرگواري و پروردگاري، تو را تشكر كنم و تشكر را نيز، تقصيري و اهانتي به ساحت مقدست مي‌دانم. خدايا! مردم آنقدر به من محبت كرده‌اند و آن چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‌اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‌بينم كه نمي‌توانم از عهده برآيم. خدايا! تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم. خدايا! سال‌ها در به در بودم؛ به خاطر مستضعفين دنيا مبارزه مي‌كردم، از همه چيز خود چشم پوشيده بودم و آرزو مي‌كردم كه روزي به ايران عزيز برگردم و همه استعداد‌هاي خود را به كار اندازم. خدايا! به انقلابي‌هاي مصر و الجزاير و كشورهاي ديگر توجه مي‌كردم كه رهبران انقلاب بعد از پيروزي به جان هم مي‌افتند؛ همديگر را مي‌كوبند؛ دشمنان را خوشحال مي‌كنند و عدم رشد انقلابي و انساني خود را نشان مي‌دهند و من آرزو مي‌كردم كه در روزگاران آينده انقلاب مقدس ايران به وجود بيايد كه رهبرانش با هم متحد باشند. خود را فراموش كنند. منيت‌ها را كنار بگذارند. وحدت كلمه خود را حفظ كنند و به انقلابيون دنيا نشان دهند كه انقلاب اسلامي ايران، آن چنان انقلابي است كه برخلاف همه انقلاب‌ها و همه مكتب‌ها و همه كشورها، خدا و مكتب و هدف بر خودخواهي‌ها و غرورها غلبه دارد و نمونه‌اي بي‌نظير در سلسله تكاملي انسانها به شمار مي‌آيد. خدايا! آرزو مي‌كردم كه كشورم آزاد گردد و من بتوانم بي‌خيال از زور و تزوير و دروغ و تهمت و دشمني و خباثت در فضاي آن به سازندگي پردازم و هرچه بيشتر به تو تقرب بجويم. خدايا! تو مي‌داني كه تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظه‌اي كه به دنيا آمده‌ام، نام تو را در گوشم خوانده‌اند و ياد تو را بر قلبم گره زده‌اند. تو مي‌داني كه در سراسر عمرم، هيچگاه تو را فراموش نكرد‌ه‌ام. در سرزمين‌هاي دور دست، فقط تو در كنارم بودي. در شب‌هاي تار، فقط تو انيس دردها و غم‌هايم بودي. در صحنه‌هاي خطر، فقط تو مرا محافظت مي‌كردي. اشك‌هاي ريزانم را فقط تو مشاهده مي‌نمودي. بر قلب مجروحم فقط ياد تو و ذكر تو مرهم مي‌گذاشت. خدايا! تو مي‌داني كه من در زندگي پرتلاطم خود، لحظه‌اي تو را فراموش نكردم. همه جا به طرفداري حق قيام كردم. حق را گفتم. از مكتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع كردم. كمال و جمال و جلال تو را، بر همه مخالفان و منكران وجودت عرضه كردم و از تهمت و بدگويي‌ها و ناسزاهاي آنها ابا نكردم. در آن روزگاري كه طرفداري از اسلام، به ارتجاع و قهقراگري، تعبير مي‌شد و كمتر كسي جرأت مي‌كرد كه از مكتب مقدس تو دفاع كند؛ من در همه جا، حتي در سرزمين‌هاي كفر، علم اسلام را بر مي‌افراشتم و با تبليغ منطقي و قلبي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي‌كردم. و تو اي خداي بزرگ! خوب مي‌داني كه اين، فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرك ديگري جز تو نمي‌توانست داشته باشد. خدايا! از آنچه كرده‌ام اجر نمي‌خواهم و به خاطر فداكاري‌هاي خود بر تو فخر نمي‌فروشم؛ آنچه داشته‌ام تو داده‌اي و آنچه كرده‌ام، تو ميسر نموده‌اي. همه استعداد‌هاي من، همه قدرت‌هاي من، همه وجود من زاده اراده تو است. من از خود چيزي ندارم كه ارايه دهم. از خود كاري نكرده‌ام كه پاداشي بخواهم. خدايا! عذر مي‌خواهم از اينكه به خود اجازه مي‌دهم كه با تو راز و نياز كنم؛ عذر مي‌خواهم كه ادعاهاي زياد دارم. در مقابل تو اظهار وجود مي‌كنم. در حالي كه خوب مي‌دانم وجود من زاييده اراده من نيست و بدون خواسته‌ تو هيچ و پوچم. عجيب آنكه از خود مي‌گويم، منم مي‌زنم، خواهش دارم و آرزو مي‌كنم. خدايا! تو مرا عاشق كردي كه در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشك كردي كه در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه كردي كه از سينه بيوه‌زنان و دردمندان به آسمان صعود كنم. تو مرا فرياد كردي كه كلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا حجت قرار