4

ستارگان (زندگی نامه شهداء و ایثارگران)

 

« نامه شهید محسن حججی به محضر مولا علی بن موسی الرضا ( علیه السلام) »


بسم الله النور، النور

به : انیس‌النفوس، شمس‌الشموس، مولا علی‌ بن موسی الرضا(علیه السلام)
از : غلام رو سیاه، گنهکار

سلام آقای خوبم
از آخرین باری که به پابوستان آمدم، تا کنون، چند سالی می‌گذرد و حال که در صحن و سرایت هستم، سر تا پا شوق و شعف دارم.

یادم هست دفعه قبل ، خواسته‌های زیادی از شما داشتم؛ الآن که خوب فکر می‌کنم به همه خواسته‌هایم رسیده‌ام؛ شغل، سپاه، عروسی، جور شدن زندگی و... ممنونم آقای خوبم، ممنون.

دو روز پیش که با لباس سبز پاسداری به حرمت قدم گذاشتم، چقدر لذت بردم؛ باورم نمی‌شود؛ همه این‌ها را از کرم و بزرگی شما می‌دانم.

مولای من ؛
 با ورود به سپاه، دریچه‌ای جدید از زندگی به روی من باز شد؛ اگر روزی هزار بار، شکر خدا را بگویم، باز هم کم است؛
ارباب من ؛
 از لذت‌های دنیوی هر آنچه که باید می‌چشیدم را چشیدم. حال، بی‌صبرانه مشتاق چشیدن لذتی اخروی هستم، لذتی که نهایتش رضای خداست.

یا رضا، تو را به پدر بزرگوارت موسی‌بن جعفر(علیه السلام) قسم، تو را به فرزند عزیزت جوادالائمه قسم، تو را به خواهر گرامی‌ات فاطمه معصومه قسم، ضامن من شوید.

آقا جان ؛
 دوست دارم همانند علی اکبر(علیه السلام)، در جوانی شهدِ شیرین شهادت را بنوشم و جان ناقابلم را فدای شما اهل بیت کنم.

فقط یک خواسته شخصی دیگر دارم؛ مولای من، بر من منت بگذار و جواز شهادتم را امضا کن.

امشب شام دوشنبه است؛ می‌گویند دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها، پرونده اعمال ما می‌رود دست صاحبمان ولی عصر(علیه السلام).

آقای من، تو را به مادرت زهرا(سلام الله علیها) قسم، شهادت‌نامه‌ام را با امضای خودت مزین کن.

آرزو دارم، امشب پرونده‌ام به همراه جواز شهادتم به دست امام زمان(علیه السلام) برسد؛ بدون شک با دیدن امضای ضمانت شما، ولی عصر(علیه السلام) هم، امضا می‌کند.

گرچه سرتا پا گناهم، رو سیاهم
ضامنم باش ای رضا
مانند آهو دِه پناهم

آقای من،
مرا از درگاهت ناامید نکن.

الهی رضاً به رضاک
لامعبود سواک

دوشنبه/ سه شنبه، ۹۴/۰۵/۰۶
حرم امام رضا(علیه السلام) / رواق الاجابر
۰۱:۳۴ بامداد

« محسن حججی »

************************************************************

حججی!
حجت خدا شد...
برای همه!
خصوصا برای کسانی که
رزمندگان و شهدای دفاع مقدس را
باور نداشتند..
و افسانه می پنداشتند...
بله می شود..
می شود که..
پاک بود و خدمتگزار..
با بصیرت بود و آماده
با کمترین بهاء و بهانه
بیشترین و بالاترین خدمت را
ارایه کرد...
در زمانه ی اختلاس ها!
سیاست بازی ها!
حججی!
حجت خدا بر ما شد...

************************************************************

احترام به والدین ؛ داستانی است که تو آن را می نویسی و فرزندانت، آن را برایت حکایت می کنند،
پس مثل شهید حججی که پابوسی والدین را به جهانیان به نمایش گذاشت، خوب بنویس...
تا جهانی شود.

 

**************************************

کدام شهید هنرمندتر است؟

شهیدی که نشانی قبر خود را داد :
 شهید حمید (حسین) عرب نژاد.

شهیدی که قرض های شخص بدهکاری  را بدون آنکه، آن فرد بدهکار بداند، پرداخت کرد :
شهید سید مرتضی دادگر درمزاری.
 
شهیدی که بدنش با اسید هم از بین نرفت و پس از ۱۶ سال، با پیکر سالم به میهن بازگشت :
شهید محمدرضا شفیعی.

شهیدی که از بهشت برای فرزندش نامه نوشت :
شهید محمود رضا ساعتیان.

شهیدی که عراقی ها برایش ختم گرفتند :
شهید عباس صابری.

شهیدی که روز تولدش، شهید شد :
شهید سید مجتبی علمدار شهیدی، که هر هفته مادرش را سر قبر، صدا می زد.

شهید مستجاب الدعوه :
سید مهدی غزالی.

شهیدی که لحظه خاکسپاریش خندید :
شهید علیرضا حقیقت.

شهیدی که غرور امریکایی ها را شکست :
شهید نادر مهدوی.

شهیدی که عکسش در اتاق رهبر است :
شهید هادی ثنایی مقدم ۱۵ ساله.
 
شهیدی که پیکرش، هنگام نبش قبر سالم بود :
شهید رخشانی ، از شهدای قبل از انقلاب که توسط ساواک شهید شد.

شهیدی که سیدحسن نصرالله، سخنرانی خود را به نام او نامگذاری کرد :
شهید احمد علی یحیی.

شهیدی که قبرش، بوی گلاب می دهد :
شهید سیداحمد پلارک.

شهیدی که پیکرش را کسی تحویل نگرفت :
شهید رجبعلی غلامی از افغانستان.

شهیدی که سر بی تنش سخن گفت :
شهید علی اکبر دهقان.

شهیدی که به خاطر فاش نکردن رمز بی سیم، بدنش قطعه قطعه شد :
شهید بروجعلی شکری.

شهیدی که با وجود اینکه بدنش به استخوان تبدیل شده بود، اما پاهایش درون پوتین سالم بود :
شهید محمدحسین شیرزاد نیلساز.

شهیدی که عاشورا متولد شد و اربعین به شهادت رسید :
شهید مهدی خندان.

شهیدی که با پیشانی بند "یاحسین شهید" به شهادت رسید و ایرانی بودنش محرز شد :
از شهدای گمنام هستند.

شهیدی که بر بدنش عکس یک زن خالکوبی بود :
ایشان از شهدای غواص بودند و دوست نداشت کسی آن تصویر را ببیند. برای همین جاویدالاثر شدند و پیکرشان در اروند ماند و علیرغم ذکر داستانشان، همرزمانشان اسم ایشان را ذکر نکردند.

شهیدی که به حرمت مادرش در قبر خندید :
شهید حاج اکبر صادقی.

شهیدی که در شب عملیات به تک تک اعضا گردان گفت که؛ سرنوشت شما چه خواهد شد؛ شهادت ، اسارت و زنده ماندن.
و در وصیت خود نوشت :
ای برادر عراقی که مرا به درجه شهادت رساندی، اولین کسی را که در آن دنیا شفاعت می کنم تو هستی؛ چرا که مرا به این درجه رساندی.
شهید حاج علی محمدی پور :
فرمانده گردان ۴۱۲ رفسنجان.

و شهیدی که چون اربابش، بی سر شد :
شهید محسن حججی.

**************************************

خلاصه ای از زندگینامه خواص دارای ژن برتر از لقمه حلال:
برادرانِ شهید؛ عزت الله و شکرالله به نشین.[۱]
________________
هر دو، برادر و تنها پسران مادرشان بودند كه جز آنها، دو دختر هم داشت كه يكی از آنها، معلول بود.

پدرشان در جوانی و هنگامی كه بچه ها صغير بودند، فوت كرد و بار معيشت خانواده، بدوش مادر افتاد. او در خانه، نان می پخت و با نان حلال، بچه هايش را بزرگ می كرد تا اينكه شكرالله، درحاليكه نوجوانی بيش نبود، تحصیل در مدرسه را ترک و در معیشت خانواده، کمک کار مادر شد.
شكرالله با آغاز جنگ، عاشقانه به آبادان رفت و در جمع فدائيان اسلام و پس از آن، در گروه شهيد چمران، به دفاع از انقلاب اسلامی پرداخت و سپس بارها در كسوت بسيجی، سنگرنشين جبهه ها شد.
او در عمليات های مختلفی از جمله؛ شكست حصر آبادان، طريق القدس، فتح المبين و... حضور داشت و سرانجام، درحاليكه در گردان امير المؤمنين(علیه السلام) جهرم، در لشكر المهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» در عمليات والفجر٢، شركت كرده بود، پس از دلاوری های زياد، در ارتفاعات شمال غرب جبهه های نور عليه ظلمت، به فوز شهادت نائل آمد و همراه با ٧٢ شهيد ديگر اين عمليات_ که همگی از شهرستان جهرم بودند_  به ندای «هل من ناصر» امام شهيدان، حسين(علیه السلام)، لبیک جانانه ای گفت و به كاروان شهيدان عالم پيوست.

 

شهيد عزت الله به نشين؛
 پس از شهادت برادر، درحاليكه هنوز نوجوانی بيش نبود، عليرغم ممانعت دوستان و مسئولان اعزام نيرو و پس از كسب رضايت مادر زحمتكش خود، راه برادر شهيدش را ادامه داد و پس از بارها حضور در عمليات های سپاه اسلام، سرانجام در عمليات كربلای پنج، در منطقه شلمچه به فوز عظمای شهادت، نائل آمد.

قبور مطهر اين دو برادر در گلزار شهدای رضوان جهرم، زيارتگاه مادری است كه؛ از اينكه "عزت اللّهی" را برای خود خريده است، بر لبانش "شكرالله"، نقش بسته و از اينكه عزيزانش، در آسمان شهادت نورافشانی می كنند، به خود می بالد.
________________
۱.ارسالی از عضومحترم پایگاه، از جهرم

 

**************************************

سردار شهيد حسين املاکی در شب عاشورا سال ۱۳۴۰، در روستای کولاک محله، شهرستان لنگرود در خانواده ای مذهبی و کشاورز ديده به جهان گشود .

او پس از گذراندن دوران تحصيلی خود در سال ۵۸ موفق به اخذ ديپلم در رشته بهداشت محيط شد . علاقه حسين به ورزش، ايشان را به سوی ورزش کاراته و کشتی سوق داد و در اين زمينه موفقيت هایی نيز کسب نمود .

روح ايمان و کفر ستيزی و انقلابی حسين آقا، انگيزه ای فراهم کرد تا به موج عظيم انقلاب بپيوندد و در اين عرصه فعاليت زيادی برای به زانو در آوردن نظام منحوس پهلوی در منطقه داشت و با به ثمر رسيدن نظام مقدس جمهوری اسلامی به سبز جامگان اين نهاد بر خواسته از متن امت اسلامی، سپاه پاسداران لنگرود پيوست و با تجاوز رژيم بعثی عراق به ايران اسلامی و تحميل جنگی نابرابر به انقلاب نوپای اسلامی، به همراه اولين گروه از نيروهای اعزامی گيلان، عازم جبهه های نبرد حق عليه باطل به ديار خونين سرپل ذهاب و قصر شيرين شتافت.

ايمان، شجاعت، خلاقيت، تدبير و توانمندی در وی چنان عالی بود که توانست در کوتاهترين زمان، توان رزمی خويش را تثبيت کند و مدتی بعد هم وارد تيپ ۲۵ کربلا شد .

از آنجا که حسين جوانی مؤمن و برومند و از استعداد و خلاقيت بارزی برخوردار بود، فلذا در مدت زمانی اندک توان رزمی خود را به منصه ظهور رساند و چون بر فرماندهان اين توانمندی عالی نظامی حسين محرز شد؛ در واحد اطلاعات و عمليات، مسئوليت فرماندهی محور يکم را بر عهده او گذاشتند و نقشی فوق العاده در اين سمت ايفا نمود .

خلاقيت حسين در ارائه شناسايی ها و طرح نظامی به قدری عالی و دقيق بود که گويا سالها در دانشکده ها، دروس علوم عالی نظامی و رزم، آموخته بود؛ ليکن دانشگاه او ايمان به خدا و کلاس او جبهه و ميادين نبرد با دشمنان اسلام و قرآن بود.

وی در سال ۶۱ بنا بر سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ازدواج کرد اما هنوز بیش از دوازده روز از پیمان مقدس ازدواج وی نگذشته بود که بسوی جبهه  شتافت و ازدواج را هم عمل به تکلیف و حرمت نهادن به اصول و آرمانهای مکتب غنی اسلام و احکام الهی می دانست. حاصل این پیوند مقدس یک پسر و دو دختر است که از زندگی مشترک ایشان به یادگار ماند.

حسين پس از حضور در عملیات‌های متعددی چون والفجر مقدماتی، والفجر ۱، والفجر ۴، والفجر ۶، والفجر ۸، والفجر ۹ و عملیات بدر، در سال ۶۴ به تيپ قدس گيلان رفت ؛ واحد اطلاعات و عمليات تيپ را تقويت نمود و بهترين طرح عملياتی والفجر ۹ را با توجه به شناسايی هايش در منطقه سليمانيه ارائه و اجرا نمود و به موفقيت های بزرگی دست يافت .

سردار رشيد اسلام، حسين املاکی پس از انجام عمليات کربلای ۲ و کربلای ۴، در عمليات کربلای ۵ با حفظ سمت ، فرماندهی محور عملياتی را در جزيره بوارين بر عهده گرفت و به شايستگی درخشيد.

حسين املاکی، پس از طی رشادت و رزم بی امان مجروح گرديد و پس از بهبودی نسبی مجدد، سوی جبهه های نبرد شتافت و با توجه به اینکه از توانمندی نظامی عالی برخوردار بود، به عنوان فرمانده تيپ يکم لشکر قدس گيلان منصوب شد.

پس از انجام عمليات نصر ۴ ، سردار رشيد حسين املاکی به سمت قائم مقام لشکر ۱۶ قدس گيلان، مشغول به خدمتگزاری گرديد؛ فلذا واحدها و گردان های لشکر را مهيای نبردی ديگر ساخت و در مأموريتی آسيب شديدی ديد؛ بطوريکه ناچار با هلی کوپتر به بيمارستان انتقال يافت که طبق معمول با حاصل اندکی بهبودی مجدد، عازم جبهه های نبرد با خصم دون شد و دوشادوش فرماندهی محترم لشکر، رزمندگان شجاع اسلام را در عملياتها ياری نمود .

سرانجام اين دلاور شجاع اسلام، در ۹ فروردين سال ۶۷ در عمليات والفجر ۱۰، در منطقه عمومی سيد صادق ، شانه دری بر روی ارتفاعات (بانی بنوک) به همراه ياران و همرزمان در اثر حمله ناجوانمردانه(بمباران شيميايی) دشمنان بعثی، به آرزوی ديرينه ای که کسب مقام شهادت در راه حضرت دوست بود، نائل آمد و روح بلند و ملکوتی اش همنشين عرشيان گرديد و پيکر مطهر اين فرمانده شجاع اسلام در ميان انبوه آتش و حملات شيميايی دشمن بر روی ارتفاعات بانی بنوک مأوا گزيد .

پيام مقام معظم رهبری :
شهيد املاكی شما ، كه توی ميدان جنگ، شيميايی زدند ، و خودش هم آنجا در معرض شيميايی بود ، بسيجی بغلدستش ماسك نداشت، شهيد املاكی ماسك خودش را برداشت بست به صورت بسيجی همراهش ! قهرمان يعنی اين !

 

**************************************

شهید ولی‌الله فلاحی در سال ۱۳۱۰ در قریه کولج طالقان (استان تهران) به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در همانجا گذراند و برای ادامه تحصیل راهی تهران شد.
تحصیلات متوسطه را نیز با موفقیت در تهران سپری کرد و در سال ۱۳۲۷، جهت خدمت در ارتش،‌ وارد دبیرستان نظام شد. در سال ۱۳۳۰ وارد دانشکده افسری شد و پس از دریافت لیسانس در سال ۱۳۳۳، با درجه ستوان‌دومی در نیروی زمینی ارتش (لشکر ۹۲ زرهی) مشغول خدمت گردید.

طی سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۳، جهت گذراندن دوره عالی آجودانی به آمریکا اعزام شد و در بازگشت،‌ از جمله معدود افسرانی بود که جهت بنیانگذاری رسته آجودانی در ارتش انتخاب شد و با بنیانگذاری این رسته، به عنوان استاد در دانشکده آجودانی دانشگاه نظامی به تدریس پرداخت.

علاوه بر تدریس، به مدت هشت سال مدیریت آموزش دانشکده فرماندهی و ستاد را نیز عهده دار شد. از سال ۱۳۵۱ تا اواسط سال۱۳۵۳، با درجه سرهنگ دومی به همراه گروهی از افسران ایرانی به عنوان ناظر صلح سازمان ملل در آتش بس ویتنام، به آن کشور اعزام شد.

سرتیپ مسعود بختیاری که از همراهان شهید فلاحی در ویتنام بوده، ‌در مورد بینش مذهبی و سیاسی او می‌گوید:
«جدیت، متانت و علاقه وی (شهید فلاحی) به انجام وظیفه و کار، از ویژگی‌هایی بودند که در مرحله اول نظر مرا به خود جلب کرد و سپس پایبندی‌اش به ادای فرایض مذهبی، مانند نماز و روزه و دوری از منکرات، در یک کشور خارجی، از دیگر ویژگی‌های مشخص ایشان بود.»
 
شهید فلاحی پس از بازگشت، به کار تدریس در دانشکده فرماندهی و ستاد ادامه داد تا آنکه در ۱۲ مهر ماه ۱۳۵۷ ، به درجه سرتیپی ارتقاء یافت و در همان تاریخ به شیراز منتقل و به عنوان معاون فرماندهی مرکز پیاده شیراز ، مشغول به کار شد.

از جمله خصوصیات فلاحی، پایبندی و تعهد به فرامین دینی؛ مانند روزه و نماز اول وقت بود. از جنبه اخلاقی و تقوا نیز قابل احترام همه همکاران و حتی شاگردان خارجی بود. به علت رعایت جنبه‌های مذهبی و دینی، در آن سال‌ها، شغل فرماندهی به وی داده نشد،‌اما از دانش نظامی وی در بالاترین مراتب بهره برداری می‌شد.
شهید فلاحی فردی وطن‌دوست بود و جمله «حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ‌الایمان» را تکرار و تأکید می‌کرد و همیشه می‌گفت خدمت به ملت و میهن، ‌عبادت است.

در هر حال ، حضور شهید فلاحی در شیراز، مقارن با اوج گرفتن مبارزات انقلابی مردم بر ضد حکومت پهلوی بود. پس از اعلام حکومت نظامی در بسیاری از شهرهای ایران، در اثر کوشش های او حکومت نظامی در شیراز لغو شد و نیروهای نظامی از خیابان ها جمع شدند و مسئولیت این حکم دولتی، به شهربانی محول شد.

چندی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، سرتیپ فلاحی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شد.
انتصاب او به این سمت، در شرایطی بود که نیروی زمینی و بلکه مجموعه ارتش، ‌دچار آشفتگی و هرج و مرج ناشی از انقلاب بود،‌ ولی شهید فلاحی که تلاش خود و دیگر افراد انقلابی را در راه پیروزی انقلاب اسلامی، به ثمر نشسته می‌دید، با شور و اشتیاق بیشتری به فعالیت پرداخت و همزمان با سر و سامان دادن یگان‌ها، با انجام مراسمی از قبیل رژه کارکنان نظامی در داخل شهرها، تلاش می‌کرد تا تزلزل روحیه نظامیان و نیز دیدگاه مردم نسبت به ارتش را ترمیم  کند و بین نظامیان و مردم، پیوند برقرار سازد.
در واقع شهید فلاحی، بنیانگذار ارتش جدید ایران با ویژگی‌های اسلامی بود.
 
هنوز مدت زمان زیادی از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل ارتش جمهوری اسلامی ایران نگذشته بود که عناصر ضد انقلاب با حمایت کشورهای خارجی، در غرب و شمال غرب درگیری‌هایی را ایجاد کردند و شهید فلاحی جهت حفظ انقلاب و میهن اسلامی، به آن مناطق شتافت.

سپس با سامان دادن به اوضاع آن مناطق و فداکاری‌های متعدد،‌ در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۵۹ ، از سوی رهبر کبیر انقلاب، به عنوان رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد و مدتی نیز، پس از عزل بنی‌صدر از مقام جانشینی فرمانده کل قوا، طی حکمی از سوی حضرت امام خمینی(ره)، ‌اختیارات فرماندهی کل قوا را برعهده داشت.

و سرانجام با حضور در جبهه‌های جنگ با دشمن متجاوز عراقی و فرماندهی عملیات‌های متعدد،‌ در هفتم مهرماه ۱۳۶۰،‌ پس از عملیات غرورآفرین ثامن‌الائمه(شکست حصر آبادان)،‌ هنگامی که هواپیمای حامل ایشان و شهید فکوری، شهید کلاهدوز، نامجوی، جهان آرا و تعدادی از رزمندگان و مجروحان عملیات، به تهران باز می گشت، دچار سانحه شد و با یاران خود به شرف شهادت نایل آمد.

**************************************

شهید جواد فکوری(وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح و فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران)

*****************************************************************************

جواد فکوری در سال ۱۳۱۷ در محله چرنداپ تبریز به دنیا آمد. دوره تحصیلات ابتدایی را در مدرسه اقبال و تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان مروی تهران گذراند.

وی در سال ۱۳۳۷ مدرک دیپلم خود را با موفقیت کسب کرد و در سال ۱۳۳۸ در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته پزشکی پذیرفته شد ولی به خاطر علاقه زیادی که به خلبانی داشت، با انصراف دادن از تحصیل در دانشگاه، در مهر ماه همان سال وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد.

پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در دانشگاه خلبانی، اولین پرواز مستقل خود را در سال ۱۳۳۹ با هواپیمای T-۳۳ بر فراز آسمان "دوشان تپه" در وضعیت‌های مختلف و به مدت یک ساعت و نیم با موفقیت انجام داد.

فکوری پس از گذراندن این دوره، برای تکمیل آموزش به آمریکا اعزام شد و پس از یک سال و نیم با ۲۶۳ ساعت آموزش پرواز، موفق به اخذ گواهینامه خلبانی هواپیمای شکاری بمب افکن اف ۴ شد و پس از بازگشت به ایران، با درجه ستوان‌دومی در پایگاه یکم شکاری مشغول به خدمت شد و پس از مدتی به پایگاه هوایی شیراز منتقل و در گردان تاکتیکی شکاری مشغول به خدمت شد.

جواد فکوری در سال ۱۳۴۳ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند پسر و یک دختر می‌باشد.

در سالهای پیش از پیروزی انقلاب، او در پایگاه های مختلف نیروی هوایی، پایگاه یکم شکاری مهرآباد به مدت ۳ سال، پایگاه هوایی شاهرخی همدان (سوم شکاری) به مدت ۳ سال و به مدت ۸ سال در پایگاه شکاری شیراز، خدمت کرد. در دهه ۵۰ ، از جمله ناظران نظامی نیروی هوایی بود که به کشور ویتنام اعزام شد.

در هنگام پیروزی انقلاب اسلامی، او معاون پشتیبانی پایگاه دوم شکاری تبریز بود و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به فرماندهی این پایگاه منصوب شد.

به دنبال ناآرامی‌ها و شورش هواداران حزب خلق مسلمان در شهر تبریز، که شامل گروهی از پرسنل پایگاه دوم هم می‌شدند، او گروگان گرفته شد اما موفق به سرکوب شورش و بازگرداندن نظم به پایگاه دوم شکاری و شهر تبریز گردید.

به دنبال این موفقیت، وی به تهران احضار و به فرماندهی پایگاه یکم شکاری مهرآباد منصوب شد. سمت بعدی او در نیروی هوایی، معاونت عملیات نیروی هوایی بود و بعد از یک ماه انجام وظیفه در این سمت، جانشین تیمسار سرلشکر باقری در سمت فرماندهی نیروی هوایی شد.

در سال ۱۳۵۹ او و نیروی هوایی، بحران ناشی از کشف کودتای نوژه را از سر گذراندند و علیرغم پاکسازی‌های گسترده و سوءظن دولت انقلابی، سرهنگ فکوری موفق به احیای فعالیت روزمره و پروازهای عملیاتی نیروی هوایی شد.
به دنبال اولین انتخابات ریاست جمهوری و پس از تشکیل کابینه محمد علی رجایی، او با حفظ سمت، به عنوان وزیر دفاع برگزیده شد و به عضویت دولت درآمد.

به‌ دنبال حمله ارتش عراق به ایران در ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹، سرهنگ فکوری با موفقیت، عملیات البرز یا طرح کمان ۹۹ را که شامل حملهٔ سراسری به پایگاه‌های نیروی هوایی عراق و مراکز حساس نظامی و اقتصادی این کشور بود، به اجرا گذاشت.

در ماه‌های آغازین جنگ، نیروی هوایی تحت فرماندهی سرهنگ فکوری به مقابله با تهاجم زمینی ارتش عراق پرداخت و در بسیاری از موارد، به ‌ویژه حفظ شهر استراتژیک دزفول و پشتیبانی از مدافعان شهر آبادان، نقشی حیاتی را ایفا کرد.

سرهنگ فکوری، شخصاً در طراحی و اجرای عملیات اچ-۳، حمله به پایگاه‌های نیروی هوایی عراق در جوار مرز این کشور با اردن، شرکت داشت.
حمله به اچ -۳ در کنار کمان ۹۹، جزو موفق‌ترین عملیات‌های نظامی نیروهای هوایی مدرن هستند.

همچنین یکی از کارهای گرانقدر ایشان، اعزام ۱۴۰ هواپیمای جنگنده به سوی خاک عراق پس از اولین حمله هوایی ناگهانی مزدوران بعث بود.

سرانجام جواد فکوری در ۷ مهرماه سال ۶۰ در راه بازگشت از جبهه بر اثر سقوط پرواز هرکولس سی-۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران ۱۳۶۰ به همراه جمعی از فرماندهان ارتش و سپاه، تیمسار سرلشکر فلاحی، سرهنگ نامجو، سرداران کلاهدوز و جهان آرا، به شهادت رسید.

پیکر پاک شهید سرلشکر جواد فکوری،  در «قطعه ۲۴ شهدا ردیف ۷۳ شماره ۲۵» بهشت زهرا در تهران به خاک سپرده شد.
************************************************************************************

بیان یک خاطره از زبان همسر شهید فکوری

آن موقع ها تیمسار ربیعی، جواد را در ماه رمضان برای صرف نوشیدنی دعوت کرد. می دانست او اهل روزه است. جواد هم نرفت.

- به او گفتم: امسال، سال درجه ات است با ربیعی ناسازگاری نکن.
اما او گفت : دینم را به درجه نمی فروشم.

**************************************

شهیدی که جسدش بعد از ۱۶سال، سالم مانده بود.
صدام جسدش را سه روز زیر آفتاب سوزان گذاشت و حتی اسید هم رویش  پاشید اما پیکر پاکش هیچ آسیبی ندید.

*************************************************************************

شهید محمدرضا شفیعی، چهارده ساله بود که عزم جبهه کرد، ولی چون سنّش کم بود ، قبولش نمی کردند. بالاخره یک روز، خودش شناسنامه اش را یک سال بزرگتر کرد و به آرزویش رسید و راهی جبهه ها شد.

دفعه ی آخری که راهی جبهه بود نوزده سالش بود، کلی شیرینی و انگشتر و تسبیح خریده بود.
- مادر به او گفت: مادر چرا این چیزها را خریدی؟ فردا زندگی میخوای. خونه میخوای.  
- گفت: مادر، خانه من یک متر جاست که آماده هم هست.  نه آهن میخواد و نه سفید کاری.
بعد یک بیت شعر خواند:
خوش آن روزی که در سنگر بمیرم

نه آن روزی که در بستر بمیرم  

مادر می گوید چند شب بعد از عملیات کربلای ۴ خواب دیدم که محمد رضا با لباس سبز از در وارد شد.
- گفتم: مادر جان چرا به این زودی آمدی؟
- گفت: آمدم شما را از چشم به راهی دربیاورم. باید زود برگردم.


شب بعد نیز، مادر دوباره خواب محمدرضا را دید. خواب دید محمد رضا با یک دسته گل بزرگ وارد خانه شد. اما همین که به جلوی مادر رسید و دسته گل را زمین گذاشت ، حالت بقچه مانند شد.
- محمد رضا به مادر گفت: مادر برایت هدیه آوردم.

بعد ازچند روز، خانواده محمد رضا متوجه شدند در شب عملیات کربلای ۴، تیر به شکم محمد رضا خورده و مجروح شده. هم رزمش نتوانسته بود او را به عقب برگرداند و همانجا مانده بود. فردا صبح که رفته بودند او را بیاورند، او را پیدا نکرده بودند و متوجه شدند که محمدرضا اسیر شده.
به گفته همرزمان دیگر، وی یازده روز در اسارت زنده بوده و در نهایت به خاطر جراحتش زیر شکنجه ی بعثی ها به شهادت رسیده و همانجا در کربلا دفنش کرده اند.
به نقل از دوستانش، وقتی او را اسیر می کنند، می گویند که به امام توهین کن و او با همان حال زخمی می گوید: مرگ بر صدام. آنها نیز با لگد به دهان او می کوبند و دندانش می شکند.

وقتی بعد از شانزده سال، جنازه ی محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر  پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان های جسد هم از بین می رفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود.
وقتی گروه تفحص جنازه ی محمد رضا را دریافت می کردند، سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه می کرده و گفته : ما چه افرادی را کشتیم.

مادر شهید می گوید موقع دفن محمد رضا، هم رزمش به من گفت: « شما می دانید چرا بدن او سالم است؟»
- گفتم:«از بس ایشان خوب و با خدا بود. »

ولی هم رزمش گفت: « راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است:
- هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد.
- مداومت بر غسل جمعه داشت.
- دائماً با وضو بود.
- هر وقت زیارت عاشورا خوانده می شد، ما با چفیه هایمان اشکمان را پاک می کردیم ولی ایشان با دست، اشکهایش را می گرفت و به بدنش می مالید و جالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب می آوردند، ایشان آب را نمی خورد و آن را برای غسل نگه می داشت.

شهید شفیعی در سال ۸۱، در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد.


« روحش شاد و راهش پررهروباد»

 

وصیت نامه شهید محمدرضا شفیعی


بسم الله الرحمن الرحیم
«یا اَیتُها النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیه مَرضیه فَادخُلی فی عِبادی و ادخُلی جَنّتی»

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان ، درهم کوبنده ی کاخ ستمگران
او که عالم هستی را از هیچ آفرید و همه را از حکمتش تعادل بخشید .
و با سلام و درود بی کران بر تمامی رهروان راه حسین.
 آنان که در این راه قدم نهادند و گلوی خود را با شربت شیرین شهادت تر کردند و جان خود را فدای اسلام و قرآن نمودند .
«ما بندگان خدا هستیم و در راه او قیام می کنیم اگر شهادت نصیب شد ، سعادت است.»

اینجانب محمدرضا شفیعی فرزند مرحوم حسین شفیعی لازم دانستم که چند سطر وصیتی با امت حزب الله داشته باشم .
و حال که وقت آزاد شدن من از قفس دنیوی رسیده است، لازم دانستم که به جهاد در راه خدا بپردازم که اگر به درگاه باریتعالی قبول گردید به سوی زندگی سعادتمند و جاوید دیگری پر بکشم .

من یکی از بسیجی هایی هستم که برای اجرای احکام اسلام به جهاد پرداخته ام و از ریخته شدن خونم در این راه باکی ندارم . چون راه ، راه انبیا و اولیای خداست و بایستی پیروی از شهید تشنه لب کربلا نمود :
« اِن کانَ دینِ محمدٍ لَم یَستَقِم اِلا بِقَتلی فَیا سُیُوفَ خُزینی »

بعد از شهادت من، این سعادت را جشن بگیرید که سنگر خونین من حجله ی دامادی من بوده است و ما شهادت را جز سعادت نمی دانیم؛ چون شهادت ارثی است که از انبیاء به ما رسیده است.
سفارش من به کسانی که این وصیت نامه را می خوانند این است که؛
سعی کنید که یکی از افرادی باشید که همیشه سعی در زمینه سازی برای ظهور صاحب الامر دارند‌.
و بکوشید اول خود و بعد جامعه را پاک سازی کنید.
و دعا کنید که این انقلاب به انقلاب جهانی آقا امام زمان متصل شود.
پس اگر می خواهید دعاهایتان مستجاب شود، به جهاد اکبر که همان خودسازی درونی است، بپردازید.

ای برادر و خواهر مسلمان !
بدان که با شعار در خط امام بودن ولی در عمل دل امام را به درد آوردن ، وظیفه انسانی و اسلامی ما نیست.

ای برادران !
ما که هنوز خود را نساخته ایم و تمام کارهایمان اشکال دارد، چگونه می خواهیم دیگران را بسازیم و انقلابمان را به تمام جهان صادر کنیم. در کارها از خود محوری و تفسیر کارها به میل خود، بپرهیزیم و سعی در خودسازی داشته باشیم و خیال نکنیم با کمی فکری که داریم ، فکرمان از همه بالاتر است و از همه خودساخته تر و خلاصه، نظرمان بهتر است .

برادران گرامی و ملت شهید پرور؛
همیشه از درگاه خداوند بخواهید که به شما توفیقی عنایت فرماید که بتوانید در خط امام عزیزمان و برای رضای خدا گام بردارید.

ای جوانان ، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (علیه السلام) در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی (علیه السلام) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین و با هدف، شهید شد .

و ای مادران!
مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید، که فردای قیامت در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل ۷۲ شهید را نمود.
همه مثل خاندان وهب ، جوانانتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید؛ زیرا مادر وهب فرمود :
« پسری را که در راه خدا داده ام، پس نمی گیرم.»

و از خواهران گرامی تقاضامندم که از فاطمه (سلام الله علیها)، یگانه سرور زنان سرمشق بگیرید و حجاب اسلامی خود را رعایت فرمایید.
امیدوارم روزی فرا رسد که همه ملت از زن و مرد و تا جوان و کودک به وظیفه اسلامی خود آشنا شوند و مرتکب گناه نشوند .

در آخر از مادر گرامی خودم حلالیت می طلبم و امیدوارم از زحماتی که برای من کشید، مزد آن را از زینب (سلام الله علیها) بگیرد و امیدوارم همچون دیگر خانواده ی شهدا، استوار و مقاوم بمانید و کاری نکنید که دشمنان را شاد کند .
ای جوانان عزیز و ارجمند، همانطور که امام فرمود : «من چشم امیدم به شماست.»
پس شما هم به ندای "هل من ناصر" حسین زمان لبیک بگویید و به سوی جبهه ها حرکت کنید و نگذارید اسلام و قرآن بی یاور بماند ....

والسلام

ما بندگان خدا، بدنیا آمده ایم تا توشه ای برای آخرت جمع آوری نماییم و به سوی زندگی جاوید پر بکشیم .
«الهی تا ظهور دولت یار، خمینی را برای ما نگه دار»

آمین

محمدرضا شفیعی، ۱۳۶۴/۱۲/۲۵

**************************************

محمدرضا پورکیان، سال ۱۳۳۸ ه.ش در شهرستان امیدیه و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش در دوران حکومت مستبدانه پهلوی، مقلد امام (ره) بود.

او دوران ابتدایی را در سال ۱۳۴۴ در دبستان ابن سینا گذراند و از دانش آموزان ممتاز به شمار می آمد . از هوش و ذکاوت فوق العاده ای برخوردار بود، به طوری که علیرغم سن کم، حافظ کل قرآن و بخش زیادی از نهج البلاغه شد .

اواخر دوره دبیرستان ، در مسجد جامع امیدیه ، کتابخانه اسلامی تأسیس کرد و با دعوت روحانیون آگاه، تلاش زیادی برای آشنایی مردم این منطقه با مسائل جاری کشور و خیانت های شاه به کشور و مردم انجام داد.
او با تشکیل کلاس معارف اسلامی و قرآن، ارتباط با علما و مراجع بزرگ شیعه در شهر قم ؛کتابهایی را به امیدیه و آغاجاری منتقل می کرد که کشف هر جلد از آنها ، سالها زندان و شکنجه را برایش به ارمغان داشت.

محمدرضا در دوران دبیرستان، با نوشتن مقاله و شعار بر علیه رژیم ستمگر شاه ، عده ای از دبیران و دانش آموزان را جذب افکار ناب اسلامی کرد.
در سال ۱۳۵۴ ، پس از نوشتن مقاله ای در مورد ماهیت رژیم و وابستگی او به آمریکا ، مورد تعقیب سازمان امنیت شاه قرار گرفت ، مدرسه تعطیل شد و مأمورین شاه برای دستگیری او وارد مدرسه شدند، اما او موفق به فرار شد .

مدتی بعد به جرم اقدام علیه امنیت کشور در مناطق نفت خیز، دستگیر، بازداشت و شکنجه شد اما با وساطت یکی از آشنایان در اداره شهربانی، آزاد شد که اگر وساطت این افسر مؤمن نبود ، اعدام محمدرضا قطعی بود.

او در همین مقطع به گروه منصورون پیوست و با نام مستعار "رضا احمد آبادی" به تحصیلاتش ادامه داد و دیپلم ریاضی را در اهواز اخذ کرد .
سپس در آزمون سراسری شرکت کرد و ضمن قبولی در رشته مهندسی عمران ، از سوی وزارت علوم قبل از انقلاب، نامزد اعزام به دانشگاه خارج از کشور شد اما او رشته مهندسی عمران دانشگاه اهواز را انتخاب کرد .
 او در این مقطع با کمک عده ای از همکلاسی هایش مثل "ناصرمیرعلایی" و شهید "حمید معینیان"، تشکل دانشجویی"سربازان گمنام " را سازمان داد که نقش عمده ای در اعتصابات و مبارزات انقلابی با حکومت شاه در سطح ادارات، به خصوص شرکت نفت داشت.

 بعد از پیروزی انقلاب، به همراه محسن رضایی و علی شمخانی در تشکیل سپاه پاسداران نقش به سزایی ایفا کرد. مسئولیت ستاد فرماندهی و قائم مقام سپاه پاسداران اهواز را پذیرفت. سپس برای رسیدگی به نابسامانی شهرستان رامهرمز و تأسیس سپاه به آنجا رفت و نقش مهمی در تشکیل هسته های مقاومت بسیج خواهران و برادران و اخراج عناصر منافق و دستگیری عناصر وابسته به طاغوت ایفا نمود.
سپس با گروه های منافق که درصدد تجزیه استان خوزستان بودند، به مبارزه برخاست و در زمان جنگ تحمیلی به عنوان فرمانده سپاه سوسنگرد معرفی شد.

 ۲۳مهرماه ۱۳۵۹، لشگر ۹ زرهی عراق در جریان تسخیر شهر اهواز بعد از شکست سنگینی که از جوانان غیور اهواز متحمل شد، تصمیم گرفت تیپ ۴۳ زرهی خود را از مسیر جفیر به کرخه کور انتقال داده و با عبور از آن رودخانه، جاده حمیدیه_سوسنگرد را در منطقه جرگه سیدعلی قطع کند و خود را به کرخه رسانده و شهر سوسنگرد را برای بار دوم، اشغال نماید.
در این روز دشمن جاده را قطع کرد، به جرگه سیدعلی هم رسید و خیز بعدی را برای اشغال سوسنگرد برمی‌داشت، غافل از اینکه در سوسنگرد شیری هست، بنام محمدرضا پورکیان.
محمدرضا به خوبی می‌دانست، یک تیپ زرهی سوسنگرد را محاصره کرده، این اطلاعات از طریق حسن باقری به او داده شد. همه موجودی‌اش را که ۴۰ نفر نیروی سپاه سوسنگرد بود، برداشت و به دشمن حمله کرد و موفق شد، دشمن را به عقب براند. بعد هم به تعقیب آن‌ها پرداخت، تانک‌ها عقب نشستند و پورکیان به تعقیب آن‌ها رفت. درگیری سخت شد. ۴ نفر از یارانش به شهادت رسیدند.
دانشجوی پاسدار محمدرضا پورکیان، دلاورانه نبرد تن با تانک را تاریخی نمود؛ او به نبرد ادامه داد و پنج دستگاه از تانک‌های دشمن را منهدم کرد و سرانجام در این نبرد، بر اثر اصابت گلوله به پیشانی اش ، به شهادت رسید.

**************************************

«شهید عبدالرسول زرین» با آمار اعجاب آور  ۷۰۰ شلیک موفق، نفر اول جنگ ها در جهان قلمداد می شود.

****************************************************************

عبدالرسول زرین  فرزند شكراله    
محل و تاریخ تولد :
 اطراف گچساران (۱۳۲۰)
محل و تاریخ شهادت :
جزیره مجنون (۱۳۶۲/۱۲/۱۱)

*********************************************************                                                                                                                                                                 
شهید عبدالرسول زرین سال ۱۳۲۰ در یکی از روستاهای توابع استان کهکیلویه و بویر احمد چشم به جهان گشود .
در ۴ سالگی پدر و در ۶ سالگی مادرش را از دست داد. سرپرستی او را دایی اش برعهده گرفت ، در ۹ سالگی با بیداری فطرت حق جویانه احساس کرد حق خود و نزدیکانش را دیگران پایمال کردند. تصمیم به هجرت از آن محیط پر از خان و خان زاده گرفت.

 این نوجوان یتیم خدا جوی در ۱۵ سالگی، بعد از طی طریق کوه و دشت، تنها به اصفهان رسید و بعد از مدتی کار و تلاش، تشکیل خانواده داد و در سن ۲۷ سالگی، اقوامش را که در کودکی گم کرده بود، پیدا کرد و بالاخره منزل و مغازه ای با شغل لباس فروشی در حوالی مسجد باباعلی عسگر اصفهان تهیه کرد و مرتباً و عاشقانه در خانه خدا حضور یافت و از نیایش با رب البیت و تماس با روحانیون سیری نپذیرفت.

عشق به خدا و مبلغین دین خدا و برائت از دشمنان خدا، سراپای وجود او را تسخیر کرد. در تظاهرات ضد طاغوت شرکت می کرد و مزاحمت های ساواک بر اراده محکم و مؤمنانه اش برای تحقق فرامین امام خمینی (ره) کوچکترین خللی ایجاد نکرد، تا این که رژیم پوسیده ستم شاهی افول و آفتاب درخشان حکومت اسلامی طلوع نمود و همگان را، از جمله شهید زرین را به حمایت جانانه بر می انگیخت تا این که جنگ مستکبران و ایادی آن ها، در کردستان و سپس خوزستان شروع شد.
در این هنگام، شهید عبدالرسول زرین که افتخار عضویت در سپاه اصفهان را داشت به غرب کشور اعزام شد و مردانه و هوشیارانه به سرکوبی ضد انقلاب پرداخت.
و بعد از آن ، سراسیمه به جبهه جنوب شتافت.
وی در جبهه ها نقش منحصر به فردی را ایفا کرد و در جنگ های نامنظم و دیگر عملیات ها به عنوان تک تیر انداز ، نقش حساس و ظریف خود را بازی کرد و چنان ضربات مهلکی را ماهرانه به ایادی دشمن وارد کرد که سپاه خصم را بعد از تلفات سنگین مادی و انسانی دچار سرگیجه و تحیر نمود.
زرین، بارها زخمی شده بود و ۶۰ درصد از کار افتادگی داشت. خرازی معافیت او را از رزم صادر کرده بود اما نشستن برای این رزمنده دلاور معنائی نداشت.
تک تیر انداز سرشناس نبرد ، بارها آتشبار دشمن را در ارتفاعات صعب العبور ، فقط با یکبار فشار دادن ماشه تفنگ خاموش کرده است .
با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های جنوب آمده و تا سال ۶۲ ، به طور مداوم در اکثر عملیاتهای جنوب و غرب ، حضور فعال داشته است.
مسئولیت های مختلفی از جمله؛ فرماندهی گردان و محور را بر عهده داشته و گروههای مختلفی را آموزش داده و به عنوان تک تیر انداز ، بین گردان ها فرستاده است .
سرانجام ، روح این مجاهد باصفا و سرباز مخلص لشگر امام حسین(علیه السلام) بعد از بارها مجروحیت و به یادگار گذاشتن ۷ فرزند و ده ها نکته عبرت انگیز، با عشق به حسین بن علی (علیه السلام) در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

**************************************

سرلشکر خلبان شهید ، مصطفی اردستانی در سال ۱۳۲۸ در روستای قاسم آباد از توابع شهرستان ورامین دیده به جهان گشود .
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان ورامین گذراند . پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد . خدمت سربازی را به عنوان سپاه دانش در یکی از روستاهای اسفراین انجام داد .
شرایط جغرافیایی منطقه در آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و اهالی روستا به صورت فراگیر مبادرت به کشت آن می‌کردند . شهید اردستانی تا جایی که می توانست آنها را از این کار باز می‌داشت .
پس از انجام خدمت سربازی ، در سال ۱۳۵۰ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد . پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران ، به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد و پس از اخذ دانشنامه خلبانی، به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی در پایگاه چهارم شکاری دزفول به عنوان خلبان هواپیمای « اف ۵ » مشغول به خدمت شد .
با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی و حتی قبل از آن، جزء نخستین خلبانان حزب اللهی بود که در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی و آگاه کردن سایر قشرهای پرسنل نیروی هوایی، نقش بسزایی داشت .                                                                      

شهید اردستانی پس از انقلاب با جمعی از همکاران، اقدام به انتشار یک نشریه درون گروهی به نام « مخلصین » کرده بود که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود و علی رغم تیراژ محدود ، بسیار جالب توجه و در آگاه سازی پرسنل مؤثر بود .
شهید اردستانی در سال ۱۳۵۹، به عنوان افسر خلبان شکاری در پایگاه شکاری تبریز مشغول به خدمت بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شد ، علی رغم اینکه در روز حمله‌هوایی دشمن به خاک میهن اسلامی در مرخصی به سر می‌برد ، ولی بلافاصله خود را به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد، پروازهای جنگی خود را شروع کرد .
وی در سال ۱۳۶۰ به عنوان فرمانده پایگاه پنجم شکاری (امیدیه) انتخاب و در این پایگاه مشغول خدمت شد . علاوه بر مسئولیت سخت فرماندهی ، خود نیز شخصاً در پروازهای جنگی شرکت می‌جست و نسبت به خدمات جانبی از جمله رسیدگی به امکانات زیستی و فضای سبز و … پایگاه پنجم همت می‌گمارد .
در سال ۱۳۶۳ به سمت معاون عملیاتی پایگاه دوم شکاری منصوب شد . پس از ۳ سال انجام وظیفه در این مسئولیت ، در سال ۱۳۶۶ به عنوان مدیریت آموزش عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد .
پس از شهادت سرلشکر خلبان عباس بابایی که معاونت عملیات نیروی هوایی را عهده دار بود ، شهید اردستانی به این سمت ( معاونت عملیات نیروی هوایی ) برگزیده شد و تا زمان شهادت (۱۳۷۳/۱۰/۱۵ ) عهده دار این مسئولیت مهم بود .
سرلشکر خلبان، شهید اردستانی، در طول جنگ تحمیلی ، همواره داوطلب مأموریت های مشکل بود و بارها اتفاق می‌افتاد که در یک روز ، هفت بار به خاک دشمن حمله می‌برد و بدون شک او با انجام دادن ۴۰۰ پرواز برون مرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پروازهای مختلف در خاک میهن اسلامی ، یکی از قهرمانان جنگ به حساب می‌آید که چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت تا سرانجام در مورخه ۷۳/۱۰/۱۵ بر اثر سانحه‌هوایی ، به همراه فرمانده فقید نیروی هوایی ، سرلشکر شهید منصور ستاری و چند تن دیگر از همرزمانش ، به آروزی دیرینه‌اش رسید و به لقاء معبود پیوست .
شهید اردستانی به هنگام شهادت ۴۶ سال سن داشت و از وی دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار مانده است .


روحش شاد و یادش گرامی باد

*********************************************************************

وصیت نامه بنده خدا مصطفی اردستانی

"اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون.
اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله"

الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت علی (علیه السلام) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست ، مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی.
به حق علی بن حسین زین العابدین، به من لذت عبادت و به حق باقرالعلوم ، لذت علم و به حق امام صادق ، لذت صداقت و به حق امام کاظم ، لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا ، لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی ، لذت جود و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد‌، لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری ، لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی ، لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن.

* چند کلامی از خودم :
من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم؛ چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم به خاطر خدا.
 اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود. امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند. شاید خداوند از گناهان من بگذرد. بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دل شان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد.
و خواهش می کنم اصلاً عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلام تبلیغ کنید.
اگر از من جنازه ای ماند ، در بهشت زهرا در بین بسیجی‌ها دفن کنید. (البته این وصیت نامه پس از تدفین این شهید بزرگوار به دست آمد. لذا طبق خواسته خانواده ایشان ، محل دفنش در صحن حیاط امام زاده جعفر در شهرستان پیشوا از توابع ورامین که زادگاه وی نیز می باشد، بود.) و همه چیز مانند آنها باشد.
من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد. در هیچ مورد. هر چه بنیاد برای یک بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام.

والسلام، محتاج دعای همه

**************************************

فرمانده تخریب قرارگاه های کربلا ، نجف اشرف و خاتم الانبیاء، سردار شهید علیرضا عاصمی در پاییز سال ۱۳۴۱ مصادف با روز اول ماه رجب در شهر کاشمر دیده به جهان گشود .

علیرضا، پسر بزرگ خانواده در دامان پدر و مادری مؤمن نهال زندگی اش بارور گشت . در شش سالگی به مدرسه رفت و از آنجا که پدرش معلم بود در درس و اخلاق فرزند بسیار حساس و اهل دقت بود. علیرضا در مدارسی تحصیل کرد که مقید به آداب اسلامی بودند .

یکی از فعالیت های علی در قبل از انقلاب و با وجود سن کم، تشکیل کتابخانه ای در منزل بود که بیشترین اعضای این کتابخانه نوجوانان ۱۰ تا ۱۷ سال بودند که تعداد زیادی از آنها، در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند .

در مهر ماه سال ۱۳۵۷ به همت علی و دوستان ، اولین راهپیمایی دانش آموزی در کاشمر برگزار شد که خود، سرآغاز حرکتهای مردمی در این شهر گردید.

با پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیتهایش را در قالب انجمن اسلامی دبیرستان ، فراگیری آموزش نظامی و گشت زنی شبانه در شهر ادامه داد …

با شروع رسمی جنگ تحمیلی درآخرین روز شهریور ۵۹ ، شور و نشاط خاصی در وجود علی برای دفاع از حریم انقلاب شعله ور شده بود … علی که حس و حال حضور در کلاس درس را در آن روزهای بحرانی از دست داده بود ، از ساعتها قبل اطراف اتوبوس ها می چرخید ولی مسؤول اعزام ، همان حرف قبلی را تکرار می کرد که فقط ۱۸ سال به بالا را می بریم . سن علی کمتر بود و هر چه اصرار می کرد فایده نداشت ….

از پدر علی نقل شده که یک هفته بعد از جنگ و در ۱۷ سالگی عازم جبهه شد ولی بارها شاهد بودیم که افسوس می خورد چرا یک هفته دیر در جبهه حاضر شده و می ترسید که به خاطر همین، نزد حق تعالی مؤاخذه شود… .
در ماه‌های نخست جنگ که شهید عاصمی در سوسنگرد بود توانست با ادوات جنگی مختلف آشنا شود.
عليرضا عاصمی كه بیش از ۷۲ ماه در اکثر عملیات‌ها با مسئولیت‌های مختلف از خط شکن تا فرمانده ايفای نقش كرده است، دارای تخصص در گروه تخریب بوده و با چاپ کتاب‌هایی در زمینه جنگ و خنثی کردن مین و انفجار و ... در زمینه آموزش همرزمانش گام‌هايی به يادماندنی برداشته است.