دادي تا كسي نتواند خود را فريب دهد. تو مرا مقياس سنجش قرار دادي تا مظهر ارزش‌هاي خدايي باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداكاري را بنمايانم. تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي، تو مرا به آتش عشق سوختي. تو مرا در طوفان حوادث پرداختي در كوره غم و درد گداختي؛ تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي و در كوير فقر و حرمان و تنهايي سوزاندي. خدايا! تو به من، پوچي لذات زودگذر را نمودي. ناپايداري روزگار را نشان دادي، لذت مبارزه را چشاندي، ارزش شهادت را آموختي. خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه از پوچي‌ها و ناپايداري‌ها و خوشي‌ها و قيد و بندها آزادم نمودي و مرا در طوفان‌هاي خطرناك حوادث رها كردي و در غوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و كفر، غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي. فهميدم كه سعادت حيات، در خوشي و آرامش و آسايش نيست. بلكه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره شهادت است. خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه اشك را آفريدي كه عصاره حيات انسان است. آنگاه كه در ‌آتش عشق مي‌سوزم يا در شدت درد مي‌گدازم يا در شوق زيبايي و ذوق عرفاني آب مي‌شوم و سراپاي وجودم روح مي‌شود، لطف مي‌شود. عشق مي‌شود. سوز مي‌شود. و عصاره وجود به صورت اشك، آب مي‌شود و به عنوان زيباترين محصول حيات كه وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد بر دامان وجود فرو مي‌چكد. اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد. اشك را تقديم خواهم كرد. خدايا! تو مرا اشك كردي كه همچون باران بر نمكزار انسان ببارم. تو مرا فرياد كردي كه همچون رعد، در ميان طوفان حوادث بغرم. تو مرا درد و غم كردي تا همنشين محرومين و دلشكستگان باشم. تو مرا عشق كردي تا در قلب‌هاي عشاق بسوزم. تو مرا برق كردي تا در آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم. تو مرا زهد كردي كه هنگام درد و غم و شكست و فشار و ناراحتي، وجود داشته باشم و هنگام پيروزي و جشن و تقسيم غنايم، دامن خود برگيرم و در كوير تنهايي با خداي خود تنها بمانم. خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه غم و دردهاي شخصي مرا كه كثيف و كشنده بود از من گرفتي، و غمها و دردهاي خدايي دادي، كه زيبا و متعال بود. خدايا! تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي؛ تو مرا به آتش عشق سوختي، در كوره غم گداختي، در طوفان حوادث ساختي و پرداختي، تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي، و در كوير فقر و حرمان و تنهايي سوزاندي. خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه مرا سنگ زيرين آسيا كردي و به من قدرت تحمل دادي كه اين همه درد و فشار را كه در تصورم نمي‌گنجيد بر قلب و روحم حمل كنم از مجالس جشن و شادي بگريزم و به مراكز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم. خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر كردي. خدايا! در غم و درد شخصي مي‌سوختم، تو آن چنان در دردها و غم‌هاي زجر ديدگان و محرومان و دلشكستگان غرقم كردي كه دردها و غم‌هاي شخصي را فراموش كردم. تو مرا با زجر و شكنجه همه محرومين و مظلومين تاريخ آشنا كردي، از اين راه، تو علي را به من شناساندي، تو مرا با حسين آشنا كردي، تو درد‌ها و غم‌هاي زينب را بر دلم گذاشتي، تو مرا با تاريخ درآميختي و من خود را در تاريخ فراموش كردم. با ازليت و ابديت يكي شدم و از اين نعمت بزرگ، تو را شكر مي‌كنم. خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه به من درد دادي و نعمت درك درد عطا فرمودي. تو را شكر مي‌كنم كه جانم به آتش غم سوزاندي و قلب مجروحم را براي هميشه داغدار كردي، دلم را سوختي و شكستي تا فقط جايگاه تو باشد. خدايا! همه چيز بر من ارزاني داشتي و بر همه‌اش شكر كردم. جسمي سالم