علی حیدری، معاون سردار شهید علیرضا عاصمی گفت: برخورداری از نبوغ فکری از خصوصیات منحصر به فرد شهید عاصمی بود.
حیدری با بیان اینکه آنچه امروز در کشورمان از جمله موشک، تانک و... ساخته می‌شود در ابتدا توسط چنین شهدایی ساخته شده است، اظهار کرد:
سردار شهید عاصمی بیش از ۱۳ طرح، اختراع و ابتکار نظامی از جمله «موشک ذوالفقار»، «آتشبار آر.پی.جی»، «سیم خارداربر هیدرولیکی» و موارد دیگر را در طول جنگ تحمیلی به ثبت رساند.

عراق در بمباران شهرها، از بمب جدیدی استفاده می‌کرد که ناتو به صدام داده بود. بمبی حدوداً ۸۰۰ کیلویی با مکانیزم انفجاری متفاوت و قدرت تخریب بالا. این بمب‌ها به منازل مردم می‌خورد و گاهاً عمل نمی‌کرد:
سردار سرافراز اسلام در روز ۱۳ دی‌ماه ۱۳۶۵، درحالی‌که عضو شورای فرماندهی و مسئول گردان تخریب ویژه پاسداران بود در زمان خنثی‌سازی یکی از همین بمب ها در منطقه کرمانشاه و در سن ۲۴ سالگی به درجه رفیع شهادت نائل شد.

پیکر این فرمانده دلاور پس از تشییع بر دستان مردم شهیدپرور کاشمر، در کنار آرامگاه شهید مدرس و در جوار مزار برادر شهیدش آرام گرفت.

**************************************

حسینعلی عالی، شهید فهمیده سیستان و بلوچستان که به عنوان شهید شاخص ملی و شهید شاخص بسیج دانش آموزی کشور نیز لقب گرفته است،  در ماه محرم سال ۱۳۴۶ هجری شمسی در روستای «جهانگیر» شهرستان«زابل» متولد شد.

تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را نیز در این شهرستان گذراند. با اوج‌گیری انقلاب، به همراه پدر و مادر و دیگر وابستگان در مبارزات علیه حکومت استبدادی شاه، شرکت فعال داشت. عشق و علاقه عجیبی به امام و انقلاب داشت و همین موجب شد پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای حراست از انقلاب و دستاوردهای آن به عضویت بسیج در بیاید. او عاشق امام بود و همه را به اطاعت از ایشان سفارش می‌کرد.

با تهاجم نظامی عراق علیه ایران و آغاز جنگ تحمیلی، در حالی که یک دانش‌آموز ۱۴ ساله بود و جثه کوچکی داشت، به جبهه رفت.حسین‌علی در کنار تحصیل، به ورزش کشتی نیز علاقه داشت و در هر دو زمینه موفق بود. او خیلی زود رسالت و توانایی خود را در جبهه شناخت و در واحد «اطلاعات-عملیات» لشکر «۴۱ ثارالله» استان کرمان فعال شد و در عملیات‌هایی همچون «والفجر۸»، «کربلای۱» و «کربلای۵» حضور یافت.

مدیریت، مسئولیت‌پذیری، ولایت‌مداری، اطاعت و فرمانبرداری، احترام و روحیه مشورت از خصوصیات بارز او بود و همین ویژگی‌ها موجب شد تا در ۱۹ سالگی در عملیات «کربلا ۵» از سوی حاج قاسم سلیمانی، مسئول محور عملیات لشکر ۴۱ ثارالله به او سپرده شود. قدرت فرماندهی خوبی داشت. ادب و رفتارش باعث جذب رزمندگان به او شده بود. در انجام فرایض و عمل به مستحبات و قرائت قرآن و دعا کوشا بود.

شهید بر اثر تلاش و مجاهده و مراقبه نفس به درجه ای رسیده بود که آیات الهی را به عینه در همه جا مشاهده می کرد و به مصداق آیه «یسبح للِّهِِ ما فی السموات وما فی الارض» با زمین و آسمان و کوه و دشت در تسبیح ، همزبان می شد. مهمترین نشانه این حضور دائمی در برابر معبود (مرگ آگاهی)او بود. او خود، بارها به زمان مرگ خویش اشاره داشته است.

سرانجام در شب نوزدهم دی‌ماه ۱۳۶۵، در شب عملیات کربلای ۵ در حالیکه وقت تنگ بود و نيروهای رزمنده بايد از ميادين مين می‌گذشتند حسينعلی آخرين نماز را با عشق شهادت، قامت بست و پس از سلام به آسمانيان بر روی سيم‌های خاردار خوابيد تا معبر نيروهای اسلام باز شود که در همين حال، تيری به پهلوی سردار ۱۹ ساله ی لشکر ۴۱ ثار‌الله، اصابت کرد و از همین رو سرلشکرقاسم سلیمانی، از وی در این عملیات به عنوان "نوجوان شجاع زابلی" یاد نمود که راه را برای پیروزی رزمندگان، با قامتش باز کرد.

* نیایش شهید حسینعلی عالی:


« خداوندا! می‌خواهم که همچون شهدا مردانه به راه آنها قدم بردارم و تا آخرین قطره خون، راه آنها را ادامه دهم. می‌خواهم همچون دوستانم به سوسوی آن ستاره ای که نور امید به من بخشیده، پر بکشم.»

*********************************************************************

برگی از خاطرات شهید حسینعلی عالی


برادر شهید عالی در خاطراتی روایت می‌کند:

عملیات والفجر۸ بود، بر اثر بمباران شیمیایی دشمن، تعدادی از رزمنده‌ها زیر آوار ماندند، حسین‌علی بدون توجه به گازهای شیمیایی سریع به طرف بچه‌ها رفت، من نیز به دنبالش رفتم، به سختی بسیجی‌ها را بیرون آوردیم. وقتی از محوطه خارج شدیم، حالت تهوع و سرگیجه شدید به ما دست داد. تمام صورت برادرم سوخته بود. ما را به بیمارستان «بوعلی» تهران اعزام کردند. مصدومیت حسین از ناحیه چشم، بیشتر از دیگر اعضای بدنش بود، اما باز می‌خندید. در حالیکه نگرانش بودم و به استقامت او در برابر آزمایش‌های الهی غبطه می‌خوردم او با دیدن ناراحتی من مرا به صبوری دعوت کرد و گفت:
«اینها نعمت‌های الهی هستند، از این نعمت‌ها استفاده کنید، این بالاترین افتخار است،‌ اگر خداوند شهادت را نصیب ما نکرد، همین که جراحتی از جنگ داشته باشیم، بالاترین افتخار برای ما است.
پزشک معالج برایش ۶ ماه استراحت تجویز کرد، ولی حسین علی که توان ماندن در شهر را نداشت، یک ماه بعد عازم جبهه شد. او با وجود اینکه مسئول اطلاعات عملیات لشکر بود، به تمام اعضای خانواده گفته بود که در جنگ کفش‌های رزمندگان را واکس می‌زند و آنها که این مطلب را باور کرده بودند، از این همه عجله او برای بازگشت و انجام این کار تعجب می‌کردند.

*********************************************************************
حسینعلی از کودکی دوست داشت پزشک شود. یک روز به او گفتم:
« جبهه بس است، تو که می‌گفتی می‌خواهی پزشک یا دندانپزشک شوی،‌ پس درست را بخوان، می‌دانی مردم می‌گویند شما برای فرار از درس به جبهه می‌روید ».

نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:
«جبهه به ما نیاز دارد، ‌دین و شرف ما در هجوم دشمن قرار گرفته. وقت آن نیست که من فقط درس بخوانم، ان شا‌ءالله جنگ که تمام شد، با خیال راحت درس می‌خوانم برای من اصلاً مهم نیست،‌ بگذار هرچه می‌خواهند بگویند، وقتی امام می‌گوید رفتن به جبهه وظیفه است، نباید انسان کلاه شرعی درست کند و به بهانه تحصیل جان خود را حفظ کند.»

*********************************************************************
وقتی حسینعلی در سال ۱۳۶۴، در سال چهارم رشته علوم تجربی ثبت نام کرد، خیلی خوشحال شدم چون فکر کردم دیگر به جبهه نمی‌رود اما دوباره به جبهه رفت. چند ماه بعد، درست در نیمه فروردین ماه به خانه بازگشت و پس از امتحانات نهایی خرداد و آزمون سراسری دانشگاه آماده نبرد شد. وقتی کارنامه سازمان سنجش به دستم رسید، باورم نمی‌شد، تمام نمرات حسین علی بدون استثناء، رضایت‌بخش بود، او با این کار نشان داد که یک رزمنده می‌تواند در دو جبهه مبارزه کند.

*********************************************************************
عمليات والفجر ۸، حسینعلی به سختی مجروح شد و از همین رو دکتر با مشاهده مصدوميت شيميايی وی گفت:
« اگر با اين وضع به جبهه بازگردی، مرگت حتمی است.» اما حسين که تمام وجودش عشق به خدا بود پاسخ داد:
« من در اين عمليات شهيد نمی شوم ، من در عمليات ديگری به شهادت می رسم.»
گوئی الهام درونی، شهادتش را به وی اطمينان داده بود؛ زیرا درست دو هفته قبل از شهادتش در عالم رؤيا «حجه‌ بن‌الحسن (عج)» را ديد که آقا به او فرمود: «بيا، ‌ به طرف ما بيا»

از همان روز، حسينعلی احساس کرد زمان وصال فرا رسيده است و بدون تأمل از همه حلاليت خواست و رهسپار ميدان نبرد شد.
روز پانزدهم دي ماه تماس گرفت، پرسيدم: «کی می‌آيی؟» آرام گفت: «اگر خدا بخواهد.»
يک لحظه به فکر فرو رفتم، هميشه می‌گفت: « اگر خدا بخواهد می‌آيم.»
اضطراب عجيبی سراپای وجودم را فرا گرفت.

حسين بدون اينکه ديگر چيزی بگويد،‌ تماس را قطع کرد و‌ دو روز بعد؛ روز هفدهم دی‌ماه خبر شهادت او دلم را لرزاند، تمام صحبت‌ها و نامه‌های آخر حسينعلی گويای خبر شهادتش بود، اما ما آنچنان غرق در دنيای ساختگی خود شديم که رفتن عاشقانه او به سوی خدا را نديديم.

 

**************************************

سید علی اقبالی دوگاهه، هفتم مهرماه ۱۳۲۸ در محله دوگاهه پایین‌بازار رودبار در خانواده‌ مذهبی و متدین به دنیا آمد.

وی پس از گذراندن دوران کودکی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در دبیرستان امیرکبیر به ادامه تحصیل پرداخت و  مدرک دیپلم را اخذ کرد.

در ۱۳ آذرماه ۱۳۴۶، به استخدام نیروی هوایی درآمد و پس از طی آموزش‌های نظامی و موفقیت در آزمون‌های زبان انگلیسی، مهارت‌های فنی و تخصصی، انجام دوره‌های پرواز و پرواز مقدماتی با هواپیمای پاپ و اف-۳۳ در دانشکده پرواز در ۲۵ مرداد ۱۳۴۷ برای تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به همراه دو نفر از دانشجویان به پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای آمریکا اعزام شد. وی پس از بازگشت از این دوره آموزشی در چهارم بهمن ۱۳۴۸ به عنوان افسر خلبان شکاری تاکتیکی فعالیت خود را آغاز کرد.

اقبالی ‌دوگاهه در سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد و ثمره این ازدواج یک پسر به نام «افشین» یکی از پزشکان حاذق کشور و از افتخارهای ایران اسلامی است.

مسئولیت‌هایی در پایگاه‌های بوشهر، دزفول، تبریز و ستاد نیروی هوایی تهران داشت و سرپرست و صاحب پست‌های راهبردی معلم خلبانی، رئیس شعبه اطلاعات و عملیات فرماندهی گردان ۲۳ شکاری و افسر ناظر اجرای طرح‌های عملیاتی معاونت طرح و برنامه نهاجا بود.

 با پیروزی انقلاب اسلامی، مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما با آغاز جنگ عراق علیه ایران، داوطلبانه به نیروی هوایی بازگشت و با انجام پروازهای شناسایی و آموزشی فعالیت‌های خود را آغاز کرد.

وی یکی از جوان‌ترین استادان خلبان شکاری در عملیات ۱۴۰ فروندی بود و در آغاز جنگ، لیدر دسته پروازی چهار فروندی به شمار می‌رفت.

در یکم آبان‌ماه ۱۳۵۹ زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-۵ را به عهده داشت، در یک مأموریت برون‌مرزی با هدف بمباران یکی از سایت‌های راداری موصل به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و عدم مشاهده هدف، بلافاصله هدف ثانویه را که پادگان العقره در حوالی پایگاه هوایی کرکوک عراق و ایران بود، تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده روی هدف ظاهر شد و در پایان این عملیات موفقیت‌آمیز، رادار راهبردی دشمن هواپیمای وی را  به شدت مورد اصابت موشک قرار داد. هواپیما در ۳۰ کیلومتری شرق موصل، نزدیک مرز ایران سقوط کرد و اقبالی با چتر نجات، هواپیما را ترک کرد و به اسارت دشمن بعثی درآمد.

خلبان جوان و دلیر، پیشتر تلمبه‌خانه‌ها و نیروگاه‌های برق عراق را از کار انداخته بود و طرح‌های عملیاتی وی موجب شده بود تا صادرات ۳۵۰ میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد. به همین منظور صدام لعین به خون این شهید تشنه بود و دستور داد پس از دستگیری اقبالی بدنش را دو نیمه کردند و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد.

این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشی بی‌شرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناک، تا سال‌ها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می‌کرد و در مدت ۲۲ سال هیچ‌گونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود تا اینکه در خرداد سال ۱۳۷۰، طبق گزارش‌های موجود عملیاتی و اطلاعاتی و نامه ارسالی کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت ایشان و اظهارات دیگر اسرای آزاد شده و خلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد.

و با پیگیری کمیته جستجوی اسرا و مفقودین و کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی به همراه دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی در پنجم مرداد سال ۸۱ پس از ۲۲ سال دوری از وطن، به میهن اسلامی بازگشت و در بهشت زهرا (سلام الله علیها) تهران، آرام گرفت.

سرلشکر خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه جوان‌ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش است که در سن ۲۵ سالگی استاد خلبان جنگنده F-۵ و در ۲۷ سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد.

وی با بیش از ۳ هزار ساعت پرواز عملیاتی و آموزش خلبانی به ده‌ها دانشجوی جوان خلبانی که تعدادی از آنها همچون سرلشکر خلبان "عباس بابایی" و سرلشکر خلبان "مصطفی اردستانی" به مقام والای شهادت نائل گردیده‌اند، و یا به رده‌های ارشد فرماندهی نیروی هوایی رسیده اند، کارنامه درخشان و پرافتخاری در طول عمر کوتاه و پربرکت خود به جای گذاشت.

به یاد رشادت‌ها و دلاوری‌های شهید بزرگوار امیر سرلشکر خلبان سید علی اقبالی دوگاهه، بهمن سال ۱۳۸۸ بنای یادبود وی شامل مجسمه و ماکت هواپیمای F-۵ تایگر در شهرستان رودبار و در ساحل سفیدرود، طی مراسم باشکوهی با حضور جمعی از مقامات لشکری و کشوری و مردم قدرشناس رودبار و مناطق اطراف رونمایی شد.

**************************************

اولین شهید نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران ، محمد نوژه ۸ فروردین سال ۱۳۲۴ در تهران و در خانواده‌ای متدین و مذهبی به دنیا آمد. پدرش او را از همان کودکی با نماز و روزه آشنا کرد.
محمد در هفت سالگي به مدرسه رفت و تحصيلات خود را تا اخذ مدرك ديپلم رياضي در سال ۱۳۴۲ ادامه داد. سپس در ۱۳ مهر ۱۳۴۲ به استخدام نیروی زمینی ارتش درآمد و پس از گذراندن دوره‌های آموزش نظامی و دریافت درجه ستوان دومی، با توجه به علاقه زیادی که به آموختن خلبانی داشت ، داوطلبانه به نیروی هوایی رفت و پس از طی دوره‌های نظامی و موفقیت در آزمون­‌های زبان انگلیسی و مهارت­‌های تخصصی و سپری کردن دوره­‌های آموزشی پروازی با هواپیماهای «پاپ» و « اف-۳۳ » در دانشکده پرواز، در ۲۵ مرداد۱۳۴۹ به منظور تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به هنگ آموزشی ۳۸ پایگاه هوایی لاردو در ایالت تگزاس آمریکا اعزام شد.
محمد پس از طی دوره‌های تکمیلی پرواز و گذراندن دوره سامانه کنترل اسلحه در آمریکا و پرواز با هواپیماهای تی-۴۱، تی-۶، تی-۳۷و تی-۳۸ و دریافت نشان خلبانی، به ایران بازگشت. او برای پرواز با هواپیمای اف- ۴ (فانتوم) در ۲۵شهریور۱۳۵۷ به پایگاه سوم شکاری همدان انتقال یافت و به جمع تیز پروازان نیروی هوایی پیوست.
فرمانده گردان یکم شکاری و گردان ۳۱ پایگاه سوم شکاری همدان، ریاست شعبه عملیات مشترک، معاون عملیاتی پایگاه ششم شکاری بوشهر و معاون دایره عملیات و افسر ستاد عملیاتی پایگاه از جمله مسئولیت‌های خدمتی وی به شمار می‌رود.
محمد، انسانی متواضع و خوش برخورد بود و در طول زندگی‌اش لحظه‌ای از فرایض و احکام دینی غافل نبود.او هیچ‌گاه فریب مظاهر پر زرق و برق غرب را نخورد و در گفت‌وگو با همکارانش از مظاهر فرهنگ غرب به شدت انتقاد می‌کرد.
با اوج‌گیری نهضت عظیم اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)، در سال۱۳۵۶ او جانی دوباره گرفت و در نشر و پخش اعلاميه‌های حضرت امام(ره) فعالانه تلاش می‌كرد و به دور از چشم ساواك به تشويق و ترغيب انقلابيون، دوستان و اقوام در شركت گسترده در تظاهرات و راهپيمايی می‌پرداخت.
با پیروزی انقلاب و شروع درگیری‌های داخلی در ۲۳ مرداد۱۳۵۸، زمانی که ضد انقلاب و گروهی از عشایر وابسته منطقه به شهر پاوه حمله کردند؛ نیروهای ژاندارمری و نیروی‌های مردمی و پاسداران انقلاب اسلامی پس از یک روز مقاومت ناگزیر با ارسال پیامی به مراکز فرماندهی خود، از سقوط شهر پاوه خبر دادند. عناصر ضد انقلاب پس از محاصره و قطع تمامی خطوط ارتباطی و راه‌های زمینی و مسیرهای منتهی به شهر پاوه، در آغازین ساعات ۲۵ مرداد وارد آن شهر شدند و با استقرار در ارتفاعات مشرف به پاوه و همچنین تصرّف نقاط حساس شهر، کنترل اوضاع را در اختیار خود گرفتند.
در پی ارسال پیام سقوط پاوه، هیأتی مرکب از دکتر مصطفی چمران (معاون نخست وزیر و وزیر دفاع وقت) سرلشکر ولی الله فلاحی (فرمانده نیروی زمینی) و ابوشریف معاون عملیاتی سپاه ، جهت بررسی اوضاع با سه فروند بالگرد که حامل مهمات و اقلام ضروری برای نیروهای ژاندارمری و سپاه بودند، بعداز ظهر ۲۵ مرداد۱۳۵۸، عازم شهر پاوه شدند. در آن مأموریت، هلی کوپتر حامل دکتر چمران، مورد اصابت گلوله واقع شد و در نتیجه وی در محاصره مهاجمان مسلّح گرفتار آمد.
پایگاه سوم شکاری همدان که آمادگی انجام هرگونه عملیاتی را بر اساس دستور داشت، پس از مطلع شدن از ماجرای سقوط شهر پاوه با به پرواز درآوردن دو فروند هواپیمای اف- ۴ بر فراز شهر و شکستن دیوار صوتی، لحظات پر اضطرابی را برای ضدانقلاب فراهم نمود تا زمینه حضور نیروهای مسلّح خودی را فراهم کند.
سرانجام در روز ۲۵ مرداد۱۳۵۸، سرگرد خلبان محمد نوژه به همراه ستوان یکم خلبان بشیر موسوی (کابین عقب) که برای پشتیبانی از بالگردهای نیروی زمینی ارتش و ستون اعزامی کرمانشاه به پاوه اعزام شده بود، هنگامي كه هواپيمايش وارد آسمان پاوه شد با حجم وسيعي از آتش كاليبرهاي ضدهوايي ضد انقلاب كه ارتفاعات شهر را در اختيار داشت مواجه مي‌گردد؛ ليكن از ديوار آتش عبور كرده و در ارتفاع پايين به كمك شهید چمران و گروه همراهش مي‌شتابد. در گير و دار اين نبرد نابرابر در اثر شليك بي‌امان توپ‌هاي ضدهوايي اهدايي استكبار به گروه‌هاي ضد انقلاب هواپيماي شهيد نوژه پس از انجام عملیات، در حین انجام گشت‌های هوایی، در ۴ كيلومتري شمال شهر پاوه، مورد اصابت آتش عناصر ضدانقلاب قرار گرفت و از کنترل خارج شد و در حالی که دست راست خلبان کابین جلو در اثر اصابت گلوله به درون کابین قطع شده بود، هواپیما به کوه اصابت کرد و در منطقه قشلاق بین پاوه و روانسر سقوط کرد و سرگرد خلبان محمد نوژه با زبان روزه به دیدار معبود شتافت.

 

**************************************

غلامعلی پیچک، سال ۱۳۳۸ در تهران متولد شد. پدرش کارمندی متوسط و آبرومند بود و در تربیت دینی فرزند،از هیچ کوششی دریغ نکرد. غلامعلی در سن پنج سالگی پای در راه مدرسه گذاشت.

غلامعلی با موفقیت و نمره‌های عالی، دوره ابتدایی را به پایان برد و هر سال شاگرد ممتاز شد. وارد دبیرستان شد و به تحصیل ادامه داد و در سن ۱۶ سالگی با بهترین معدل، مدرک دیپلم را دریافت کرد و همان سال در کنکور و رشته انرژی اتمی وارد دانشگاه شد. در دانشگاه به خاطر کسب امتیاز بالا، بورس تحصیل در خارج از کشور به وی تعلق گرفت ولی از پذیرفتن بورس سرباز زد و تحصیل در داخل کشور را به خارج ترجیح داد.

غلامعلی، همزمان با تحصیل در دانشگاه، از کسب معارف دینی غفلت نورزید و به آموختن و یاددادن به دیگران پرداخت. او «جامع‌المقدمات» را به خوبی یاد گرفت و برای دوستان و همسالان آموزش داد.

از ۱۰ سالگی در انجام فرائض دینی مقید و از شروع تکلیف، مقلد حضرت امام(ره) شده بود.
پس از ورود به دانشگاه و آشنایی با تعدادی دانشجوی مسلمان و مبارز، جدی‌تر از گذشته وارد جریان‌های سیاسی شد و خیلی سریع نسبت به مسائل سیاسی داخلی اطلاعات کسب کرد و رژیم شاه را رژیمی فاسد و ظالم یافت و از این رو، مصمم‌تر از پیش، وارد مبارزات سیاسی شد.

از آن پس تحت مراقبت و تعقیب عوامل ساواک قرار گرفت. او طی فعالیتهای خود، مبارزات خود را گسترش داد.
اکبر حمزه‌ای از همرزمان پیچک می‌گوید: یک روز در کتابخانه شخصی غلامعلی، دنبال کتابی می‌گشتم، دیدم لای یک کتاب،یک کلت جاسازی شده است.تازه فهمیدم که در مبارزات مسلحانه نیز دست داشته است.

او در سن ۱۵ سالگی، طرح ترور خسروداد را کشید. بعد مسأله را با نماینده حضرت امام در میان گذاشت که ایشان اجازه ندادند و او دوستانش را مجاب کرد که از ترور خسروداد صرف نظر کنند.

با اوج گیری مبارزات انقلاب اسلامی، غلامعلی با دلگرمی و امید بیشتر، به روشنگری و هدایت مردم پرداخت و با ارائه تحلیل‌های خوب سیاسی، مفاسد و وابستگی رژیم شاه را افشا کرد و بویژه قشر جوان را به مبارزه علیه نظام ستمشاهی ترغیب کرد. با ارتباطی که با برخی روحانیون برجسته داشت، اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام (ره) را چاپ، تکثیر و در اختیار دیگران گذاشت.

با تجاوز رژیم عراق به ایران، عازم جبهه‌های نبرد شد. از آن جا که لیاقت و شجاعت او در درگیری‌های کردستان به فرماندهان محرز بود، به عنوان فرمانده محور غرب کشور منصوب شد. او توان بالای نظامی خود را در این محور به منصه ظهور رساند و با ارائه طرح‌های دقیق و واقع‌بینانه نظامی،حیرت نیروهای سپاه و ارتش را برانگیخت.

به رغم سن کم، از ذهنی نقاد و خلاق برخوردار بود و از این رو موفق شد بهترین طرح‌های عملیاتی را با توجه به شناسایی منطقه ارائه و اجرا کند. او اغلب شناسایی‌ها را خودش انجام می‌داد و تا عمق بیش از ۳۰ کیلومتر، در پشت جبهه دشمن نفوذ می‌کرد. با اجرای عملیات‌های موفق در محور غرب، کم کم شهرت و آوازه‌اش در غرب پیچد.

اکبر حمزه‌ای می‌گوید:«آوازه پیچک در غرب کشور پیچیده بود. هر کجا که می‌رفتی، او را می‌شناختند؛ از سومار تا ارتفاعات «بمو». همین شهرت باعث شد که جذب او شوم. رفته رفته با او که آشنا شدم ، پای صحبت‌ها و سخنرانی‌هایش نشستم.بینش سیاسی خوبی داشت. وقتی از سیاست حرف می‌زد،گویی یک سیاستمدار برجسته‌ای است که سالها در عرصه سیاست فعالیت داشته است.
بیشتر شناسایی‌ها را خودش انجام می‌داد و تا پشت سنگرهای دشمن هم نفوذ می‌کرد. در عملیات « بازی‌دراز» آخرین کسی بود که از ارتفاعات عقب‌نشینی کرد.

شهید پیچک، اهل تقوا و ورع بود و در انجام فرائض دینی، تقید و تعبد خاصی داشت. همانگونه که اشارت رفت از سن ۱۰ سالگی به نماز ایستاد و پس از انقلاب، نماز شبش ترک نشد.

اهل مطالعه و کتاب بود. در عین اشتغال به کارهای نظامی، از فعالیت‌های فرهنگی غافل نمی‌شد. سخنرانی‌هایش مشهور بود. در اخلاق و رفتار الگوی دیگران بود. شهامت و شجاعتش کم نظیر بود.به حضرت امام خمینی(ره) عشق می‌ورزید و تابع و مرید "معظم له" بود.

سرانجام، در عملیات "مطلع‌الفجر" در نوک پیکان گردان، وارد نبرد علیه دشمن شد و در منطقه « قاسم‌آباد» واقع در ارتفاعات «برآفتاب» با نیروهای دشمن تن به تن درگیرشد. نزدیک ظهر روز ۲۰ آذرماه ۱۳۶۰، بر اثر اصابت گلوله به گلو و سینه‌اش به شهادت رسید.


**************************************

شهید محسن وزوایی، ۵ مرداد ماه سال ۱۳۳۹ در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده‌ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود. وی دوره دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد و دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند.
محسن وزوایی، در سال‌های نوجوانی با راهنمایی‌های مؤثر پدرش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم‌رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت.
وی در سال ۱۳۵۵ در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن‌های اسلامی دانشجویان پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت‌های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال ۱۳۵۶ مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد.
او از زمان تظاهرات ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تا ورود امام به ایران، همه جا به عنوان جلو دار و هدایت کننده تظاهرات و تشکل های دانشجوئی بود .همچنین در درگیری های مسلحانه و سرنوشت ساز ۱۹ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، حضوری پر ثمر داشت و در تصرف دو پادگان مهم "جمشیدیه" و "عشرت آباد"، شهامت بالائی نشان داد.
وی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام بود که در جریان راهپیمایی بر ضد سیاست‌های مداخله‌گرایانه آمریکا در ایران، در سالروز کشتار دانش‌آموزان به دست رژیم پهلوی و سالگرد تبعید امام خمینی (ره) عهده‌دار حرکتی شد که رهبر انقلاب، از آن با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول» یاد فرمودند.
او در تسخیر سفارت آمریکا در تهران مشارکت داشت و با داشتن تسلط به زبان انگلیسی، در نقش سخنگوی دانشجویان پیرو خط امام در دوران اشغال سفارت ظاهر شد.
با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جهاد سازندگی، شهید وزوائی به عضویت این جهاد در آمد و برای خدمت به مردم، راهی لرستان شد . وی پس از انقلاب علاوه بر جهاد در بیشتر ارگان ها ؛ از جمله کمیته ، بسیج و آموزش و پرورش خدمت کرد.
محسن وزوایی در سال ۱۳۵۸، همزمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه پاسداران، به این ارگان نظامی پیوست و در دوره‌ای فشرده، آموزش‌های چریکی را در سپاه آموخت. او مدتی در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظیفه کرد، سپس سرپرستی واحد اطلاعات ـ عملیات را به عهده گرفت.
وی به دنبال تجاوز عراق، داوطلبانه به جبهه غرب عزیمت می کند که با ورودش به این منطقه تحولی در این محور پدید می آید . بطوریکه در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان نهم، مسئولیت محور تنگ کورک تا حد فاصل تنگ حاجیان را به عهده می گیرد .
در اردیبهشت ۱۳۶۰، طرح آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز در دستور کار قرار می گیرد . وزوائی نیز در تمام مراحل شناسائی این حمله حضور می یابد و در آنجا رابطه صمیمانه با خلبان شهید شیرودی پیدا می کند .
 محسن در این عملیات ایثاری جاودانه خلق می کند و موفق می شود با تعداد اندک نیرو، ۳۵۰نفر از نیروهای گردان کماندویی دشمن را به اسارت در آورد .
محسن در پایان عملیات از ناحیه فک و دست مجروح می شود و به بیمارستان منتقل می گردد . موقع عمل جراحی اجازه نمی دهد که او را بی هوش کنند و به دکتر می گوید : « من هرچه بیشتر درد می کشم ، بیشتر لذت می برم، حس می کنم از این طریق به خدا نزدیک می شوم . »
او پس از بهبودی نسبی ، قدم به معرکه‌ای گذاشت که فرجام آن، آزادسازی خرمشهر اشغال شده بود.
وزوایی در ۲۰ آذرماه ۱۳۶۰ در عملیات « مطلع الفجر » به عنوان فرمانده عملیات شرکت می کند و در آنجا نیز همچون بازی دراز حماسه می آفریند . بار دیگر در این عملیات زخمی شده و به تهران منتقل می گردد .
وقتی از جبهه به مرخصی می آمد به خانوا ده های شهدا و بچه های گردان سرکشی می کرد و مشکلات آنان را مرتفع می نمود .او با همه به احترام و ادب برخورد می کرد ، بویژه به پدر و مادرش احترام قائل بود . به قرائت قرآن مداومت داشت . به حضرت امام خمینی(ره) عشق می ورزید و اطاعت از معظم له را واجب می دانست .
در اسفند سال ۱۳۶۰، فرمانده گردان حبیب بن مظاهر و تیپ تازه تأسیس محمد رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) گردید که در عملیات فتح المبین، این گردان نوک عملیات بود.
با تأسیس تیپ ۱۰ سیدالشهداء، فرمانده این تیپ شد. همین تیپ، در ۲۳ فروردین ماه ۱۳۶۱ وارد عملیات بیت المقدس شد و برای اجرای بهتر عملیات، با تیپ حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) ادغام گردید و محسن وزوایی نیز فرماندهی محور اصلی را عهده‌دار شد.
شهید وزوایی، سرانجام در روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۰ در ۲۲ سالگی در عملیات « بیت المقدس »، هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به فیض شهادت نایل آمد.

**************************************


تولد: اول فروردین ۱۳۳۷ اصفهان
شهادت: ۱۵ مرداد ۱۳۶۲ عملیات والفجر ۲، ارتفاعات حاج عمران
مسؤلیت: فرمانده قرارگاه فتح، قبل از شهادت؛ تك تیرانداز
***********************************************************
به سال ۱۳۳۷ ﻫ .ش ، در یکی از خانه‌های قدیمی منطقه مستضعف‌نشین شهر اصفهان متولد شد . پدرش از راه‌ کارگری و مادرش از طریق قالی‌بافی مخارج زندگی خود را تأمین و آبرومندانه زندگی می‌کردند و از عشق و محبت سرشاری نسبت به ائمه‌اطهار (علیه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) برخوردار بودند . تا آنجا که با همان درآمد ناچیز جلسات روضه‌خوانی ماهانه در منزلشان برگزار می‌شد.

او تحصیل در هنرستان را به دلیل جو طاغوتی و فاسد آن زمان تحمل نکرد و از محیط آن کناره گرفت و با مشورت یکی از علماء به تحصیل علوم دینی پرداخت.

شهید ردانی پور، سال اول طلبگی را در حوزه علمیه اصفهان سپری کرد . پس از آن برای ادامه تحصیل راهی شهر قم شد و در مدرسه حقانی به درس خود ادامه داد . مدرسه حقانی در آن زمان بنا به فرموده شهید بهشتی (ره)پذیرای طلابی بود که از جهت اخلاقی، ایمانی و تلاش علمی نمونه بودند.

ایشان حدود شش سال مشغول کسب علوم دینی بود . با نضج گرفتن انقلاب اسلامی در جهت ارشاد و هدایت مردم وارد عمل شد و برای تبلیغ به مناطق محروم کهگیلویه و بویراحمد و یاسوج سفر کرد و درسازماندهی و هدایت حرکت خروشان مردم مسلمان آن خطه تلاش فراوانی را ازخود نشان داد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه با عضویت در شورای فرماندهی سپاه یاسوج، فعالیتهای همه جانبه خود را آغاز کرد .
او با بهره‌گیری از ارتباط با حوزه علمیه قم در جهت ارائه خدمات فرهنگی به آن منطقه محروم ، حداکثر تلاش خود را به کار بست و در مدت مسئولیت یک ساله‌اش در سمت فرماندهی سپاه یاسوج به سهم خود اقدامات مؤثری را به انجام رساند . درگیری با خوانین منطقه و مبارزه با افرادی که به کشت تریاک مبادرت می‌ورزیدند از جمله کارهای اساسی بود که نقش تعیین کننده‌ای در سرنوشت آینده این مردم مستضعف به جا گذاشت .
این شهید بزرگوار که با درک شرایط حساس انقلاب اسلامی ، دو سال از حوزه و درس جدا شده بود با واگذاری مسئولیت به یکی از برادران به دامان حوزه علمیه بازگشت تا بر بنیه علمی خود بیفزاید .
هنوز چند ماهی از بازگشت او به قم نگذشته بود که حرکتهای ضد انقلاب در کردستان و بعضی از مناطق کشور شروع شد. او که از آگاهی و شناخت بالایی برخوردار بود و نمی‌توانست زمزمه‌های شوم تجزیه طلبی مزدوران استکبار جهانی و جنایات آنان را در به شهادت رساندن و سربریدن جهادگران مظلوم و پاسداران قهرمان تحمل نماید با وجود اینکه در دروس حوزوی به پیشرفتهای چشمگیری نایل آمده بود، به منظور مقابله با جریانات منحرف و آگاهی بخشی به مردم و بازگردان امنیت و ثبات کردستان به سوی این خطه شتافت . یک سال تمام به همراه نیروهای جان برکف و رزمنده برای سرکوبی اشرار و نابودی ضد انقلاب و بر ملا کردن چهره کثیف آنان تلاش و فعالیت کرد .
در جلسه‌ای که به اتفاق نماینده حضرت امام (ره) و امام جمعه اصفهان خدمت حضرت امام مشرف شده بودند ،‌ ایشان از معظم له در مورد رفتن به کردستان کسب تکلیف کردند. حضرت امام به شهید ردانی پور امر فرمودند شما باید به کردستان بروید و کارکنید.
 
با شروع جنگ تحمیلی ، به همراه عده‌ای از همرزمان خود از کردستان وارد جنوب شد و با نیروهای اعزامی از اصفهان (سپاه منطقه ۲) که در نزدیکی آبادان جبهه دارخوین مستقر بودند، شروع به فعالیت کرد . ایشان مدتها با رزمندگان اسلام در خطی که به خط شیر معروف بود، علیه دشمن بعثی به مبارزه پرداخت و از مهمترین علل شش ماه مقاومت مستمر نیروها در این خط ، وجود این روحانی عزیز و دلسوز بود که به آنها روحیه می‌داد، سخنرانی می‌کرد و یا مراسم دعا برگزار می‌نمود.
او در عملیات محرم ، والفجر ۱ و والفجر ۲ شرکت داشت و تا لحظه شهادت هرگز جبهه را ترک نکرد و فرمان امام عظیم الشأن (ره) را در هر حال بر هر چیزی مقدم می‌دانست.
در کمتر از ۳سال ، سطوح فرماندهی رزمی را تا سطح قرارگاه طی کرد ، که این مهم ناشی از همت، تلاش پشتکار و اخلاص در عمل این شهید عزیز بود .

سرانجام این فرمانده شجاع در ۱۵ مرداد ۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۲، منطقه حاج عمران مظلومانه به شهادت رسید و در زمره شهدای مفقودالجسد است.
این جمله از اولین وصیت نامه‌اش برای شاگردان و رهروانش به یادگار ماند:
« عمامه من کفن من است.»

***********************************************************

وصیت نامه شهید مصطفی ردانی پور

اشهد انّ لا الله الا الله و اشهد انّ محمدا رسول الله و اشهد انّ علی و اولاده المعصومین حجج الله

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سپاس خداوندی را که انور جلال او از افق عقول بندگانش تابان است. و خواسته اش از زبان گویای کتاب و سنت نمایان. خدایی که دوستان خود را از دلبستگی به دنیای فریب کار رهانید و به شادی های گوناگون شان رساند.
و اما شما ای روحانیون و طلاب عزیز !
همان طور که امام فرمودند تزکیه و تعلم را پیشه ی خود سازید و جوانان عزیز اسلام را هادی باشید و در آغوش هدایت الهی جای بگیرید. کار شما بهترین کار است، همان کار پیغمبر و ائمه معصومین است. هدایت و ارشاد و اداره جامه ی اسلامی و پیاده کردن احکام نورانی اسلام. و مانند علی بن ابی طالب(علیه السلام) در دعا می خوانیم :
"ولا تأخذه فی الله لومة لائم".
در راه خدا حرکت کردن سختی و رنج دارد، موانع زیاد است و با صبر و استقامت راه انبیاء را ادامه دهید که امروز جوانان ما با ریختن خونشان موانع راه را برداشتند و بر می دارند و ما در قیامت در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی عذری نداریم و البته این حرف من با هم درسها و هم سنگران خودم است، نه به بزرگان که سخن گفتن در مقابلشان بی ادبی است. آنان مربی ما هستند و ما شاگرد آنان.

و شما ای پاسدار عزیز و جوان برومند!
که هدفتان مقدس است و راهتان روشن و حرکتتان حماسه آفرین است. چون هجرتتان آغاز بر هجرتها بود و خون سرختان پیام آور هدفتان و سرهای بریده و بدن های قطعه قطعه شده شما نشانگر مظلومیت تان است. دست از دامان امام زمان و نوکرانش نکشید که اینان عمال اسلامند و اسلام اصیل را باید از امثال غفاری ها، سعیدی ها، مطهری ها، بهشتی ها، صدوقی ها، مدنی ها، دستغیبی ها و امثالهم گرفت. بدانید اسلام منهای روحانیت اسلام نیست و این سد دشمن شکن را نگذارید بشکند.

مادرم !
آن زمان که اسلام و انقلاب به خون احتیاج داشت تو ثمره ی سالها عمرت را که فرزندی مسلمان بود هدیه کردی، چه خوب امانت داری کردی و چه به موقع امانت را دادی. پس شاد باش و فرزندان دیگرت را هم بده و خود مانند زینب معلم دیگران باش. مبادا بر من گریه کنی که اگر شهید باشم زنده ام، زنده تر از زنده ها. حلالم کن و به برادرانم و به بچه های خواهرانم بگو که آنان باید خود را برای قربانی شدن آماده کنند و سربازی اسلام را بر عهده بگیرند.

خواهرانم !
در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید. زهرا گونه زندگی نمایید و شوهرانتان را به راه خدا وادارید. مادر، خدا پدرم را رحمت و شما را عاقبت به خیر کند. ان شاءالله اگر کربلا مشرف شدی مرا فراموش نکن و از حضرت امام حسین(علیه السلام) تقاضا کن که قربانیت را بپذیرد. هر وقت خبر کشته شدن من به شما رسید بگو "انا لله و انا الیه راجعون" و این را یک امتحان قلمداد کن.

پروردگارا !
هرچند به نفس مطمئنه نرسیدیم و در جهاد اکبر پیروز نگشتیم.اما به جهاد اصغر پرداختیم پس:
ربّنا فاغفر لنا ذنوبنا وکفّر عنّا سیّئاتنا و توفّنا مع الأبرار، ربّنا و ءاتنا ما وعدتّنا علی رسلک و لا تخزنایوم القیمة إنّک لا تخلف المیعاد"
برایم هفت نگیرید. خرج نکنید، فاتحه ای ساده و پول آن را به انجمن ایتام اهدا نمایید. در صورت امکان در قبرستان شهداء دفنم کنید، کنار پاسداران تا شاید خداوند به واسطه ی آنان مرا ببخشد و در هنگام دفنم زیارت عاشورا و روضه حضرت زهرا(سلام الله علیها) بخوانید.


***********************************************************

خاطره ای از این شهید بزرگوار

- گفتم: با فرمانده تان کار دارم.
- گفت: الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کند.

 رفتم پشت در اتاقش در زدم، گفت: کیه؟
- گفتم : مصطفی من هستم.

- گفت : بیا تو.
سرش را از سجده بلند کرد ، چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود. نگران شدم . گفتم : چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟

دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین.زُل زد به مُهرش . دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد.

- گفت : ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم. بر می گردم کارهایم را نگاه می کنم.
از خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا بود یا برای دل خودم؟

 

**************************************


سرلشکر سید موسی نامجو از نظامیان عالی‌رتبه نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران بود.

وی در ۲۶ آذرماه سال ۱۳۱۷ در بندر انزلی بدنیا آمد و پس از طی دوران تحصیلات ابتدائی و متوسطه به دانشکده افسری راه یافت و پس از گذراندن دوره آن دانشکده ، وارد دانشکده نقشه برداری شد و با درجه مهندسی در همان رشته فارغ التحصیل گردید .

در همان دوران جوانی و نوجوانی هر از چند گاهی به زيارت امام(ره) می رفت و اين ديدارها در زندگی او تأثير زيادی داشت. هميشه با وضو بود و هفته‌اي چند روز روزه می‌گرفت. پس از چندی با اين‌كه امام(ره) به تركيه تبعيد شدند، ولی تحول فكری سيد موسی پا بر جا ماند و او توانست در بعضی از دوستان نزديكش نيز تحولی ايجاد كند...

از سال ۵۰ كه فعالیت سیاسی خصوصاً برای ارتش خطرناك بود، شهید نامجو نوارها و اعلامیه‌های امام را پخش و جابجا می‌كرد. نام وی در لیست رژیم شاه بود و به گونه‌ای كه اگر انقلاب نمی‌شد،‌ اعدامش حتمی بود.

شهید نامجو در زمان پیروزی انقلاب اسلامی ، عضو هیأت علمی دانشکده افسری بود و سپس به سمت فرماندهی آن دانشکده منصوب شد .

پس از شهادت دکتر مصطفی چمران ، شهید نامجو از سوی امام خمینی رهبرکبیر انقلاب اسلامی به عنوان نماینده ایشان در شورای عالی دفاع انتخاب شد.

او هنگامی که در ستاد مشترک بود و زمانی که فرمانده دانشکده افسری شد و بعد از آن به عنوان وزیر دفاع انتخاب گردید ، در تمام آن مسئولیت ها هیچ گونه تغییر منفی در روحیه اش پیدا نشد و همیشه همان نامجوی مخلص بود .

او يك سرباز برجسته و با تمام وجود عاشق امام(ره) بود. زمانی كه بنی‌صدر برای سوار شدن به بالگرد، وارد محوطه چمن دانشگاه افسری شد و شعار «فرمانده كل قوا، خمينی روح خدا» را شنيد، گفت: «دانشگاه افسری هم از دست رفت!.»
نامجو به عنوان فرمانده دانشگاه افسری، پشت تريبون رفت و پس از ذكر نام خدا با چشمانی اشكبار گفت: «هل من ناصر ينصرنی؟» اين كلام او اشك از ديدگان همه جاری كرد. بلافاصله ادامه داد: «عزيزان! عراق تا پشت دروازه‌هاي اهواز رسيده است، ما احتياج به نيرو داريم تا با اين تجاوز مقابله كنيم.»
 
پس از پایان عملیات ثامن‌الائمه، شهید نامجو به همراه تعدادی از مسئولان ارتش و شورای عالی دفاع، برای سرکشی به جبهه آبادان رفت. پس از بازدید تصمیم به بازگشت گرفتند.
هواپیمایی که حامل تعدادی از مجروحین بود، آماده شد و نامجو، سرلشکر فلاحی و سرتیپ فکوری، یوسف کلاهدوز و محمد جهان‌آرا به طرف هواپیما رفتند. در پای هواپیما یکی از نمایندگان مجلس که برای بدرقه آمده بود، از نامجو پرسید: «شما کجا می‌روید؟» او با لبخند گفت: «به کربلا!»

ساعتی بعد در شامگاه هفتم مهرماه ۱۳۶۰، خبر سقوط هواپیما و شهادت گروهی از بهترین‌ها، دل امام(ره) را اندوهگین ساخت.

مزارش در قطعه ۲۴ بهشت زهرا تهران، میعادگاه عاشقان راه ولایت است‌.

**************************************

نام: سید مجتبی
نام خانوادگی: هاشمی قندی
نام پدر: سیدمحمد
تاریخ تولد: ۱۳ آبان۱۳۱۹
محل تولد: شهر تهران ، محله وحدت اسلامی
تحصیلات: گذراندن دوره متوسط وحوزوی


فعالیتهای قبل از انقلاب:
- پیوستن به ارتش و حضور در نیروی ویژه، اقدام به آتش زدن يك خودروي ارتشي و مضروب نمودن عوامل رژيم پهلوی
- سال۱۳۴۲: آغاز فعالیتهای انقلابی به همراه شهید اندرزگو، عضویت در کمیته استقبال امام خمینی(ره)


فعالیت های بعد از انقلاب:
- تشکیل کمیته مرکزی انقلاب اسلامی در منطقه ۹
* سال۱۳۵۸:
- حضور در کردستان برای مهار غائله آن منطقه
- حضور داوطلبانه درخط مقدم جبهه
- تأسیس گروه شبه نظامیان فدائیان اسلام در هتل کاروانسرای آبادان
- حضور درانواع عملیاتهای دفاع مقدس به عنوان نیروی مستقل یا کمکی مانند ثامن الائمه و طریق القدس


فرماندهی: فرمانده نیروی جنگ های نامنظم به همراه شهیدچمران
سمت: فرمانده گروه فدائیان اسلام، ایشان عضو هیچ رسته یا نیروی نظامی همچون سپاه یا ارتش نبودند.

 

شهید سید مجتبی هاشمی پس از طی دوران تحصیلات متوسطه به ارتش پیوست و به دلیل اندام ورزیده و قدرت بدنی قابل توجهی که داشت عضو نیروهای ویژه کلاه سبز شد، اما پس از مدت کوتاهی با مشاهده جو حاکم بر ارتش و آگاهی بیشتر از ماهیت رژیم طاغوت از ارتش شاهنشاهی خارج و اقدام به تهیه و توزیع اعلامیه و نوار های سخنرانی و تصاویر حضرت امام می نمود و در پوششهای گوناگون، فعالیتهای خود را در تمامی شهرهای استان تهران و حتی استانهای همجوار گسترش داد. او در این ایام کالاهای نایاب را، با قیمت پایین در اختیار مردم می گذاشت.
او در تاریخ ۱۵ خرداد سال ۴۲ به همراه دوستانش یک خودروی ارتش را به آتش کشید و به مدت ۳ ماه تحت تعقیب مأموران رژیم قرار گرفت. اما بدون توجه به تهدیدهای مأمورین همدوش با دیگر مردم ایران به مبارزه علیه رژیم پرداخت.


پس از ورود امام (ره) به ایران، عضو کمیته استقبال از امام گشت و نیروهای انقلابی و پر شور منطقه ۹ را سازماندهی کرده و کمیته انقلاب اسلامی منطقه ۹ را تشکیل داد.
یکی از همرزمان شهید می گوید:
بچه های این منطقه اشخاصی نبودند که به راحتی قابل مهار باشند و حقیقتاً سازماندهی آنها بعید به نظر می رسید. هر کدام برای خود مرعی بودند، در آن شر و شور انقلاب هم که قدرتی نبود تا اینها را مجاب کند برای شکل پیدا کردن، اما سید مجتبی با آن روح بلند و اعتباری که بین خاص و عام آن محل داشت، با سرعت و موقعیت کامل این بچه ها را دور هم جمع کرد و اینها که همه از سید مجتبی حساب می بردند و حرفش را می خواندند و به این ترتیب یکی از قویترین کمیته های تهران را تشکیل داد و با دستگیری و مجازات عده زیادی از فراری ها و ایجاد نظم در آن منطقه متشنج، خدمت بزرگی به انقلاب کرد.


با شروع غائله کردستان، شهید هاشمی به همراه عده ای از افراد کمیته منطقه ۹ ، در پی فرمان بسیج عمومی حضرت امام(ره)، عازم غرب کشور شد و در آزادی و پاکسازی آن منطقه شرکت نمود.


هنوز چند روز از آغاز تجاوز عراق به خاک کشورمان نگذشته بود که سید مجتبی، به همراه عده ای از دوستان و همرزمانش به صورت داوطلبانه و مستقل عازم جنوب کشور شد و در مدرسه فداییان اسلام، واقع در شهر آبادان مستقر شد و بدین ترتیب اولین نیروی انتظامی نامنظم برای مقابله با تهاجمان بعثیون در آبادان و خرمشهر بوجود آمد که به گروه فداییان اسلام معروف شد.
ایشان پس از مدتی، ستاد فداییان اسلام را به هتل کارونسرا منتقل کرد و تا مدت‌ها تنها مرکز اعزام به خط مقدم و آموزش فعالیت‌های رزمی، این هتل بود. در آن زمان به دلیل کمبود اسلحه سید مجتبی با آقای خامنه‌ای تماس گرفت و از طریق ایشان اقدام به تهیه اسلحه نمود، و با هزینه شخصی، مایحتاج عمومی را تهیه کرد. طرح هوشمندانه او منجر به آزادسازی میدان تیر آبادان از اسارت بعثیون عراقی شد.

سید مجتبی متأهل، دارای دو فرزند و در تهران سکونت داشت.او بعد از مدتی از جبهه‌ها برگشت و مغازه لباس‌فروشی‌اش را دوباره دایر کرد.
هاشمی، در زمانی که در عملیات ثامن‌الائمه یا شکست حصر آبادان حضور داشت، مورد هدف چندین عملیات تروریستی ناکام از سوی مجاهدین خلق قرار گرفت. بعد از پخش اعلامیه‌هایی که در آن نام سید مجتبی و چند تن دیگر از اعضای فداییان اسلام به نام افرادی که توسط مجاهدین خلق اعدام خواهند شد، ذکر شده بود، عاقبت در آستانه ماه رمضان سال ۱۳۶۴ سید مجتبی هاشمی، از پشت سر هدف گلوله تیم‌های ترور مجاهدین خلق قرار گرفت و به شهادت رسید.
شهید مصطفی چمران و شهید مجتبی هاشمی، تنها فرماندهان جنگ‌های نامنظم در ایران بودند.