و زيبا دادي، پايي قوي و تند و چالاك عطا كردي، بازواني توانا و پنجه‌اي هنرمند بخشيدي؛ فكري عميق و ذهني شديد دادي از تمام موهبات علمي به اعلا درجه برخوردارم كردي. موفقيت‌هاي فراوان به من دادي؛ از همه چيز و از همه زيبايي‌ها و از همه كمالات به حد نهايت به من اعطا كردي و بر همه‌اش شكرمي‏گزارم. اما اين خداي بزرگ! يك چيز بيش از همه چيز به من ارزاني داشتي كه نمي‌توانم شكرش كنم و آن درد و غم بود. درد و غم از وجودم اكسيري ساخت كه جز حقيقت چيزي نجويد. جز فداكاري راهي برنگزيند و جز عشق، چيزي را از آن ترشح نكند. خدايا! نمي‌توانم بر اين نعمت تو را شكر كنم ولي به خود جرأت مي‌دهم از تو بخواهم كه اين اكسير مقدس را تباه نكني. خدايا، تو را شكر مي‌كنم كه مرا بي‌نياز كردي تا از هيچ كس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم. خدايا! عذر مي‌خواهم، از اينكه در مقابل تو مي‌ايستم و از خود سخن مي‌گويم و خود را چيزي به حساب مي‌آورم كه تو را شكر كند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا! آنچه مي‌گويم از قلبم مي‌جوشد و از روحم لبريز مي‌شود. خدايا! دل شكسته‌ام، زجر‌كشيده‌ام، ظلم زده‌ام؛ از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده‌اي تيره و مبهم و تاريك قرار گرفته‌ام. تنها تو را مي‌شناسم. تنها به سوي تو مي‌آيم. تنها با تو راز و نياز مي‌كنم. خدايا! دل شكسته‌اي با تو راز و نياز مي‌كند؛ زجر كشيده‌اي كه وارث هزارها سال مصيبت و شكنجه است، ظلم‌زده‌اي كه تا اعماق استخوان‌هايش از شدت درد و رنج مي‌سوزد، نااميدي كه در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاريكي نمي‌بيند و جز آينده‌اي مبهم و تاريك سراغ ندارد. خدايا! هنگامي كه غرش رعد آساي من، در بحبوحه حوادث محو مي‌شد و به كسي نمي‌رسيد، هنگامي كه فرياد استغاثه من در ميان فحش‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها ناپديد مي‌‌شد، تو! اي خداي من! ناله ضعيف شبانگاه مرا مي‌شنيدي و برقلب سوخته‌ام نور مي‌تافتي و به استغاثه‌ام جواب مي‌گفتي. تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي؛ تو در كوير تنهايي انيس شب‌هاي تار من شدي. تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و كمك كردي در ايامي كه هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه و پيش‌بيني نبود؛ تو بر دلم الهام كردي و به رضا و توكل مرا مسلح نمودي و در ميان ابرهاي ابهام، در مسير تاريك و مجهول و وحشتناك، مرا هدايت كردي. خدايا! خسته و دلشكسته‌ام؛ مظلوم از ظلم تاريخ، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل طوفان حوادث، نااميد در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بي‌كس، فقير در كوير سوزان زندگي، محبوس در زندان آهنين حيات. دل غم ‌زده و دردمندم آرزوي آزادي مي‌كند و روح پژمرده‌ام خواهش پرواز دارد تا از اين غربتكده سياه، رداي خود را به وادي عدم بكشاند و از بار هستي برهد و در عالم نيستي فقط با خداي خود به وحدت برسد. اي خداي بزرگ! تو را شكر مي‌كنم كه راه شهادت را بر من گشودي، دريچه‌اي پرافتخار از اين دنياي خاكي به سوي آسمانها باز كردي و لذت بخش‌ترين اميد حياتم را در اختيارم گذاشتي و به اميد استخلاص، تحمل همه دردها و غم‌ها و شكنجه‌ها را ميسر كردي.

 

اولین پل شناور روی کرخه - نفر وسط  س.م.ر
سنگر های صالح حسن بین سوسنگرد و دهلاویه ۱۳۶۰(س.م.ر)

نظرات   

 
0 #1 یا فاطمة زهرا-359 1397-03-18 01:54
سلام علیکم
توصیه های شهید چمران کنار رود کارون چه توصیه هایی بود؟.لطفا اگر عمومی هست برای من هم بگویید.دوست دارم بدانم و اگر خداوند توفیق دهد به کار ببندم.
 

برای ثبت نظر اگر مایلید وارد سایت شده یا عضو شوید.

Copyright © 1387/11/11 - 1397 zohoor.ir تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه نشر معارف قرآن و ولایت محفوظ است.
Template Design:Akin Group
بازگشت به بالا