 

**************************************


کاظم اخوان در سال ۱۳۳۸ در خانواده‌ مذهبی در یكی از محلات قدیمی اطراف حرم امام رضا(علیه السلام) در مشهد مقدس متولد شد.

اخوان پس از پیروزی انقلاب با شور و نشاط در سنگرهای مختلف به خدمت پرداخت و با آغاز جنگ تحمیلی آرام و قرار نداشت. در این هنگام وی خود را از مشهد به اهواز رساند و به ستاد جنگ های نامنظم پیوست و با حضور در این گروه كه نقش بسیار ارزنده ای در دفاع از میهن اسلامی داشت، در كنار شهید چمران در بیش از ۷۰ عملیات و نبرد خطرناك، با دوربین عكاسی و فیلمبرداری در گرماگرم نبرد حضور ‌یافت.

او كه در بیشتر مأموریت های جنگی در كنار چمران بود و ارتباط بسیار صمیمی با او داشت و شدیداً مورد توجه او بود، در نبرد همیشه پیشتاز بود و علاوه بر اسلحه، وسایل دوربین عكاسی و فیلمبرداری را نیز با خود حمل می‌كرد و هر زمان كه در هر یك از خطوط، ارتباط قطع می‌شد، اخوان با شهامت و ورزیدگی به سرعت ارتباط را برقرار می‌كرد.

او یك رزمنده بسیجی هنرمند بود كه هنر عكاسی در وی با جنگ تحمیلی متولد ‌شد و با تشویق و تحسین شهید چمران و عشق و ایمان، به ثبت لحظات ناب ایثار رشد ‌كرده و تبلور یافت و می توان گفت اخوان تبدیل به یكی از پدیده های عكاسی جنگ شد.

با اینکه تعداد عکسهای او تا شهادت چمران چندان نیست ولی عکسهایش بی نظیر و بسیار قابل اهمیت است چون عکس از سالهای اول جنگ، بسیار نادر است.

با شهادت دکتر چمران، کاظم نیز برای شهادت بی تابی می کند و در حمله کرخه جزو بچه های خط شکن گروه شهید مائینی که از بچه های بوشهر است، شرکت می کند . در این زمان خبرگزاری پارس که بعداً خبرگزاری جمهوری اسلامی شد، عکسهای کاظم را مورد بررسی قرار می دهند و از او دعوت به همکاری می کنند.
عکس شهید گمنام که در اولین نمایشگاه جنگ در تهران برگزار می شود، مابین ۷۴ عکاس حرفه ای جایزه عکاسی را می برد و در کتاب «دفاع علیه تعرض»، بیشترین عکسها مربوط به کاظم اخوان است.

جنگی را كه كاظم عكاسی كرد با همه جنگ ها متفاوت بود. چون با نگاهی به عكس های این هنرمند متعهد، می‌توان دریافت ایمان و علاقه به مهارت و تخصص او را در تهیه عكس ها، یاری كرده است. عكس های اخوان بیانگر عشقی سرشار است.

نگاه او ، تنها نگاه یك عكاس نیست و به عنوان یك رزمنده از منظری متعالی مشاهده‌گر وقایع بود و همین نگاه به عكس های او، خیره‌كنندگی خاصی بخشیده است. خاطره‌های جانبازی و ایثارگری‌ها و شهامت های خود وی نیز همواره زبانزد همرزمانش بود و دوستانش او را «رزمنده عكاس» می نامیدند.

وی پس از ثبت لحظات تاریخی و حساس فتح خرمشهر، به دنبال محاصره سفارت ایران در لبنان در ۱۴ تیر ۱۳۶۱، به همراه احمد متوسلیان فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله، تقی رستگار مقدم و سید محسن موسوی؛ کاردار سفارت جمهوری اسلامی ایران در لبنان، داوطلبانه عازم لبنان شد. آنها در پست بازرسی برباره توسط عناصر شبه نظامی متحد اسرائیل، موسوم به نیروهای لبنانی فالانژیست‌ها، دستگیر و اسیر شدند و چهار سال بعد به اسرائیل انتقال داده می شوند که از سرنوشت آنان تا کنون اطلاعی در دست نیست.

**************************************

احمد متوسلیان در سال ۱۳۳۲ در خانواده‌ای مؤمن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد. وی دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی به پایان برد و ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد.

پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال ۱۳۵۱، موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مؤمن بود و در بحث‌ها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تأسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل شد و به فعالیت‌های سیاسی- تبلیغی خود ادامه داد. وی پس از مدت‌ها تعقیب و گریز، در سال ۱۳۵۴ توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت ۵ ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند.

پس از آزادی، در شروع قیام‌های خونین قم و تبریز در سال ۱۳۵۶، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران، عهده‌دار شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌‌دار شد. پس از شکل‌گیری"سپاه پاسداران انقلاب اسلامی"، به این ارگان پیوست.

پس از شروع قائله کردستان، در اسفندماه سال ۱۳۵۷ به همراه ۶۶ تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق، خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.

پس از آن ، به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد و به همراه محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود.

در زمستان  ۱۳۵۸، طی مأموریتی جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کرد و چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد.

اوایل خرداد ۱۳۵۹، طی مأموریتی توانست  شهرستان مریوان و مناطق اطراف آن را که در تصرف گروهک‌های محارب بود، آزاد کند؛ از همین زمان، مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده وی گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قوجه‌ای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزگاری پرداخت.

پس از حذف باند بنی‌صدر از دستگاه اجرایی کشور - در دی ماه ۱۳۶۰، عملیات محمدرسول‌الله(صلی الله علیه و آله)، توسط احمد متوسلیان و شهید حاج همت رهبری شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بین‌المللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تأسیس تیپ ۲۷ حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) به شمار می‌رود.

احمد متوسلیان در سال ۱۳۶۰، پس از بازگشت از مراسم حج، از طرف فرماندهی کل سپاه مأمور شد با بکارگیری برادران سپاه، مریوان و پاوه تیپ محمدرسول‌الله(ص) - که بعدها به لشکر تبدیل شد - را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز، به عهده گیرد.

در دهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱، عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی احمد متوسلیان از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند و با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه پاتک‌های آنها را دفع نمایند.

احمد متوسلیان در اواخر خرداد سال ۱۳۶۱ طی مأموریتی به همراه یک هیأت عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی - نظامی کشورمان، راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.

در چهاردهم تیر سال ۱۳۶۱، اتومبیل هیأت نمایندگی دیپلماتیک کشورمان، حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، ‌مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شدند.

این چهار نفر که عبارتند از؛ "محسن موسوی"، "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار مقدم" و خبرنگار عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی - ایرنا - "کاظم اخوان" پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،‌ که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست.

**************************************

محمدرضا به سال ۱۳۳۸ در یك خانواده با تقوا و مذهبی و در عین حال مستضعف ، در جنوب تهران زاده شد . دوره دبیرستان را در مدسه ای به نام "باغ آذری" تمام كرد . به خاطر تربیت مذهبی ، گرایش و علاقه فراوانی که به قرآن و علوم دینی داشت، انس با قرآن ، در رفتار و اخلاقش به وضوح نمایان بود و در میان بستگان و همسایگانش ، به عنوان روحانی كوچك خانواده شان معروف بود .

با اوج گیری موج انقلاب اسلامی ، در تظاهرات و راهپیمایی ها فعالانه شركت می كند؛ بطوریكه چند بار توسط عوامل رژیم شاه دستگیر می گردد . در سال ۱۳۵۷ وقتی سال آخر دبیرستان بود ، دوستان و همسالان خود را برای مبارزه علیه رژیم ستمشاهی ترغیب می نماید . روز ۱۴ آبان ۱۳۵۷ در حالی كه با مزدوران رژیم درگیر بود ، توسط عمال ساواك در دانشگاه تهران دستگیر و زندانی می شود .

پس از پیروزی انقلاب به مدت ۴ ماه در کمیته انقلاب اسلامی مشغول خدمت شد و پس از آن به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
به دنبال تحرکات گروهک‌های ضد انقلاب در کردستان همراه فرماندهانی چون چراغی، حاج احمد متوسلیان و دیگر رزمندگان راهی کردستان شد.
   
وی  و دیگر همرزمانش در آزادسازی مریوان مردانه می‌رزمند و پیروز مندانه وارد شهر می شوند . از آن جا كه این شهر پس از اشغال ضد انقلاب ، همیشه تعطیل و با مشكلات مختلف مواجه بود ، به دستور حاج احمد ، نیروهای سپاه در مراكز مختلف اداری مستقر می شوند . مسئوولیت تهیه و تامین كالاهای ضروری شهر به عهده دستواره واگذار می گردد.او در كنار انجام این مأموریت، سلاح به دست می گیرد و در قله های مریوان با ضد انقلاب و دشمن بعثی می جنگد و توانمندی خود را به نمایش می گذارد . از این رو ، مدتی بعد به فرماندهی "پاسگاه شهدا" در محور مریوان منصوب می شود.

هنگامی که حاج احمد متوسلیان مأموریت می‌یابد تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را تشکیل دهد ، دستواره نیز از مریوان به جبهه‌های جنوب می رود و مأمور تشکیل واحد پرسنلی تیپ می‌شود و در کنار این مسئولیت، در هر عملیاتی که تیپ وارد عمل می‌شود، در کنار فرماندهان گردان می‌جنگد و بعدها با عنوان فرمانده تیپ سوم ابوذر در نبردهای رمضان و مسلم‌بن عقیل حماسه‌ آفرینی می‌کند.

شهید دستواره ، اواخر خرداد ماه ۱۳۶۱ ، پس از انجام حماسی "عملیات بیت المقدس" ، همراه حاج احمد متوسلیان برای كمك به مردم مسلمان در لبنان ، فعالیت های چشمگیری انجام می دهد . به دنبال فرمان حضرت امام (ره) كه فرمودند: «راه قدس از كربلا می گذرد ، همراه دیگر فرماندهان و رزمندگان به كشور باز می گردد.»

پس از بازگشت از لبنان به عنوان فرمانده تیپ سوم ابوذر منصوب می شود و در نبردهای پر حماسه "رمضان" و "مسلم بن عقیل" نیروهای تحت امرش را هدایت می كند و بار دیگر ، توانمندی بالای نظامی از خود نشان می دهد .

در عملیات "خیبر"، پس از شهادت حاج همت ، فرمانده دلاور لشگر محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) و واگذاری فرماندهی به "حاج عباس كریمی" ، سید به عنوان "قائم مقام لشگر" برگزیده می شود و در این مسئوولیت خطیر نیز به نحو احسن ، رسالت خود را انجام می دهد .

پس از شهادت حاج عباس كریمی در عملیات "بدر"، شهید دستواره به عنوان سرپرست لشگر به نحو مطلوب لشگر را در عملیاتها هدایت می كند، كه پس از انتصاب فرمانده جدید لشگر ، سید همچنان به عنوان قائم مقام لشگر در خدمت جنگ، انجام وظیفه می نماید .

مناطق اشغالی كردستان ، جبهه های مختلف جنوب ، بویژه منطقه "والفجر ۸" و جاده ام القصر  شاهد رشادتها و ایثارگری های عاشقانه سید می باشد .

دستواره در ۵ اردیبهشت ۱۳۶۲ زندگی مشترک خود را  شروع کرد و پسرش در ۲۱ فروردین ۱۳۶۳ به دنیا آمد.

تا هنگام شهادت ۱۱ بار مجروح شد ولی هرگز از پای ننشست . در عملیات کربلای ۱،  که برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد – جهت شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت . ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت .
وقتی به وی گفته می شود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی ، در جواب به آن‌ها گفت کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید .

بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که در عملیات کربلای ۱، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی؛ در ۱۳ تیر ۱۳۶۵، مظلومانه به شهادت رسید و در گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) تهران، قطعه ۲۶ ، به خاک سپرده شد.

 

**************************************

سردار سرتیپ پاسدار شهید عباس كریمی، فرمانده لشكر ۲۷ محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، در ۱۳۳۶ در روستای قهرود، در شصت كیلومتری كاشان چشم به جهان گشود. كربلایی احمد، پدر كشاورز آن شهید، برای زنده‌ماندن فرزندش به آستان با كرامت حضرت عباس نذر كرده بود، تا نام او را به عشق سقای كربلا، "عباس" بگذارد.

عباس دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانید و وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.

عباس از راه ارتباط با برخی دوستان روحانیت مبارز، با پخش اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) فعالیت خود را علیه حكومت دست‌نشانده استعمارگران آمریكایی و انگلیس محمدرضا شاه پهلوی آغاز كرد. در همین دوران، ساواك وی را دستگیر و زیر شكنجه‌های جانكاه قرار داد. شهید كریمی با وجود خفقان حكومت پهلوی كه بر همه جنبه ‏های زندگی روزمره مردم، سایه تاریك خود را گسترانده بود، همچنان اعلامیه‌ها و رهنمودهای حضرت امام خمینی(ره) را پنهانی به پادگان عباس‌آباد تهران منتقل و پخش می‌كرد.

پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت کرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام(ره) نیز ، جزو نیروهای انتظامی کمیته استقبال بود.

در بهار سال ۱۳۵۸، به هنگام تأسیس سپاه پاسداران کاشان با احساس تکلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات، مشغول به خدمت شد.

در تابستان سال ۱۳۵۹، داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم کردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همکاری کرد.

پس از مدت کوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای "کریمی " در منطقه خونرنگ کردستان،انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و ... بود که توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.

وی بعدها همراه سردار جاویدالاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت کرده و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات تیپ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به فعالیت خود ادامه داد.
وی در عملیات فتح المبین از ناحیه پا بشدت مجروح شد و حدود ۲ ماه بستری بود و در این ایام (به توصیه پدرش) مقدمات ازدواج خود را فراهم کرد. در ۲۱ مهر سال ۱۳۶۱ با دختری از شهر خودش کاشان ازدواج کرد. در تیرماه ۱۳۶۱ با همان وضعیت مجروح به عملیات مسلم بن عقیل بود پیوست. پسرش داوود در بیمارستان یازهرا شهر دزفول در سال ۶۳ به دنیا آمد.
در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان مسئول اطلاعات سپاه ۱۱ قدر (که تازه تشکیل شده بود) معرفی گردید و مدتی به مسئولیت فرماندهی تیپ سوم سلمان از لشکر ۲۷ حضرت رسول منصوب گردید. با شهادت محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر، از اواخر اسفند۶۲ فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله را به عهده گرفت.
سرانجام عباس کریمی در روز پنج شنبه ۲۴ اسفند سال ۱۳۶۳، در حالی که آخرین دستور ابلاغی از جانب قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می‌کرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش زخمی شد و درگذشت.
شهید کریمی طبق وصیت خودش در قطعه ۲۴ بهشت زهرا ، در جوار مزار شهید دکتر مصطفی چمران، به خاک سپرده شد.

 

* وصیت نامه سردار شهید عباس کریمی


بسم‌الله القاصم الجبارين
چرا در راه خدا جهاد نمی كنيد؛ در صورتی كه جمعی ناتوان از مرد و زن و كودك شما در چنگال ظلم كافرانند.

« و ما لكم لا تقاتلون في سبيل‌الله و المستضعفين من الرجال و النساء والولدان و قاتلو هم حتي لاتكون فتنه و يكون الدين لله».
« بكشيد كافران را تا بر كنده شود ريشه فساد، و دين منحصر به دين خدا شود. هيچ قطره‌ای در مقياس حقيقت در نزد خدا، از قطره خونی كه در راه خدا ريخته شود، بهتر نيست و من می‌خواهم كه با اين قطره خون، به عشقم برسم؛ كه خداست. »


شهيد كسی است كه :
حقيقت و هدف الهی را درك كرد و برای حقيقت پايداری كرد و جان داد.

شهادت در اسلام :
نه مرگی است كه دشمن به مجاهد تحميل می‌كند؛ بلكه انتخابی است كه وی با تمام آگاهی و شعور و شناختش به آن دست می‌يازد.

«و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل‌الله اموات احياء ولكن لا تشعرون»
و آن كسي كه در راه خدا كشته شده، مرده نپنداريد بلكه او زنده ابدی است، وليكن همه شما اين حقيقت را در نخواهيد يافت. (سوره بقره، آیه ۱۵۴)

شهادت برای من يك فيض بزرگی است، من لياقت يك شهيد را ندارم و اميدوارم كه آنها كه قبل و بعد از من به درجه شهادت نائل آمده‌اند، من را در آن دنيا شفاعت نمايند. "ان شاء الله"
 
از قول من به تمام اقوام و خويشاوندان، خصوصاً پدر و مادر و خواهرم و همسرم و برادرانم بگوييد:
بعد از من، برای من گريه و زاری نكنند و در عوض به همه دوستان و آشنايان با چهره‌ای خندان تبريك بگويند.
و به آنها بگويند :
جان او هديه‌ای برای اسلام عزيز و امام امت و امت امام بود و در رابطه با شهادت من و بقيه برادرانم كه اگر لياقت شركت در جبهه‌های حق عليه باطل را داشتند ، خانواده من صبر را پيشه كنيد و صبر؛ نه اين كه در مقابل باطل و ناحق تسليم شدن بلكه استواری و ايستادگی در برابر ناملايمات در برابر سختی‌ها، در مقابل گرفتاری‌ها و مبارزه سرسخت با مشكلات زندگی، مبارزه با هوای نفس و اجرای كليه دستورات امام است . مبارزه با منافقين داخلی كه خود، نيز يك نوع جبهه داخلی است.
لذا ، طبق فرمايشات قرآن كريم:

«واقتلو هم حيث ثقفتموهم و اخرجوهم من حيث اخرجوكم و الفتنة اشد من القتل»
« هر جا مشركان را دريافتید به قتل رسانيد و از شهرهايشان برانيد، چنان كه آنان شما را از وطن آواره كردند و فتنه‌گری كه آنان كنند سخت‌تر از جنگ و فسادش بيشتر است.»

و در رابطه با رزمندگان اسلام ؛
بايد بگويم كه هميشه با توكل به خدا و ائمه معصومين(علیهما السلام) و اجرای دستورات رهبر عزيز و عالی قدرمان ، بر دشمنان بتازيد تا آنها را از صفحه روزگار برداريد و هيچ وقت بر پيروزی هايتان مغرور نشويد؛ چون در مرحله اول، اين شما نيستيد كه می‌جنگيد و اين شما نيستيد كه شليك می‌كنيد؛ بلكه طبق آيه قرآن مجيد :
«و ما رميت اذ رميت ولكن‌ الله رمي»
و شما بايد "مجاهد فی‌سبيل‌الله"، باشيد، آن كسی كه جهاد كند «كلمة الله هي العلياء»، تا اين كه اراده خدا بالا بيايد و حاكم بر اراده‌ها شود؛ اين همان راه خداست.
سلام و دعای هميشگی ‌تان را فراموش نكنيد.


خدايا، خدايا !
تا انقلاب مهدی خمينی را نگهدار. از عمر ما بکاه و بر عمر او بيفزای.

خدايا ! خدايا !
رزمندگان ما را نصرت و ياری فرما.


عباس كريمی ،۱۳۶۱/۰۱/۲۷

**************************************



سرلشکر حسن اقارب پرست از فرماندهان جنگ ایران و عراق، در سالهای اولیه بود.
حسن اقارب پرست فرزند محمد رحیم، اول اردیبهشت سال ۱۳۲۵ در اصفهان به دنیا آمد.
وی کودکی را در میان جو مذهبی و معتقد خانواده سپری کرد و وارد دبیرستان شد. با ورود به دبیرستان، فعالیت‌های مذهبی و فرهنگی او شدت یافت و در کنار دروس تحصیلی، مطالعه کتاب‌های آموزنده و مفید، شرکت در جلسات مذهبی و فراگیری درس عربی را نیز سرلوحه اقداماتش قرار داد.

 پس از اخذ دیپلم ریاضی در سال ۱۳۴۳، به مدت یک سال در یکی از داروخانه‌های معروف اصفهان به نام داروخانه بوذرجمهری مشغول به کار شد.

در همان سال در آزمون دانشکده افسری شرکت کرد و پس از قبولی در تابستان سال ۱۳۴۴، به تهران آمد و وارد دانشکده افسری شد.

دوره سه ساله دانشکده افسری را در کنار دوستانی چون شهید کلاهدوز با موفقیت طی کرد، با پایان یافتن این دوره در سال ۱۳۴۷، راهی شیراز شد.

او همیشه تلاش می‌کرد تا از پرسنل ممتاز باشد و فنون نظامی را به نحو احسن یاد بگیرد، تا در مواقع لزوم، سربازی مفید برای اسلام باشد. همچنین از ورزش نیز غافل نمی‌شد و از اسب سواران خوب ارتش محسوب می‌شد.

وی در سال ۱۳۵۰ ازدواج کرد که حاصل این پیوند چهار پسر بود.

وی در سال ۱۳۵۰ برای گذراندن دوره چیفتن عازم انگلیس شد و ۲ سال بعد به آمریکا اعزام شد و دوره جنگ‌های شیمیایی را گذراند و در بازگشت «بخش جنگ شیمیایی - میکروبی (ش- م- ر)» را در مرکز زرهی شیراز پایه‌گذاری کرد.

او مدتی بعد در سال ۱۳۵۳ بار دیگر به امریکا اعزام شد اما در بازگشت به عتبات عالیات رفت و در نجف به حضور حضرت امام خمینی (ره) مشرف شد و در ملاقاتی که با ایشان داشت ضمن اعلام بیعت، آمادگی خود را جهت انجام هر نوع فعالیت سیاسی و مبارزاتی اعلام کرد.

وی در بهمن سال ۵۷ به مدرسه رفاه - ستاد استقبال از سید روح‌الله خمینی - پیوست و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کمیته انقلاب در ستاد مشترک ارتش، حضوری فعال داشت.

وی پس از انسجام اولیه ارتش به «اداره دوم ستاد مشترک» منتقل شد و با شروع جنگ ایران و عراق داوطلبانه به «لشکر ۹۲ زرهی» در خرمشهر پیوست. در جریان حمله عراق به ایران، وی در خرمشهر حضور داشت و از ناحیه گلو مجروح و به تهران منتقل گشت.

اقارب پرست پس از سقوط خرمشهر و بهبودی زخمش، به آبادان رفت و گردان المهدی را با همکاری بسیجیان سازماندهی کرد.

وی با وجود اینکه کاندیدای فرماندهی ستاد مشترک ارتش و تصدی پست وزارت دفاع بود، با انتخاب خودش ، به نیروی زمینی پیوست و معاونت عملیات لشکر ۹۲ زرهی اهواز را بر عهده گرفت.

در اوایل سال ۱۳۶۲، پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب بازگشت. وی همیشه می گفت:«نور الهی در آنجا [جبهه] متجلی است، آنجا جایگاه تزکیه نفس است.»

سرانجام صبح روز بیست و پنجم مهرماه سال ۱۳۶۳ تیمسار اقارب پرست، هنگامی که به همراه عده‌ای از فرماندهان، از جزایر مجنون بازدید می‌کرد، بر اثر انفجار خمپاره ای، به فیض شهادت نایل آمد.

پیکر پاکش در قطعه ۲۵ بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.


این شهید از دوستان و همرزمان حاج آقا رحمتی (موسوی) بودند.
 

* وصیت نامه شهید حسن اقارب پرست

«اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک تحت رایت نبیک و ولایتی علی بن ابیطالب (علیه السلام)»

این بنده حقیر، متذکر می‌شوم که هر چه آقایی و عزت است در خدمتگزاری درگاه این اوصیاء و برگزیدگان الهی است. تا توان دارید در راه خدمتگزاری به این اولیاء الله کوتاهی نکنید، که خود آنها بزرگواری دارند و پاداش بیش از حد می‌دهند.

اما پدر و مادر عزیزم و برادران و خواهرم، امید است خداوند هدیه خانواده شما را بپذیرد که خون من عزیزتر از خون علی اکبر، ابوالفضل و امام حسین (علیه السلام) عزیز نبوده، هر چه دارم و داشتم، از لقمه حلالی بوده که شما به دهانم گذاردید.

و اما همسر ارجمندم، ای یار سختیها و گرفتاریهایم، سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بیت (علیه السلام ) و پیروی از نائب اوست که ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزیز، کمک خواهد کرد تا نام اسلام عزیز اعتلاء یابد و به زودی امر فرج مهدی (عج) عزیز را اصلاح نماید.

همسر عزیز، صبر و تقوا تنها توشه‌ای است که برایت می گذارم و ان شاءالله بتوانی فرزندان عزیزمان را از یاران مهدی (عج) و نائب بر حق او تربیت کنی که مایه مباهات ما در صحرای محشر و در حضور خداوند تبارک و تعالی باشند. آنچه را که از ابتدای آشنایی تا آخرین لحظه حیات به تو دادم، از من نبود بلکه از اسلام بود و لذا تو را به همان اسلام راهنمایی می‌کنم.

تذکر دیگرم خدمت برادران و خواهران... از خدا بخواهید توفیق خدمتگزاری بیشتر شامل حال شما شود. خداوند خود حافظ این مکتب اسلام می‌باشد.

خدمت به مسلمین، بالاخص رهبر عزیز فراموش نشود. به فرزندان، تلاش در حفظ اسلامیت خودشان و حفظ دستاوردهای انقلاب را سفارش می‌کنم. نوکری آستان اهل بیت (علیه السلام) فراموش نشود.

دعا برای فرج امام مهدی عزیز (عج)، از اهم مسائل است. خدا را در هر مسأله و هر لحظه ، لحاظ کنید و از یاد او غافل نباشید.

توفیق خدمتگزاری شما در راه اسلام و انقلاب عزیز و رهبر اصلی این انقلاب، حضرت مهدی (عج) عزیز و نائب او، امام خمینی (ره) را از خداوند متعال خواهانم.

« آمین یا رب العالمین »

**************************************



سرلشکر خلبان عباس دوران در ۲۰ مهرماه ۱۳۲۹ در شهر شیراز به دنیا آمد. وی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند و پس از گذراندن دوران ابتدایی پای به دبیرستان نهاد. عباس دوران، در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان سلطانی شیراز شد.

پس از پایان دورهٔ وظیفه، به ‌دلیل علاقه به ‌یادگیری فن خلبانی در سال ۱۳۵۱وارد دانشکدهٔ خلبانی نیروی هوایی شاهنشاهی ایران شد و پس از طی دورهٔ مقدماتی پرواز در ایران، برای ادامهٔ تحصیل و فراگیری دورهٔ تکمیلی خلبانی به آمریکا اعزام شد.

عباس دوران ابتدا در پایگاه «لکلند» دوره تکمیلی زبان انگلیسی را طی کرد و سپس در پایگاه «کلمبوس» در ایالت می سی سی پی ، موفق به آموختن فن خلبانی و پرواز با هواپیماهای بونانزا، تی۴۱ - تی ۳۷ گردید.

وی با اخذ نشان و گواهی‌نامه خلبانی به ایران بازگشت و با درجهٔ ستوان‌دومی در پایگاه هوایی همدان مشغول به‌ خدمت شد.

با شروع جنگ ایران و عراق، او در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری (که در آغاز جنگ به پایگاه شهید نوژه نامیده شده بود) مشغول خدمت بود و پس از مدتی، برای ادامه پروازهای جنگی به پایگاه ششم شکاری بوشهر منتقل شد.

عباس دوران، در ماه‌های آغازین جنگ ایران و عراق نقش مهمی در بمباران اهداف دشمن عراقی ایفا کرد. خلبان عباس دوران در دو سال اول جنگ بیش از ۱۲۰ عملیات و پرواز برون مرزی موفق داشت.

شهید دوران، در تاریخ ۷ آذر ۱۳۵۹ و در جریان جنگ ایران و عراق، اسکله الامیه و البکر را غرق کرد و در عملیات فتح‌المبین نیز، بسیار موفق عمل کرد.
عباس دوران در سحرگاه ۳۰ تیر ۱۳۶۱، بر فراز حریم هوایی بغداد به ‌پرواز درآمد و پالایشگاه الدوره در ضلع جنوبی بغداد را نشانه رفت. وی، تمامی بمب‌های خود را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، اما هواپیمایش در آسمان بغداد مورد اصابت موشک‌های ضد هوایی ارتش عراق قرار گرفت. در حالی که کاظمیان، همراهش، با چتر نجات به بیرون پرید، وی با صرف نظر کردن از خروج اضطراری، هواپیمای فانتوم (اف۴) صدمه‌دیدهٔ خود را که در آتش می‌سوخت، با هدف ناامن جلوه دادن شهر بغداد، به هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها کوبید و مانع از برگزاری این اجلاس در کشور عراق شد. این عملیات شهادت طلبانه تحت عنوان "عملیات بغداد" نام گرفت.

خلبان عباس دوران همواره به دوستان و همکارانش تأکید می‌کرد که هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حین پرواز مورد اصابت موشک دشمن قرار گیرد، هواپیمای سانحه دیده را بر سر دشمن زبون خواهد کوبید. وی همان طور که گفته بود بر این پیمان خویش صادقانه ایستاد و جان فدا کرد.

در زمان آخرین پروازش، پسرش امیررضا، هشت ماه و نیم سن داشت.

از پیکر وی، بیست سال بعد در سال ۱۳۸۱، تکه‌ای از استخوان، پا به ایران بازگشت که در ۱۰ مرداد ۱۳۸۱ خانواده وی آن‌ را در شیراز به خاک سپردند.

**************************************



فرمانده لشکر ۱۵۵ ویژه شهدا، به سال ۱۳۴۰ در شهر مشهد به دنیا آمد. پدر محمود از کسبه مشهدی بود که در دوران ستمشاهی ؛ از جمله افرادی بود که در دوران شاهنشاهی مقلد سید روح‌الله خمینی بود و با روحانیونی همچون سید علی خامنه‌ای، سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد ارتباط داشت. وی محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبی و نماز جماعت می‌برد و از این راه، او را با مکتب اهل بیت و تعالیم انسان‌ساز اسلام آشنا کرد.

محمود پس از پایان دوران ابتدایی، وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد.

با اوج‌گیری انقلاب، او که جوانی با نشاط، فعال و مذهبی بود، با شرکت در محافل درس مساجد جوادالائمه و امام حسن مجتبی (علیهم السلام) که در آن زمان از مراکز تجمع نیروهای مبارز مشهد بود، از هدایت ها و تعالیم حضرت آیت الله خامنه‌ای، بهره‌های فراوانی برد.

در پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (ره) تلاش می نمود و فعالانه در راهپیمایی‌ها و درگیری های زمان انقلاب، شرکت داشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر مقدس مشهد پیوست و پس از گذراندن یک دوره آموزش شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت. پس از آن، به منظور حفاظت از بیت شریف حضرت امام خمینی، طی مأموریتی شش ماهه به تهران عزیمت کرد.

با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه‌های جنوب اعزام شد ولیکن مدتی بعد به علت نیاز شدیدی که پادگان به مربی داشت، او را برای آماده‌سازی و آموزش نیروها به مشهد فراخواندند. اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتی بود تا در صحنه‌های كارزار از انقلاب و ارزشهای آن ، عملاً دفاع نماید. بنابراین در اولین فرصت با جلب رضایت فرمانده پادگان با شور و شوقی فراوان به دیار كردستان (كه در آن زمان توسط گروهكها و عناصر ضدانقلاب دچار مشكلات و آشوب شده بود)، عزیمت كرد.

شهید كاوه در این منطقه، برای مبارزه با ضدانقلاب – كه از حمایتهای خارجی برخوردار بود و با جنایاتی هولناك، توطئه شوم جدایی آن نقطه از میهن اسلامی را در ذهن می‌پروراند – شب و روز نداشت و به دلیل تلاش بسیار زیاد، جدیت و پشتكار، شجاعت و روحیه شجاعت‌طلبی كه داشت، در مدت كوتاهی به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز ، منصوب شد و در این زمان با ناباوری همگان، همراه تعداد كمی نیرو، عملیات
آزاد سازی منطقه مرزی بسطام را با شهامت غیر قابل وصفی طرح ریزی و ۴۵ كیلومتر جاده مرزی را طی یك مرحله و در عرض ۲۴ ساعت، در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب، آزاد نمود .

شهید كاوه و همرزمانش با عملیات پی در پی، مزدوران استكبار را در منطقه منفعل و مستأصل نموده بودند تا جایی كه ضد انقلاب در اوج استیصال برای زنده یا مرده او جایزه تعیین كرده بود.

آزاد سازی سد بوكان و جاده ۴۷ كیلومتری آن ، آزاد سازی جاده صائبین دژ به تكاب ، پاكسازی منطقه كیلر واشتوزنگ ، آزاد سازی محور استراتژیك پیرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزیت و نقطه ثقل ضد انقلاب به شمار می آمد و منجر به انهدام مركز رادیوئی آنها و‌ فتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه آلواتان و آزادسازی زندان دوله تو، و كشتن بیش از ۷۵۰ نفر از ضد انقلاب گردید، از جمله نبردهای تهاجمی بود كه توسط شهید كاوه و همرز مانش در تیپ ویژه شهدا ، طرح ریزی و به اجرا گذاشته شد. تعداد عملیاتی كه به وسیله این شهید علیه ضد انقلاب فرماندهی شد ، آن قدر زیاد است كه ذكر نام تمامی آنها در این مختصر میسر نیست.

شهید كاوه ، در عین حال كه تمام اوقاتش را برای مبارزه به كار می‌بست، از پرداختن به تكالیف دینی و انجام مستحبات نیز غافل نبود. او از مروجین قرآن كریم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مكتب، آیات جهاد را تلاوت می‌كرد و در صحنه جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسیر می‌نمود.

با وجودی كه در مقابل ضدانقلاب، سازش‌ناپذیر و جسور و با شهامت بود، اما در داخل تیپ با نیروهای تحت امر خود، برخوردی بسیار متواضعانه و باصفا و صمیمی داشت و همین تواضع او سبب شده بود كه محبوبیت خاصی در بین نیروها داشته باشد.

در بعد آمادگی جسمانی ، هیچ‌گاه از ورزش غافل نبود و با تشویق نیروها و حضور در مسابقات ورزشی، آمادگی رزمی نیروها را بالا می‌برد. همواره برای تشویق بچه‌ها می‌گفت: موفقیت من در كوههای بلند كردستان، مدیون ورزش است.

سرانجام شهید کاوه، به تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۶۵، در منطقه عمومی حاج عمران بر روی قله ۲۵۱۹، در حین عملیات کربلای ۲ ، مورد اصابت ترکش گلوله خمپاره قرار گرفت و درسن ۲۵ سالگی به شهادت رسید.

 

گوشه  ای از وصیت نامه شهید محمود کاوه

دشمن باید بداند و این تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌ای را كه علیه انقلاب طرح‌ریزی كند، امت بیدار و آگاه ، با پیروی از رهبر عزیز ، آن را خنثی خواهد كرد.
آینده جنگ هم كاملاً روشن است كه پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچ گاه ما نخواهیم گذاشت كه خون شهیدانمان هدر رود.

**************************************



علی اکبر شیرودی، در ۲۰ دی ماه ۱۳۳۴، در شیرود تنکابن به دنیا آمد.
 وی دوران ابتدایی و دبیرستان را در تنکابن پشت سر گذاشت. سپس به تهران رفت و پس از طی مراحل جذب در هوانیروز و آموزش خلبانی، به اصفهان اعزام شد.
 
شهید شیرودی با اتمام تحصیلات متوسطه در سال ۱۳۵۱، وارد ارتش شد و دوره مقدماتی خلبانی را در تهران به پایان رساند . سپس دوره هلی کوپتری کبرا را ، در پادگان اصفهان دید و با درجه ستوانیاری فارغ التحصیل شد .

وی پس از سه سال خدمت در ارتش به کرمانشاه رفت و با شهید کشوری و چند نفر دیگر آشنا شد. با اوج گرفتن جریانات انقلاب اسلامی، از ارتشیانی بود که به صفوف راهپیمایان پیوست و به دستور حضرت امام ؛ مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، او نیز خارج شد.

پس از خروج از پادگان، درصدد تشکیل گروهی چریکی بر آمد و با تعدادی از دوستانش در کرمانشاه، در این زمینه اقدام کرد تا اینکه امام به میهن بازگشتند و انقلاب به پیروزی رسید .

زمانی که جنگ کردستان آغاز شد؛ شیرودی و چند تن دیگر از خلبانان وارد جنگ شدند و او ساعتی، از جنگ فاصله نگرفت و چنان جنگید که شهید دکتر چمران او را ستاره درخشان جنگ کردستان می نامید و شهید تیمسار فلاحی نیز، او را ناجی غرب و فاتح گردنه ها و ارتفاعات آربابا ، بازی دراز ، میمک و دشت ذهاب و پایگاه ابوذر معرفی می کرد .

شهید شیرودی، بالاترین ساعت پرواز در جنگ را، در جهان داشت و با بیش از ۴۰ بار سانحه و بیش از ۳۰۰ مورد اصابت گلوله به هلی کوپترش، ولی باز سرسختانه می جنگید و همیشه عاشق به تمام معنی بود.

با شروع جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹، به منطقه کرمانشاه رفت. وی هنگامی که شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود، از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبانی که با او همفکر بودند، گفت :
"ما می مانیم و با همین دو هلی کوپتری که در اختیار داریم، مهمات دشمن را می کوبیم و مسئولیت تمرد را می پذیریم".
در طول ۱۲ ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک، این شهید به عنوان تنها موشک انداز، پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتکار عمل این شهید، نه تنها در سراسر کشور، بلکه در تمام خبرگزاری های مهم جهان منعکس شد. بنی صدر برای حفظ ظاهر، دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته اش این بود که کارشکنی های بنی صدر و بی تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند.
در همان ایام، به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه، در ۹ مهر ۱۳۵۹ چنین نوشت:
« اینجانب ، خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام. لذا، تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید.»

شهید شیرودی، امام (ره) را در حد یک مرد الهی و کسی که هیچ گاه اشتباه نمی‌کند قبول داشت، همیشه این را می‌گفت، حتی در یکی از سخنرانی‌هایش گفته بود:
« اگر امام(ره) بگوید هر دو فرزندت را قربانی کن ، درنگ نمی‌کنم و این کار را انجام می‌دهم؛ چون معتقدم امام اشتباه نمی‌کند.
زمانی که در جبهه بود، وقتی سران مملکت برای بازدید به جبهه می‌رفتند، به آنها می‌گفت :
« از قول ما به امام بگویید تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون، اینجا ایستاده‌ایم. به امام بگویید اینجا در جبهه‌ها مؤمن می‌جنگد نه متخصص.»
منکر دانش و تخصص نبود، اما معتقد بود دانشی که در کنارش تعهد باشد، حتی با دست‌های خالی پیش‌ می‌رود.

امیر سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی در فرازی از وصیت نامه خود می‌گوید:
« هنگامی که پرواز می‌کنم احساس می‌کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می‌شوم و در بازگشت، هر چند پروازم موفقیت‌آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم؛ چون احساس می‌کنم، هنوز خالص نشده‌ام تا به سوی خداوند برگردم. »

شیرودی در هشتم اردیبهشت سال ۶۰، پس از انجام مأموریت خود در منطقه "بازی دراز" و  پس از شکست سنگین دشمن، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

پیکر پاک و مطهرش، در گلزار شهدای شیرود به خاک سپرده شد.

**************************************



احمد کشوری در تیرماه ۱۳۳۲، به دنیا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبیرستان را به ترتیب در «کیاکلا» و «سرپل تالار»، دو روستا از روستاهای محروم شمال و سه سال آخر را در «دبیرستان قناد» بابل گذراند.
پدرش فردی شجاع و ظلم ستیز بود که، علی رغم تصدی پست فرماندهی ژاندارمری در یکی از شهرهای شمال، به مبارزه با سردمداران زر و زور پرداخت و در نهایت مجبور به استعفا شد و به کشاورزی مشغول شد. از ایمان و قدرت روحی مادرش، همین بس که هنگام دفن شهید کشوری، در حالی که عکس او را می بوسید، پرچم جمهوری اسلامی ایران را که با دست خود دوخته بود بر سر مزار فرزند آویخت و فریاد زد: "احسنت پسرم، احسنت".
دوران تحصیلش را به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند. وی ضمن تحصیل، علاقه زیادی به کارهای ورزشی و هنری نشان می‌داد و یک بار در رشته طراحی در ایران، مقام اول را کسب کرد و در «کشتی» هم درخشش داشت.
در حین تحصیل، فعالیت‌های مذهبی زیادی داشت و با صدایش در اغلب مجالس و مراسم مذهبی از قبیل عاشورا، با مدیریت و جدیت بسیار، مرثیه خوانی و اداره بخشی از مراسم را به عهده می‌گرفت و تمام سعی خود را برای نشان دادن چهره حقیقی اسلام و بیرون آوردن آن از قالب‌هایی که سردمداران زر و زور، برای آن درست کرده بودند، به کار می‌برد و معتقد بود که انسان نباید یک مسلمان شناسنامه‌ای باشد، بلکه باید عامل به احکام اسلام باشد.
احمد در سال آخر دبیرستان با دو تن از همکلاسی‌هایش، به وسیله طرح‌ و نقاشی‌ سیاسی بر علیه رژیم وابسته شاه، افشاگری کرد.
کشوری بعد از اخذ دیپلم، برای ورود به دانشگاه آماده می‌شد اما با توجه به هزینه‌های سنگین ورود به دانشگاه و محرومیت مالی‌اش، از رفتن به دانشگاه منصرف شد و در سال ۱۳۵۱، وارد ارتش در قسمت هوانیروز شد ولی همیشه از مسائلی که در آنجا می‌دید و مخالف با شئون عقیدتی‌اش بودند،رنج می‌برد. احمد در معاشرت با استادهای خارجی، اعمالی از خود نشان می‌داد که آنها تحت تأثیر قرار می‌گرفتند و در این مورد، وقتی از او سئوال می‌شد می‌گفت که من یک مسلمانم و مسلمان نباید فقط به فکر خود باشد و می‌خواست در آنجا نیز، دامنه ارشاد را بگستراند.
احمد کشوری به علت هوش و استعدادی که داشت، دوره‌های تعلیماتی خلبانی هلیکوپترهای «کبری» و «جت رنجر» را با موفقیت به پایان رساند.
پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در بیشتر تظاهرات شرکت می‌کرد و بسیاری از شب‌ها، بدون آن که لحظه‌ای به خواب برود تا صبح را، به چاپ اعلامیه امام می‌گذراند.
در حین تظاهرات، چندین بار کتک خورده بود ولی با شوق عجیب از آن یاد می‌کرد و می‌گفت: این «باطومی» که من خوردم چون برای خدا بود چه شیرین است و من شادم از این که می‌توانم قدمی بردارم و این توفیقی است از سوی پروردگارم.
زمانی كه ارتش صدام به ايران يورش آورد، احمد در انتظار آخرين عمل جراحی برای بيرون آوردن تركشی بود که با گلوله ی ضد انقلاب، وارد سينه‌ اش شده بود اما بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند كه بماند و پس از اتمام جراحي برود، اما او جواب داد:
«وقتي كه اسلام در خطر باشد، من اين سينه را نمي‌خواهم."
او به جبهه رفت و بيابان‌های غرب كشور را به گورستانی از تانك‌ها و نیروهای دشمن و مزدوران خارجی اش تبديل نمود. او پروازهاي سخت و خطرناك را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي‌داد. شب‌ها ديروقت مي‌خوابيد و صبح‌ها خيلي زود بيدار مي‌شد و نيمه‌شب‌ها، نماز شب مي‌خواند. او چنان مبارزه با كفر را با زندگي عجين كرده بود كه ديگر هيچ چيز و هيچ كس برايش كوچكترين مانعي نبود. حتي مريم سه ساله و علي سه ماهه‌اش، هر بار كه صحبت از فرزندانش و علاقه او به آنها مي‌شد، مي‌گفت: «آنها را به قدري دوست دارم كه جای خدا را در دلم نگيرند».
شهيد كشوری همواره برای وحدت هر چه بيشتر بین پاسداران و ارتشيان می‌كوشيد؛ چنانكه مسؤولين،هماهنگی و حفظ وحدت نيروها در غرب كشور را مرهون او می دانستند.
سرانجام در روز ۱۳۵۹/۰۹/۱۵، نيايش‌های شبانه‌اش به درگاه احديت مورد قبول واقع شد و در حالیكه از يك مأموريت بسيار مشكل، پيروزمندانه باز می‌گشت، در دره «ميناب» ايلام مورد حمله نابرابر چند هواپیمای جنگی دشمن قرار گرفت و در حالی كه بالگردش در اثر اصابت راكتها به شدت در آتش می‌سوخت، آن را تا موضع خودی رساند و آنگاه در خاك وطن سقوط كرد و شربت شيرين شهادت را مردانه نوشيد.
پ‍ي‍ک‍ر پ‍‍اک‌ ‌او ر‌ا ب‍ه‌ ت‍‍ه‍ر‌ان‌ ‌ان‍ت‍ق‍‍ال‌ د‌ادن‍د و در م‍ز‌ار ش‍‍ه‍ي‍د‌ان‌ (ب‍‍ه‍ش‍ت‌ ز‌ه‍ر‌ا)، ب‍ه‌ خ‍‍اک‌ س‍پ‍ردند.
ش‍‍ه‍ي‍د س‍رل‍ش‍ک‍ر خ‍ل‍ب‍‍ان‌ ‌اح‍م‍د ک‍ش‍ور‌ی به دل‍ي‍ل‌ دلاور‌ی ه‍‍اي‍ش‌ ب‍ه‌ ‌«ع‍ق‍‍اب‌ ت‍ي‍ز پ‍رو‌از ج‍ب‍‍ه‍ه‌‌ه‍‍ا‌ی‌ ج‍ن‍گ»، شهرت داشت.

 

وصیت نامه شهید احمد کشوری

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا شیطان را از ما دور کن.
 
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند

پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست، جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست.
هر روز ستاره ای را از این آسمان به پایین می کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه های حق علیه باطل روان شد و من قطره ای از این دریایم و نیز می دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آنها نظاره گر شمایند.
مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند. بی تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف های منحرف بی تفاوت نباشید. مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی ها ، بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه "الله" کنید.


وصیت به پدر و مادرم

پدر و مادرم!
همچنان که تا الآن صبر کرده اید، از خدا می خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید،‌ نمی گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین ( علیه السّلام) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود،‌ اکنون یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید،‌ در مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می کند. امام را تنها نگذارید.
فراموش نکنید که شهیدان، نظاره گر کارهای شمایند.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست


والسلام،قطره ای از دریای خروشان حزب الله، احمد کشوری

 

مفاهیم زیبای "اسلام ناب" در زندگی شهید خلبان سرلشکر احمد کشوری

یك شب كه تعدادی از خلبان‌ها مشغول خوردن شام بودند، صحبت از جنگ شد.
یكی می‌گفت: من به خاطر حقوقی كه به ما می‌دهند می‌جنگم، یكی دیگر می‌گفت من به خاطر بنی‌صدر می‌جنگم. یكی می‌گفت من به خاطر خودم می‌جنگم و دیگری گفت من به خاطر ایران می‌جنگم.
شهید كشوری گفت:
من همه این‌ها را قبول ندارم تنها چند تا را قبول دارم و گفت: من به خاطر خدا می‌جنگم. جنگ برای خداست، ما نباید بگوییم كه ما به خاطر فلان چیز می‌جنگیم. مگر ما بت پرست هستیم. ما به خاطر خدا، به خاطر اسلام می‌جنگیم. اسلام در خطر است نه بنی‌صدر. اسلام در خطر است ما به خاطر اسلام می جنگیم و جنگ ما فقط به خاطر اسلام است.
________________________________________________________
صبحانه‌ای كه به خلبان‌ها می‌دادم، كره، مربا و پنیر بود.
یك روز شهید كشوری مرا صدا زد و گفت: فلانی!
گفتم: بله.
گفت: شما در یك منطقه‌ی جنگی در مهمان‌سرا كار می‌كنید. پس باید بدانید مملكت ما در حال جنگ است و در تحریم اقتصادی به سر می‌برد. شما نباید كره، مربا و پنیر را با هم به ما بدهید. درست است كه ما باید با توپ و تانك‌های دشمن بجنگیم ولی این دلیل نمی‌شود ما این گونه غذا بخوریم.
شما باید یك روز به ما كره، روز دیگر پنیر و روز سوم به ما مربا بدهید. در سه روز باید از این‌ها استفاده كنیم وگرنه این اسراف است. من از شما خواهش می‌كنم كه این كار را نكنید.
من گفتم: چشم.
________________________________________________________

... در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات بوقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم ، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند؛ یعنی شهیدان کشوری و شیرودی، لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آنها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند.
پس از آنکه مهمات هلی کوپتر ها تمام شد، متوجه شدم که شهید کشوری علی رغم کمبود سوخت، منطقه را ترک نکرده است. وقتی با او تماس گرفتم، گفت من باید کارم را به اتمام برسانم.
لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده ای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند ، هلی کوپتر را به آن خودرو نزدیک کرد و آنقدر پایین رفت که با اسکیت هلی کوپتر به آنها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند ، پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تأخیری که کردی سوخت هلی کوپتر برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همین جا فرود بیا.
او گفت هلی کوپترم را هدف قرار می دهند و با اینکه چراغ هشدار دهنده سوخت هلی کوپتر روشن شده و به هیچ وجه خطا نمی کند ، شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا ( سلام الله علیها ) خود را به قرارگاه می رسانم.
ساعتی بعد ، در حالیکه ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم، گفتند او به سلامت و با ذکر یا زهرا ( سلام الله علیها )، در حالی که هلی کوپترش، هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است.

**************************************



از شهید آیت الله مدنی(شهید محراب) نقل شده که ایشان می فرمودند:
- « من برای دو چیز نگرانم؛ یکی این که؛ آیا من واقعاً سید هستم یا نه؟
دوم این که؛ آیا من شهید می شوم یا نه؟»

* در عالم خواب، امام حسین(علیه السلام)، به او می فرماید:
- «یا بنی انت مقتول.»؛
- یعنی هم سیدی و هم شهیدی.

* خادم "آیة الله مدنی" می گوید : هرگاه سائل و فقیری به خانه می آمد، به من می گفت:
- « از آن کیسه سیاه به او کمک کن. »

نمی دانم این کیسه از کجا پر می شد!
تا این که روزی سائل آمد و سراغ کیسه سیاه رفتم که دیدم چیزی در کیسه نیست.
گفتم: آقا رزقی در کیسه نیست.

- فرمود: عجب، رزق ما تمام شده، عمر ما هم تمام شده!
درست، فردا یا پس فردای آن روز، ایشان به شهادت رسیدند.

به مرحوم "آیة الله اراکی"، خبر دادند که "آیة الله مدنی" به شهادت رسیده است. ایشان در تشییع جنازه او شرکت کرد و در حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها)، دستور داد تابوت را بگشایند.
علت را پرسیدند، فرمود:
- در خواب دیدم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار (علیه السلام)، همگی ایستاده اند و همه، شهدا را به گرمی استقبال می کنند. همه نشستند، اما رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده بودند.
حضرت فرمود:
- « من منتظر فرزندم، سید اسدالله هستم.»

لذا، می خواستم ببینم، آیة الله مدنی، همان است که در خواب دیده بودم؟

 

**************************************


 شهید یوسف کلاهدوز، روز اول دی‌ماه ۱۳۲۵  در شهرستان «قوچان» متولد شد. پدر و مادر متدین او در تربیت و پرورش فرزندشان از هیچ کوششی فروگذار نکردند، به گونه‌ای که تربیت و هوشمندی او در طول دوران تحصیل، همواره توجه معلمین و مسؤولین مدارسی که شهید در آن تحصیل می‌کرد، را جلب می‌نمود.
با ورود به مقطع دبیرستان، با مطالعه‌ی کتب مذهبی بیش از گذشته با احکام نورانی اسلام آشنا شد. این مطالعات باعث شد تا با همیاری دوستانش، کتابخانه‌ای را در دبیرستان تأسیس و جوانان علاقه‌مند به مطالعه‌ را گرد هم آورد. با وجودی که در آن زمان، عمّال رژیم شاه به فروریختن فرهنگ اسلامی کمر همت بسته و مانع‌تراشی می‌کردند، یوسف سعی داشت تا هرچه بیشتر فرهنگ غنی اسلام را در محیط زندگی گسترش دهد. از این رو پیشنهاد برگزاری نماز جماعت را در محیط دبیرستان مطرح کرد، که با استقبال خوب دیگران روبرو شد.
پس از پایان تحصیلات دبیرستان، وارد دانشکده‌ی افسری شد، او با اهداف خاصی وارد این لباس شد و خود را در ظاهر معتقد به رژیم نشان می‌داد، ولی عملاً به ترویج اصول و ارزش‌های اسلامی می‌پرداخت و افرادی را که رگه‌های مذهبی داشتند به تشکل‌های اسلامی و مبارز پیرو خط امام، پیوند می‌داد.
توجه او به قرآن و فرامین الهی باعث حساسیت جاسوسان رژیم پهلوی شده بود. آنها او را تعقیب می‌کردند، هرچند او با انواع لطایف‌الحیل آنها را فریب می‌داد. تیزهوشی، زیرکی و کفایت شهید کلاهدوز نه تنها موجب برطرف شدن سوءظن ضد‌اطلاعات گشت، بلکه منجر به خوش‌بینی و پیشنهاد انتقال وی به گارد شاهنشاهی شد.
او هر قدمی را که برمی‌داشت، جوانب امر را در نظر می‌گرفت و سعی داشت تا با ریشه‌یابی درد‌ها، سرچشمه‌ی آنها را بیابد، تا آنجا که وقتی از او سؤال شد که «چرا با توجه به موقعیتی که داری، شاه را نمی‌کشی؟»
پاسخ داد:
«باید دستور برسد. نباید خودسرانه عمل کرد و بی‌گدار به آب زد؛ زیرا من از آقا «حضرت امام خمینی (ره) دستور می‌گیرم.»
وی در همان شرایط که جامعه در یک حالت خفقان به سر می‌برد، با چندواسطه با حضرت امام (ره) ارتباط داشت و از راهنمایی‌های ایشان بهره می‌برد.
با مرحوم شهید دکتر بهشتی در سال ۱۳۴۲ و در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی ۱۵ خرداد، در اصفهان آشنا گردید و از این طریق خود را هرچه بیشتر به ولایت فقیه متصل کرد. در همین ایام بود که پیشنهاد ورود به گارد به وی داده شد. با مشورتی که با منابع متصل به مرجع ولایت داشت به او گفته شد که ورود به گارد را بپذیرد.
ورود او به گارد در حکم وسیله‌ای بود که بتواند اطلاعات کسب، و به دستگاه ضربه وارد کند و هسته‌های بینش را در گارد و ارتش، شکل دهد. پس با امام رابطه برقرار کرد، و با راهنمایی‌های ایشان، نیروهای متعهد و انقلابی را جذب ، و سعی کرد اطلاعات سری را در اختیار مبارزان مسلمان قرار دهد.
در  شب ۲۱ بهمن ۱۳۵۷، متوجه نقل و انتقالات مشکوکی در سطح پادگان‌، و متوجه نقشه‌های فاجعه‌آمیز آنها می‌شود. از این رو شب، پست نگهبانی را از افسر نگهبان تحویل می‌گیرد و به هر وسیله‌ای خود را به اتاق تیمسارها می‌رساند و متوجه نیت پلید آنها می‌گردد. سپس از پادگان خارج می‌شود و خبر را به بیت امام می‌دهد و به پادگان باز می‌گردد و تا صبح مشغول بیرون آوردن سوزن چکاننده تانک ها می‌شود و بدین ترتیب، بزرگترین توطئه رژیم را مبنی بر گلوله‌باران فرودگاه، مجلس، مرکز رادیو و تلویزیون، میدان ارگ، راه‌آهن و بیت امام، عقیم می‌گذارد.
* از جمله اقدامات وی پس از انقلاب:
- تشکیل سپاه پاسداران به فرمان حضرت امام (ره)
- راه اندازی واحد های آموزشی سپاه و توسعه آنها
- نقش مؤثر در تدوین اساسنامه سپاه
- قائم مقام فرمانده سپاه
- شهید کلاهدوز در کنار این وظیفه ی حساس ، در شورای عالی دفاع نیز نقش مؤثری بر عهده داشت .

در عملیات شکستن حصر آبادان، که با فرمان صریح حضرت امام (قدس سره) آغاز شد، شهید کلاهدوز نقش بسزایی داشت.
اطاعت او از امام در حد تعبد بود؛ زیرا او خود را از صمیم قلب مطیع اوامر امام می‌دانست و می‌کوشید حرکات و سکناتش با خواسته‌های حضرت امام، مطابقت کامل داشته باشد. بسیاری از دوستان و همرزمان وی معتقدند که او عصاره و خلاصه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است و مجموع ویژگی‌هایی که انقلاب برای یک سپاهی و یک پاسدار اسلام قائل است، در او گرد آمده بود.
سرانجام، این شهید بزرگوار در روز هفتم مهر ماه ۱۳۶۰، هنگامی که با دیگر همرزمانش ، با هواپیما از جبهه ی جنوب باز می گشت، بر اثر سانحه ی غمبار هوایی ، به درجه ی رفیع شهادت نائل شد.

**************************************

عباس بابایی، در ۱۴ آذر ماه سال ۱۳۲۹ در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. وی دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال ۱۳۴۸، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.

بابایی در سال ۱۳۴۹، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت و پس از بازگشت با ورود هواپیماهای پیشرفته اف - ۱۴ به نیروی هوایی، وی که جزء خلبان‌های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف - ۵ بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف - ۱۴ انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.

با اوج‌گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت.

بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ۱۳۶۰/۰۵/۰۷، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده او گذاشته شد.

به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امکانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تأمین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی کردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم، خدمات شایان توجهی را انجام داد.

بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ ۱۳۶۲/۰۹/۰۹، با ارتقاء به درجه سرهنگی، به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل گردید.

او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سال‌ها، در جبهه‌های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه‌ها و جبهه‌های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه‌های عملیاتی بود و تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت، بیش از ۶۰ مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.

وی برای پیشرفت سریع عملیات‌ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی‌کرد، بلکه شخصاً پیشگام می‌شد و در جمیع مأموریت‌های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود که شرکت می‌کرد.

بابایی به علت لیاقت و رشادت‌هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ ۱۳۶۲/۰۲/۰۸، به درجه سرتیپی مفتخر گردید.

تیمسار عباس بابایی، صبح روز پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۶، مصادف با روز عید قربان، همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف-۵، از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد.

وی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله‌های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.

 

وصیت نامه شهید بابایی

وصیت نامه اول

بسم الله الرحمن الرحیم
همسرم ! راه خدا را انتخاب کن که جز این، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.
. . . ملیحه جان، همانطوری که میدانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد، اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد.
. . . ملیحه جان، اگر مثلاً نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی، هرگز به تنهایی فکر نکن؛ حتماً از قرآن مجید و سخنان پیامبران - امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس ، هر چه می خواهی بگو.
البته درباره هر چیزی، اول فکر کن. هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست، مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکر کنی. مثلاً وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو؛ درباره اش فکر کن؛ ببین آیا واقعاً این حرف درسته یا نه، البته به وسیله ایمانی که به خدا داری.
ملیحه جان!
به خدا قسم، مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست؛ البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد؛ اما برگردیم سرحرف اول، اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست، حتماً به او کمک کن. تا میتونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.
هر کسی که به تو بدی می کند، حتماً از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو. هرگز بخاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.
ملیحه جون در این دنیا فقط پاکی، صداقت ،ایمان ، محبت به مردم ، جان دادن در راه وطن ، عبادت باقی می ماند. تا می تونی به مردم کمک کن .
حجاب ، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن .
اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت ، فامیلت را که چیزی نداره، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده.
تا میتونی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن.
همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو، از او بپرس که مثلاً چرا اینکار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر.

. . . ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم، ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد . هرگز اشتباه فکر نکند . همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند . چون جز این راه، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد .
ملیحه !
 باید مجدداً قول بدهی که همیشه با حجاب باشی. همیشه با ایمان باشی. همیشه به مردم کمک کنی. به همه محبت کنی. در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست . . .
. . . اگه می خواهی عباس، همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی. ملیحه هرچقدر میتونی درس بخون، درس بخون، درس بخون. خوب فکر کن. به مردم کمک کن، کمک کن، خوب قضاوت کن. همیشه از خدا کمک بخواه. حتما نماز بخون. راه خدا را هرگز فراموش نکن . . .
. . . همیشه این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بخاطرت بسپار.
« کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود . . .
ملیحه مهربانم هر وقت نماز میخونی برام دعا کن.

وصیت نامه دوم

بسم الله الرحمن الرحيم
«انا لله و انا اليه راجعون»

خدايا ! خدايا !
تو را به جان مهدی (عج)، تا انقلاب مهدی (عج) خمينی را نگهدار .

به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می کشم وصيت نامه بنويسم . حال سخنانم را برای خدا در چند جمله "انشاءالله"، خلاصه می کنم .

خدايا !
مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .
خدايا !
همسر و فرزندانم را به تو می سپارم .
خدايا !
در اين دنيا چيزی ندارم، هرچه هست از آن توست .
پدر و مادر عزيزم، ما خيلی به اين انقلاب بدهکاريم.

 عباس بابايي - ۱۳۶۱/۰۴/۲۲(۲۱ ماه مبارک رمضان)

**************************************



سرلشکر شهید صیاد شیرازی در سال ۱۳۲۳، در شهرستان درگز در استان خراسان، دیده به جهان گشود.
او پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و دبیرستان وارد دانشکده افسری و در سال ۱۳۴۶، موفق به اخذ دانشنامه لیسانس از آن دانشکده شد.

وی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، به ‌مدت چند سال در بخش‌های مختلف ارتش، به ویژه در غرب کشور به پاسداری از کشور پرداخت و در سازماندهی و فعالیت نیروهای انقلابی در ارتش، تلاشی گسترده داشت.

وی پس از طی دوره تخصصی توپخانه در آمریکا با درجه ستوان ‏یکم و سمت استادی، در مرکز آموزش توپخانه اصفهان به تدریس پرداخت و در همان شرایط به ‌عنوان عنصری حزب‏ اللّهی در جهت ‏سازماندهی نظامیان انقلابی، فعالیت خود را آغاز کرد.

تلاش‌های وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ساماندهی ارتش و ساختار نیروهای مسلح متجلّی شد.

از مهم‌ترین اقدامات او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، می‌توان به تهیه طرح‌های عملیاتی که منجر به شکستن حصر شهرهای سنندج و پادگان‌های مریوان، بانه و سقز شد، اشاره کرد.

شهر سنندج با تشکیل ستاد عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران، توانست پس از ۲۱ روز مقاومت و دفاع از سوی مدافعان خویش، کاملاً از تصرف و تسلط نیروهای ضد‌انقلاب خارج شود. پس از تحقق و اجرای موفق این طرح‌ها، شهید صیادشیرازی، با ۲ درجه ارتقاء، با درجه سرهنگ تمامی به فرماندهی عملیات غرب کشور، منصوب شد.

وی در آخرین ماه‌های ریاست‌جمهوری بنی صدر به ‌دلیل برخورداری از روحیه انقلابی و مقابله با خیانت‌های او، از سمت مذکور عزل شد و پس از آن تا عزل بنی صدر و فرار مفتضحانه او به فرانسه، به دعوت شهید کلاهدوز، در ستاد مرکزی سپاه پاسداران به خدمت پرداخت.

سپهبد علی صیاد شیرازی پس از خلع بنی صدر، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راه‌اندازی کرد و به‌ عنوان فرمانده ارشد، در آن قرارگاه مشغول به فعالیت شد.

او در مهر ماه سال ۱۳۶۰، به پیشنهاد رئیس شورای ‌عالی دفاع از سوی امام خمینی، به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد. در این منصب، فرماندهی نیروهای ارتش اسلام در عملیات‏های پیروزمند ثامن‌الائمه، طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس را بر عهده داشت.

وی در ۲۳ تیرماه ۱۳۶۵، طی حکمی از سوی حضرت امام خمینی به عضویت‏ شورای‌ عالی دفاع، منصوب شد.
حضرت امام(ره) در حکم فرمانده جدید نیروی زمینی ارتش، پیرامون خدمات آن شهید سرافراز، چنین فرمودند:
«با تقدیر از زحمت‏های طاقت فرسای سرکار سرهنگ صیاد شیرازی که با تعهد کامل به اسلام و جمهوری اسلامی در طول دفاع مقدس از هیچ‏ گونه خدمتی به کشور اسلامی، خودداری نکرده و امید است در آینده نیز در هر مقامی باشد، موفق به ادامه خدمت‏های ارزنده خود شود.»

سپس در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۶، به همراه تعدادی دیگر از فرماندهان ارتش با پیشنهاد رئیس شورای‌عالی دفاع و موافقت امام خمینی به درجه سرتیپی، ارتقای مقام یافت.

آن شهید در مهرماه سال ۱۳۶۸، به درخواست رئیس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و موافقت "مقام معظم ‏رهبری" و فرماندهی کل ‏قوا، به سمت "معاونت ‏بازرسی ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح"، منصوب شد.

امیر شجاع سپاه اسلام در شهریورماه سال ۱۳۷۲، با حکم فرماندهی معظم کل قوا، به سمت جانشین "رئیس ستاد کل نیروهای مسلح"، منصوب شد. صیاد شیرازی در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸، همزمان با عید خجسته غدیر با حکم "مقام معظم فرماندهی کل قوا"، به درجه سرلشگری نایل آمد.

نقش او در ایجاد وحدت بین قوای مسلح کشور و نیروهای توانمند دفاعی و مهار دشمن و حفظ تمامیت ارضی کشور و فتح جبهه‌های حق علیه باطل در عملیات‏های ثامن‌الائمه، طریق‌القدس، فتح المبین، بیت‌المقدس و دیگر عملیات‏های پیروزمند تا مرصاد و دفاع از حد و مرز میهن عزیزمان بر کسی پوشیده نیست.

شهید علی صیاد شیرازی، روز شنبه ۲۱ فروردین ماه ۱۳۷۸، ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح، بل اتومبیل خود به قصد عزیمت به محل کارش از خانه خارج شده بود، که مورد سوء قصد عوامل تروریست قرار گرفت و به شدت مجروح شد و بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشکان، برای نجات وی بی‌نتیجه بود و او در بیمارستان به شهادت رسید.

**************************************

شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی)، مورخ ۲۰ اسفند ۱۳۳۴، مصادف با ولادت امام حسین (علیه السلام) در خانواده ای مذهبی در شهر تهران، متولد شد. در هنگام تولد، اندام لاغر و ضعیفی داشت. نامش را غلامحسین گذاشتند تا به احترام و عظمت مولایش حسین (علیه السلام)، خداوند سلامتی اش را تضمین نماید. در سن دو سالگی همراه خانواده اش راهی زیارت مولایش امام حسین (علیه السلام) شد.

او در کودکی به خواندن نماز و فرائض دینی علاقه شدیدی داشت. یکی دیگر از ویژگی های بارز او که در کودکی داشت، نظم بود که حرف اول را در زندگانی اش می زد. اخلاق نیکوی وی باعث شده بود وقتی هم سن و سالانش با او صحبت می کردند، احساس می کردند که با فردی بزرگتر از خود سر و کار دارند.

علاقه خاصی به مطالعه داشت به خصوص به قرآن. از بس قرآن خوانده بود و از بس که یاد داده بود عربی را کامل فرا گرفته بود.

فعالیتهای دینی و سیاسی اش را از دوره دبیرستان شروع کرد. مسئولین مدرسه برای این که آتش انقلابی که در سینه حسین روشن شده بود، شعله ورتر نشود اقدام به خاموش کردن این آتش در درون حسین می نمودند و مداوم او را اذیت می کردند. حتی یک بار هم که مادرش به مدرسه رفته بود، در حضور او به صورت حسین سیلی زده بودند تا از کارهایش دست بردارد. اما حسین، زینب وار به راه خویش ادامه می داد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در فروردین ماه ۵۸، تصمیم به تحصیل در رشته علوم انسانی گرفت و بعد از دو هفته مطالعه، در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. در کنار تحصیل کار در روزنامه جمهوری اسلامی را شروع کرد و بعد از یکسال، در سال ۵۹ وارد اطلاعات سپاه شد. برای او نام مستعار "حسن باقری" را انتخاب کردند. وظیفه او شناسایی گروهک ها بود.

زمانی که دشمنان بعثی عراق به سرزمین اسلامی مان حمله کردند، حسین مبارزه در جبهه فرهنگی و سیاسی را رها کرده و وارد جهاد در راه خدا شد. بعد از مدتی با بروز لیاقت و خصوصیات منحصر به فرد خود، در ردیف فرماندهان سپاه قرار گرفت.
در دی ماه سال ۵۹، مسئولیت یکی از معاونت های ستاد عملیات جنوب به وی سپرده شد. در عملیات امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، الله اکبر، فتح و دهلاویه نقش به سزایی ایفا کرد. همچنین در عملیات ثامن الائمه، محورهای دارخوین و جاده ماهشهر را هدایت می نمود.
در عملیات طریق القدس از طرف سپاه به عنوان فرمانده لشگر نصر و در عملیات آزادسازی خرمشهر فرمانده قرارگاه مشترک عملیاتی، انتخاب شد. او در تصرف شلمچه و خرمشهر، فعال ترین و سخت ترین وظایف را عهده دار بود.
با فرماندهی اعجاب برانگیزش بارها نقشه ژنرال های کارکشته عراقی را نقش بر آب کرد و ماشین جنگی شان را به گل نشاند. با تدبیر و فرماندهی خیره کننده اش در فتح خرمشهر، کلید بصره را از دست بعثی ها گرفت. همین ها کافی بود که دوست و دشمن به احترام این ژنرال جوان که «مغز متفکر جبهه» یا به تعبیری «بهشتی جنگ» می نامیدندش، کلاه از سر بردارند.
آخرین مسئولیتی که به حسین واگذار شد، جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.
سرانجام در ۹ بهمن سال ۱۳۶۱، هنگامی که دوستان حسین برای دیدار امام به تهران عزیمت کرده بودند او و چند تن دیگر برای شناسایی محور عملیاتی والفجر ( فکه – چزابه ) به منطقه رفتند و در این شناسایی چون سالار کربلا ، غریبانه جان سپردند و با خون خود کربلای فکه را گلگون کردند.
مزار او در گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها)_ تهران ، قطعه ۲۴، میعادگاه عاشقان راه ولایت است.

**************************************


حسین خرازی در سال ۱۳۳۶ه.ش در خانواده‌ای مذهبی، متدین و اصیل در یکی از محله‌های قدیمی شهراصفهان؛ محله خیابان «مسجد سید» دیده به جهان گشود و از همان کودکی، آثار هوش و ذکاوت در وجود او هویدا بود.
وی همزمان با شروع تحصیلات ابتدایی در جلسات مذهبی و قرائت قرآن شرکت و به عنوان مکبر نماز جماعت، در مسجد حاضر می شد.

وی در سال ۱۳۵۵، پس از اخذ دیپلم تجربی به سربازی در مشهد اعزام شد. در آنجا فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت داشت.
 شهید خرازی در شروع جنگ در کردستان حضور داشت و پس از یک سال فعالیت در کردستان راهی منطقه جنوب شد. پس از عملیات "طریق‌القدس" بود که تیپ امام حسین، متشکل از رزمندگان اصفهان تشکیل شد. چیزی نگذشت که این یگان به لشکر ارتقاء یافت و خرازی به مقام فرماندهی آن رسید. پس از آن در عملیات مختلفی همچون "رمضان"، "والفجر مقدماتی"، "والفجر ۴" و "خیبر" در سمت فرماندهی لشکر امام حسین (علیه السلام)، شرکت داشت.
عملیات خیبر توأم با صدمات و مشقات زیادی بود. عراقی‌ها، منطقه را با اقسامی از جنگ‌افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بودند که خرازی حاضر به عقب‌نشینی و ترک موضع خود نشد، تا اینکه یک دست او در اثر اصابت ترکش، قطع گردید و به عنوان مجروح به عقب فرستاده شد.
او خودش می‌گوید:
«خواستند ملائکة‌الله مرا به عالم بالا ببرند. هنوز دل از دنیا نکنده بودم، ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم».

وی فرماندهی عملیات کربلای ۵ را عهده‌دار بود و عامل سقوط یکی از دژهای شرق بصره بود که در کنار هم قرار داشتند.
حسین خرازی، سرانجام در روز ۸ اسفند ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. این شهید در قطعه شهدای کربلای۵  در منتهی الیه شمال غربی گلستان شهداء اصفهان، دفن گردید. یادگار حاج حسین خرازی، پسری است كه بعد از شهادت او به دنیا آمده است و نامش را آن چنان كه او وصیت كرده بود، مهدی گذاشته‌اند.

**************************************


سردار سرلشکر مهدی زین الدین، در ۱۸ مهرماه سال ۱۳۳۸ در تهران به دنیا آمد و چون پدرش از مبازران سیاسی دوران طاغوت بود، به شهرهای مختلفی تبعید می‌شدند.
نبوغ و استعداد مهدی باعث شد كه او در اوان كودكی، قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد.
مادرش، درباره دوران تحصیل او می‌‏گوید: در پنج سالگی از تهران به خرم ‏آباد مهاجرت کردیم، در آنجا آقا مهدی را در کودکستانی که مسئولیت آن را یک فرد مذهبی برعهده داشت، ثبت نام کردیم و مهدی سالهای ابتدایی را در مدرسه‏ ای در‌‌ همان شهر با موفقیت گذراند.

زمان نوجوانی شهید زین الدین مصادف شده بود با آغاز دوران تبعید آیت الله مدنی به خرم آباد که مهدی در آن زمان از محضر این معلم اخلاق، بهره‌مند و راه رسم مبارزه با رژیم ستم شاهی را آموخت.

در ادامه مبارزات سياسی دوران دبيرستان، كينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زماني كه حزب رستاخيز شروع به عضوگيری اجباري مي‌نمود، شهيد زين‌الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقی كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند. به ناچار برای ادامه تحصيل، با تغيير رشته از رياضي به تجربی، موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال ۱۳۵۶ شركت كرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز،  بدست آورد.
اين امر، مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خمينی (ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدی تر ايشان در سنگر مبارزه ی پدرش شد.

پس از مدتی، پدر شهيد زين‌الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد. اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پيش‌آمده، مخفيانه محل زندگي را به قم، انتقال داد. مهدی نيز همراه ساير اعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمی، نقش مؤثرتری را عهده‌دار شد.
 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با دستور امام (ره)، در خصوص راه اندازی جهاد سازندگی، به این ارگان انقلابی رفت و پس از مدتی نیز با تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به صورت داوطلب، عضو سپاه شد و بعد از مدت کوتاهی، وقتی لیاقت و شایستگی خود را در بخش‌های مختلف سپاه نشان داد،  به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انتخاب شد و در این مسئولیت حساس، انجام وظیفه کرد.
با آغاز جنگ و رشادت‏های فراوانی که شهید زین‏ الدین از خود به ثبت رساند، فرماندهان را بر آن داشت تا مسئولیت‏های حساس و کلیدی را به او واگذار کنند و بدین ترتیب، به عنوان مسئول شناسایی یگان‏‌ها انتخاب شد و پس از آن به عنوان مسئول اطلاعات عملیات سپاه دزفول و سپس مسئول اطلاعات عملیات محورهای سوسنگرد شد.
او در عملیات بیت‏ المقدس و آزادسازی خرمشهر، مسئولیت اطلاعات عملیات قرارگاه نصر را پذیرفت و در عملیات رمضان، به سرپرستی تیپ ۱۷ علی ‏ابن ابی‏طالب(علیه السلام) قم و سرانجام به فرماندهی لشگر ۱۷ علی ‏ابن ‏ابی‏طالب (علیه السلام) قم منصوب شد.

سرانجام عمر ۲۵ ساله شهید مهدی زین ‏الدین، این فرمانده محبوب بسیجی‌ها در ۲۷ آبان ماه سال ۱۳۶۳ به پایان رسید و او به همراه برادرش مجید زین الدین، در مأموریتی که از کرمانشاه به سوی سردشت آذربایجان غربی در حرکت بود، در منطقه تپه ساروین، با گروه‏ های ضد انقلاب درگیر و به فیض شهادت نائل آمد.

**************************************


شهید محمد علی جهان آرا، در ۹ شهریور ماه سال ۱۳۳۳ در خرمشهر، چشم به جهان گشود.
سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیأت های مذهبی باز شد. در کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شرکت می‌کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأت های مذهبی بود. او در همین سال‌ ها با یک گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله» خرمشهر» آشنا شد. در سال ۴۸ و در سن ۱۵ سالگی، تحت تأثیر حرکت اسلامی به رهبری امام امت،  در بر پایی جلسات قرآن و تفسیر در مساجد و انجمن های اسلامی مدارس، شرکت فعال داشت و این آغاز زندگی سیاسی و اجتماعی محمد بود. در سال ۱۳۵۱، محمد توسط ساواک خرمشهر دستگیر شد که به علت سن کم به یک سال زندان محکوم شد و به زندان اهواز منتقل گردید.

در سال ۱۳۵۴، دیپلمش را گرفت. در کنکور دانشگاه قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مدرسه‌ی عالی بازرگانی تبریز شد.
در دانشگاه نیز فعالیتهای سیاسی او، همچنان ادامه داشت. او به همراه دوستانش، انجمن اسلامی مدرسه‌ی عالی بازرگانی را پایه‌گذاری کرد. اعلامیه‌های انقلابی و جزوه‌ها و بیانیه‌های ضد رژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می‌شد. در سال ۱۳۵۵، محمد به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود، پیوست.

 از آن پس، محمد فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه کننده،‌ گسترش داد. وقتی تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان ۱۳۵۷ اوج گرفت، محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریکی و مسلحانه به حرکت مردم، یاری می‌رساند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی، به خرمشهر بازگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهی تشکیل دادند به نام «کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر»؛
هدف این کانون:
حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود که از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان، به آن می شد.

محمد جهان آرادر سال ۱۳۵۸، ازدواج کرد.  در همان سال ها، فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و همزمان، جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد.

با شروع جنگ، شهید جهان آرا به همراه دیگر برادران پاسدار در کنار نیروهای مسلح و نیروهای مردمی، ۴۵ روز در خرمشهر جاوید و سرافراز به مقاومت و ایستادگی پرداخت. وی پس از اشغال بخش غربی خرمشهر، باز هم از پای ننشست و در کنار دیگر مردان و زنان قهرمانی که می خواستند از شهر و خاک وطنشان دفاع کنند در آبادان به نبرد ادامه داد.

سردار شهید جهان آرا همزمان با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر، در جنگ به تجدید سازماندهی سپاه خرمشهر و ترمیم و مرمت آن پرداخت؛ چرا که بر اثر ضربه های سختی که در جریان مقاومت خونین و شجاعانه خویش خورده بود، انسجام خود را از دست داده بود. سرانجام به علت تغییراتی که در جهت ارتقاء و انسجام تشکیلات سراسری سپاه صورت گرفت، به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اهواز و سرپرستی ستاد منطقه ۸ منصوب گردید.

سرانجام، سردار رشید اسلام ، شهید سید محمد علی جهان آرا، در راه به ثمر رساندن اهداف متعالی خویش در تاریخ ۱۳۶۰/۰۷/۰۷، در مسیر هوایی اهواز به تهران ، بر اثر سانحه ی جانسوز هوایی سقوط هواپیمای C130 ارتش جمهوری اسلامی، در کهریزک تهران همراه  با عده ای دیگر از جان بر کفان رزمنده و ۴ تن از فرماندهان مخلص و شجاع ارتش و سپاه؛ یعنی امیر سرلشکر فلاحی، شهید سرتیپ نامجو، شهید سرتیپ فکوری و شهید کلاهدوز به درجه رفیع شهادت نایل شد و به لقاء حضرت حق پیوست.

**************************************

 

شهید مالامیری، در روز دوشنبه ۲۶ خرداد ماه ۱۳۶۴هجری شمسی، مصادف با ۲۶ ماه مبارک رمضان در خانواده‌ای روحانی و ولایی چشم به جهان گشود.
او که تحت تربیت پدر و مادری دلسوز و متدین بود و پدر ومادر او، هر دو اهل استان مازندران که پدرش اهل کجور و مادرش از سلسله‌ی جلیلیه‌ی سادات خاندان حسینی شهرستان آمل می‌باشد.
 پس از گذراندن دوره‌های ابتدایی و راهنمایی با رتبه‌های عالی، در ابتدای نوجوانی در مدرسه علمیه فاطمی، دروس حوزوی خود را شروع کرد.
سخت‌کوشی و تهذیب باعث شد بعد از سپری نمودن مقامات و سطح عالی حوزه در هشت سال به عنوان طلبه‌ای ممتاز در محضر حضرات آیات عابدی، آملی لاریجانی، شب زنده‌دار، مدرسی یزدی، سیفی مازندرانی و... بهره کافی ببرد تا جایی که قبل از سی سالگی در حوزه‌های علیمه کاشان، جامعه المصطفی العالمیه(ص) و مؤسسه حضرت جوادالائمه(ع) به تدریس دروس سطح(رجال، درایه، رسائل، حلقات و کفایه) بپردازد.
وی هر چند بخش قابل توجهی از زندگی خویش را صرف مطالعه و غور در مباحث علمی اختصاص داده بود، اما فعالیت‌های تبلیغی را تا هنگام شهادت به عنوان تکلیف و وظیفه شرعی، بی‌هیچ بهانه و توجیحی انجام داد.


 

* از ویژگی‌های بارز شهید:
خوش رویی و آراستگی ظاهری و پرداختن به ورزش بود و همین امر در تواضع و اخلاص، ایشان را محبوب دل جوانان می‌کرد. پرهیز از ریا، شاخصه دیگر ایشان بود؛ چنانچه بعد از شهادت نیز خانواده و نزدیکان وی از برخی مدارج و مراتب علمی ایشان بی‌اطلاع بودند.
ارادت خاص نسبت به مولا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)، تداوم ارتباط با قرآن و اقامه نماز صبح در مسجد، زیارت هفتگی جمکران و زمزمه همیشگی دعای عهد، روح بیکرانه‌اش را زلال‌تر می‌کرد. در یک کلام، زندگی شهید طبق سفارش مقام معظم رهبری، آمیخته‌ای از تحصیل، تهذیب و ورزش بود.
سید حسن مبارز، یکی از شاگردان خارجی وی که در "جامعه المصطفی"، تحصیل می ‌کند، در شعری که برای استاد شهیدش "محمد مهدی مالامیری" سروده است، به این نکته اشاره نمود:  

همواره مهر بودی و آبان نداشتی
دریای بی‌کرانه که پایان نداشتی
ای چهار فصل زندگی‌ات، عاشقانه سبز
گل بودی و بهار، بیابان نداشتی
ای از جهان رها و گرفتار درد عشق
جز وصل دوست چاره و درمان نداشتی
امروز صبح به من گفت زندگی
کاری به کار عالم امکان نداشتی
با ما بگو حقیقت پنهان خویش را
آری(خودش) همیشه نمایان نداشتی
در لحظه‌های عاشقی‌ات، نیمه‌های شب
آيا تو از بهشت فراخوان نداشتی؟


دانش آموخته ی مکتب فاطمی به نیابت از رهبر فرزانه و مجاهد انقلاب، برای دفاع از حریم پاک اهل بیت(علیهما السلام) راهی جبهه‌های نبرد علیه گروه‌های تکفیری آمریکایی شد.
وی، سرانجام در شامگاه دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۴، مصادف با اول ماه رجب، میلاد امام محمد باقر (علیه السلام) همراه با دیگر مجاهدان تیپ فاطمیون با شعار(کلنا عباسک یا زینب)، در منطقه بصری الحریر استان درعای سوریه به آرزوی دیرینه‌اش رسید و جامه فاخر شهادت را بر تن کرد.

**************************************

 

مقام معظم رهبری "حفظه الله" در بیاناتی فرمودند :
اگر مدافعان حرم نبودند، باید در خیابان های خودمان می جنگیدیم.
بخشی از امنیتمان مربوط به مرزبانان است، شهدای مرزی ما مظلومند.

رهبر انقلاب، عصر امروز در دیدار خانواده‌های شهدای مرزبانی و مدافع حرم: ارزش شهدای ما باید معلوم شود.
اگر شهدای_مدافع_حرم نبودند ما باید حالا با عناصر فتنه‌گرِ خبیثِ دشمنِ اهل‌بیت و دشمن مردم ایران و دشمن شیعه در شهرها و خیابان‌های خودمان می‌جنگیدیم.

[این عناصر] در عراق می‌خواستند خودشان را به مرزهای جمهوری اسلامی برسانند، جلویشان گرفته شد و تودهنی خوردند. حالا هم که به‌ کل، دارند ازاله می‌شوند و جارو می‌شوند.

در سوریه هم اگر کاری که سرداران با ارزش ما انجام دادند انجام نمی‌شد، حالا باید در همین اطراف می‌جنگیدیم.

بخش مهمی از امنیت امروز، مربوط به مدافعان حرم است و بخش دیگر امنیتمان مربوط به مرزداران ما است.

شهدای_مرزی ما مظلومند. این طفلک‌ها، دیده هم نمی‌شوند؛ مردم بدانند که این‌ها چقدر دارند به مردم خدمت می‌کنند؛
خدمت که فقط آب و نان نیست؛ بالاتر از آن است.

بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از خانواده های شهدای مدافع حرم و مرزبان_ ۹۶/۰۳/۲۸

 

* شکل گیری گروه های مدافعان حرم :

مسلک جعلی وهابیت، بیش از دو قرن پیش توسط "محمد بن عبد الوهاب نجدی" با حمایت مستقیم استعمار انگلیس، بوجود آمد تا ضمن ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین، کلیه آثار اسلامی را محو و نابود کند.
و امروز حمایت استکبار و صهیونیسم از این فرقه تکفیری به اوج رسیده است تا در جنگ نیابتی از طرف آنها، اسلام اصیل نابود شود و امنیت کشور جعلی اسرائیل تأمین شود. امروز جنگ با داعش و گروههای تکفیری تنها دفاع از حرم اهل بیت (علیهم السلام) نیست؛ بلکه دفاع از حریم اهل بیت و کیان اسلام است.

ایادی فرقه‌ی ضاله‌ی «وهابیت» و «تکفیریون»، با هدایت و پشتیبانی مستقیمِ متحدانِ منطقه ای ایالات متحده ی آمریکا، کشور سوریه را محل تاخت و تاز خود قرار داده اند و در این میان، عتبات مقدسه ی شیعیان نیز مورد تعدی و تخریب قرار گرفته است.
جبهه النصره، شاخه القاعده درسوریه در دهم اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ علاوه بر نبش قبر حجر بن عدی، تهدید به تکرار این اقدام در حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) کرد. سید حسن نصر الله، در اولین واکنش‌ها، ضمن آنکه حمله به حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) را دارای پیامدهای بسیار خطرناک دانست، از کسانی سخن گفت که در حال دفاع از حرم حضرت زینب هستند و در این راه کشته می‌شوند.

در سوم شهریور ۱۳۹۱ش، مشهد السقط (مزار محسن بن حسین) در منطقه المشهد حلب در سوریه ، مورد حمله نیروهای مخالف دولت سوریه قرار گرفت و پس از آن بود که گروه‌هایی برای جلوگیری از تکرار این اقدام دربارهٔ حرم سکینه دخترامام حسین (ع)، اقدام به دفاع از آن کردند.

در همین راستا، گروه و یگان هایی چه از داخل کشور سوریه و چه از خارج کشور سوریه به منظور دفاع از این حرمین شریفین، تحت عنوان «مدافعان حرم»، به یکدیگر پیوستند که توانستند ضربات مهلکی را بر «ارتش وهابی» و «تروریست های تکفیری» وارد سازند.

شیعیان لبنانی، عراقی، یمنی و افغانی در این یگان ها عضویت دارند و به مقابله با حملاتِ سنگین «دشمنان اهل بیت(صلوات الله علیهم)» به «حریم آل الله» می پردازند و در این نبرد، حماسه های بزرگی آفریده اند که در آینده، بیش از امروز، ابعادشان روشن خواهد شد.

در این بین افرادی نیز از اقصی نقاط کشور ما به همین منظور، داوطلبانه به این گروه‌ها پیوستند و به طبع  پس از گذشت چندی، یک به یک خبر شهادت برخی از آنها به گوش رسید و پیکرهای مطهر ایشان پس از بازگشت به کشور، با احترام تشییع و در گلزارهای شهدا دفن شد.


* گروه‌های تشکیل دهنده ی مدافعان حرم:

- لشکر فاطمیون یا لواء فاطمیون:
این گروه شامل مجاهدین شیعه ی افغانستانی می‌باشد که در خط مقدم دفاع از حریم اهل بیت فعالیت دارند.

۱.حزب‌الله لبنان
۲.حزب‌الله سوریه
۳.سپاه بدر
۴.گردان ابوالفضل‌العباس یا «لواء ابوالفضل العباس»
۵.نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

۶.مستشاران ارتش جمهوری اسلامی ایران:
این گروه، با تشکیل ستاد مردمی مدافعان حرم در ایران، تا به حال ۱۰ تجمع با عنوان مدافعان حرم در تهران برگزار کرده است.
۱.گردان زینبیون
۲.گردان لواء ذوالفقار
۳.گروه عصائب اهل حق
۴.سرایا السلام
۵.سرایا الخراسانی
۶.کتائب حزب‌الله
۷.حزب‌الله عراق
۸.کتائب امام علی
۹.کتائب سیدالشهداء
۱۰.حرکة النجباء
۱۱.گردان نبویون
۱۲.حشد الشعبی

**************************************

تولد: ۱۳۵۸، همدان
شهادت: ۲۱ دی ۱۳۹۰


شهید مصطفی احمدی‌روشن، متولد سال ۱۳۵۸ش، در روستای سنگستان استان همدان است.
 
وی دوران کودکی خود را در خانواده‌ای فقیر در این روستا گذراند، درحالی‌که علاقه زیادی به تحصیل داشت. خانواده وی در محله‌ای واقع در پشت امامزاده یحیی همدان به نام محوطه آقاجانی بیگ و در خانه اجاره‌ای قدیمی با امکاناتی اندک، زندگی می‌کردند. پدر وی راننده مینی‌بوس بود و در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سال‌های بسیاری را به مبارزه با دشمن بعثی پرداخته بود.

شهید روشن، دوران راهنمایی را با رتبه عالی از مدرسه خیام همدان، فارغ‌التحصیل شد و به دبیرستان ابن‌سینا رفت. شهید احمدی روشن هشتاد و پنجمین شهید دبیرستان ابن سینای همدان است.
پس از آن نیز در آزمون سراسری سال ۷۷ شرکت کرد و وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران و سپس در سال ۸۱ از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد.
شهید احمدی‌روشن، با وجود سن پایین- حدود ۳۲ سال- دارای مقالات متعدد علمی در رشته پلیمر بوده است.

وی در سال ۱۳۸۰ش، و در دوران تحصیل خود در این دانشگاه در پروژه ساخت غشاهای پلیمری برای جداسازی گازها که برای نخستین بار در کشور انجام می‌شد، همکاری داشته است.

او همچنین دارای چندین مقاله ISI به زبان های انگلیسی و فارسی بود و در زمان شهادت، دانشجوی دکترای دانشگاه صنعتی شریف و از نخبگان این دانشگاه به شمار می رفت که مسئولیت معاونت بازرگانی سایت هسته ای نطنز را نیز به عهده داشت.

به گفته دوستانش، وی شخصی ولایتمدار و از شاگردان آیت الله خوشوقت، استاد اخلاق تهران بود. شخصی شوخ و باصفا و در عین حال مدیری جدی و قاطع.

 بنا بر گزارشات رسیده، بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، پیش از شهادت دکتر احمدی روشن با وی دیدار داشته‌اند. وجود نام شهید احمدی‌روشن در لیست شورای امنیت و دیدار وی با بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، گمانه‌زنی‌ها درباره رابطه اسامی موجود در لیست با ترورها را افزایش داده است.

سرانجام این مرد الهی، در ۲۱ دی ۱۳۹۰، پس از خروج از منزل در ساعت ۸:۳۰ صبح توسط یک موتورسیکلت سوار با چسباندن یک بمب مغناطیسی در خیابان گل نبی تهران، میدان کتابی ترور شد.

از شهید احمدی روشن یک فرزند به نام «علی» به یادگار مانده است.

راننده شهید احمدی‌روشن، رضا قشقایی نیز در پی این عملیات تروریستی به شهادت رسید.

شهید رضا قشقایی، در خانواده ای متدین و سخت کوش متولد شد. دوران زندگی اش را ابتدا با کارگری آغاز کرد.

همزمان با درس و کار، مسئول فرهنگی پایگاه بسیج مسجدشان بود و در نهایت، کارمند سازمان انرژی اتمی شد.
پس از آشنایی با شهید مصطفی احمدی روشن، فصل جدیدی از زندگی اش رقم خورد.
رابطه ای که بین او و شهید احمدی روشن بود، هرگز یک رابطه ی رئیس و مرئوس نبود. آنها خیلی راحت و بی تکلف با هم کار می کردند.

مصطفی احمدی روشن، وقتی رضا قشقایی را به پدرش معرفی کرد، گفت:
«من که برادر نداشتم، این داداش رضا از این به بعد داداش منه، همون طور که با من راحت هستید، از این به بعد با آقا رضا هم راحت باشید.»
سرانجام، همزمان با شهید احمدی روشن، مورد سوء قصد قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

**************************************

تولد: ۱۳۵۶، ایلام
شهادت: اول مرداد ۱۳۹۰


شهید دکتر داریوش رضایی‌نژاد در صبح پنجشنبه ۲۹بهمن سال ۱۳۵۶ در شهرستان آبدانان از شهرستان‌های استان ایلام به دنیا آمد.

او به واسطه اینکه جثه‌اش ظریف‌تر و کمی ریزتر از هم سن و سالانش بود، همراه با متولدین ۱۳۵۷، وارد دوره ابتدایی شد و همیشه با هوش و توانایی خود، معلم و دانش‌آموزان را تحت‌تأثیر قرارمی‌داد.
 
شهید رضایی‌نژاد، کلاس سوم ابتدایی را طی تابستان گذراند و دیگر سال‌های دوره ابتدایی، شاگرد اول و نماینده کلاس بود. در دوره راهنمایی با توجه به ظرفیت هوشی بسیار بالا، مقطع دوم را نیز در تابستان گذراند و با توجه به این سرعت بالا در کسب مدارج علمی توانست پیش از همکلاسی‌های خود دوره متوسطه را به پایان برساند و در تیرماه ۱۳۷۳، دیپلم خود را در رشته ریاضی دریافت کرد.
 
دکتر داریوش رضایی‌نژاد، چندین بار در مسابقات علمی استان ایلام، مقام اول را کسب کرد. وی همچنین در مهر‌ماه ۱۳۷۳، در رشته مهندسی برق، گرایش قدرت، در دانشگاه پذیرفته شد.

 ایشان با وجود پذیرش در بسیاری از رشته‌های مهندسی در دانشگاه‌های معتبر تهران، اصفهان و شیراز، بنا بر انتخاب خود وارد دانشگاه صنعتی مالک اشتر اصفهان شد.
 
شهید والامقام، دکتر داریوش رضایی‌نژاد با وجود نبوغ ذاتی در امور کارگاهی و آزمایشگاهی که از ویژگی‌های تمامی نوابغ و مخترعان است، در تحصیل، پذیرش و اجرای آکادمیک نیز بسیار منظم و کوشا بود.

ایشان ضمن فراگیری و کسب تجربه در رشته خود، در زمینه استفاده از رایانه و علوم کامپیوتری بسیار توانا بود.با داشتن چنین توانایی هایی، توانست در مدت هفت ترم و با رتبه اول، به عنوان دانشجوی برتر دانشگاه خود فارغ التحصیل شود.

شهید دکتر داریوش رضایی‌نژاد به محض فارغ التحصیلی به ‌عنوان پژوهشگر در مراکز مهم تحقیقاتی و علمی کشور مشغول به‌کار شد.
در همان نخستین سال شروع به کار، در آزمون کارشناسی ارشد سال۱۳۷۸ در رشته مهندسی برق، گرایش قدرت، در دانشگاه دولتی ارومیه پذیرفته و مشغول به ادامه تحصیل در دوره کارشناسی ارشد شد.
ایشان در تیر‌ماه سال ۱۳۷۹، ازدواج کرد و صاحب یک فرزند دختر به اسم آرمیتا شد که قبل از پنج سالگی و در برابر دیدگانش، شاهد پرپر شدن پدر عزیزش بود.

شهید گرانقدر در طول خدمت پربار خود، چندین مقاله در حوزه تخصصی خود نگاشت و بسیاری ازطرح های تحقیقاتی را رهبری و اجرا نمود.

در پی همین فعالیت های علمی از دانشگاه های متعدد اروپایی جهت ادامه تحصیل و فعالیت پژوهشی از وی دعوت به عمل آمد. این دانشمند به رغم همه این فرصت ها به واسطه عشق به این آب وخاک و روحیات خاص خود که همیشه خود را نمونه یک ایرانی وطن پرست می دانست، به همه آنها نه گفت.

در چند سال اخیر، ضمن تدریس و انجام فعالیت های تحقیقاتی و مسئول اجرای بسیاری از طرح های تحقیقاتی در دانشگاه های تهران، شهید بهشتی و خواجه نصیرالدین طوسی بود.

 در ۳۴ سالگی، معاونت انرژی اتمی ایران را به عهده داشت. تخصص اصلی وی، بررسی سیستم انفجار در کلاهک های هسته ای بود.

لازم به توضیح است؛ شهید رضایی نژاد با قبولی در تمام مراحل آزمون دکترای سال ۱۳۹۰، در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی پذیرفته شد، اما با تأسف بسیار، فرصت به پایان رساندن این مقطع تحصیلی فراهم نشد و در تاریخ اول مرداد ۱۳۹۰، توسط سرویس جاسوسی اسرائیل (موساد) به شهادت رسید.

**************************************

تولد: ۱۳۵۴، زنجان
شهادت: هشت آذر ۱۳۸۹


دکتر مجید شهریاری، در سال ۱۳۴۵ و در زنجان متولد شد. ایشان متأهل و دارای دو فرزند به نام‌های محسن و زهرا بودند. همسر ایشان شهید زنده خانم بهجت قاسمی، عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی است.

ایشان تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در زنجان، دوره کارشناسی را در رشته مهندسی الکترونیک در دانشگاه صنعتی امیر کبیر (از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۶۸)، دوره کارشناسی ارشد را در رشته مهندسی هسته‌ای در دانشگاه صنعتی شریف (از سال ۱۳۶۹ تا سال ۱۳۷۱) و دوره دکتری در رشته مهندسی هسته‌ای را در دانشگاه امیرکبیر (از سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۷) گذراند.

پس از فراغت از تحصیل در دانشگاه امیرکبیر به ‌عنوان عضو هیأت علمی مشغول به‌کار شد. شروع به‌کار ایشان به ‌عنوان عضو هیأت علمی در دانشگاه شهید بهشتی در تاریخ ۱۳۸۰/۱۱/۱۴، در دانشکده مهندسی هسته‌ای و در گروه آموزشی کاربرد پرتوها با مرتبه استادیاری پیمانی بوده است.

دکتر شهریاری در تاریخ۱۳۸۳/۲/۲۸، از مرتبه پیمانی به مرتبه رسمی آزمایشی تغییر وضعیت داده و در تاریخ ۱۳۸۴/۱/۱۶، یعنی حدود چهار سال بعد از شروع به‌کار به مرتبه دانشیاری، ارتقاء پیدا کرد.

در این مرحله از ارتقاء، نمره کیفیت آموزشی ایشان در چهار سال تدریس در دوره استادیاری نمره ۱۸/۵ (از بیست) گرفت و در امر پژوهش با چاپ ۱۰ مقاله ی علمی پژوهشی در مجلات علمی بین‌المللی، ارائه سخنرانی در ۲۱ کنفرانس بین‌المللی، راهنمایی و مشاوره ۲۰ دانشجوی کارشناسی ارشد و راهنمایی سه دانشجوی دکتری و بالاخره اجرای پنج طرح پژوهشی با امتیازی بالا به مرتبه دانشیاری، ارتقاء پیدا کرد.

ایشان از تاریخ ۱۳۸۸/۰۲/۰۸، و براساس تصویب هیأت ممیزه در تاریخ ۱۳۸۹/۰۲/۰۶، به درجه استادی ارتقاء پیدا کرد.

در واقع بعد از چهار سال دوره دانشیاری و حدود هشت سال از زمان شروع به‌کار که حداقل زمان لازم برای ارتقاء به درجه استادی است، به این مرتبه ارتقاء یافت. نمره کیفیت تدریس ایشان در دوره دانشیاری ۱۹/۴۶، از ۲۰ بوده است.

برگزاری دوره هایی چون «کارگاه آموزشی آشنایی با کدهای محاسباتی راکتورهای هسته ای»، از جمله سوابق دکتر شهریاری است.
یکی از طرح های مهم دکتر شهریاری، طراحی های تئوریک مربوط به ساخت نسل جدید راکتورهای هسته ای است که بازتاب زیادی نیز در مراکز علمی جهان داشت. او از جمله کارشناس ارشد مبارزه با کرم رایانه ای استاکس نت بود.

دکتر مجید شهریاری، صبح روز دوشنبه ۸ آذر ماه ۸۹، در بلوار ارتش، مورد سوء قصد قرار گرفت و به مقام شهادت نائل آمد. پیکر وی پس از تشییع گسترده با حضور اساتید، دانشجویان، نهادهای علمی و مردم شهید پرور ایران، در امامزاده صالح تهران دفن شد.

**************************************

تولد: ۱۳۳۸، تهران
شهادت: ۲۲ دی ۱۳۸۸


مسعود علیمحمدی، ۳ شهریور ۱۳۳۸، در تهران دیده به جهان هستی گشود.
پس از طی دوره‌های مقدماتی تحصیلی با بالاترین رتبه‌ها، وارد دانشگاه شیراز شد و مدرک کارشناسی خود در رشته فیزیک را از این دانشگاه در سال ۱۳۶۴ دریافت کرد. پس از آن برای طی دوره‌های تکمیلی به مهم‌ترین دانشگاه صنعتی کشور راه یافت و در مقاطع کارشناسی ارشد (۱۳۶۷) و دکترای فیزیک با گرایش ذرات بنیادی از دانشگاه صنعتی شریف، فارغ‌التحصیل شد.
 
او از نخستین دانشجویان دوره دکترای فیزیک در داخل ایران بود و نخستین شخصی است که در ایران دکترای خود را در فیزیک دریافت کرده است. او ده‌ها مقاله ISI منتشر کرد و همچنین از نخستین دانشجویان پسا دکتری در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی بود.
 
تخصص اصلی او ذرات بنیادی، انرژی‌های بالا و کیهان‌شناسی بوده است. با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات)، نیز طی سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰ همکاری داشت.

* ازجمله درس‌های ارائه شده توسط وی می‌توان به؛
- مکانیک کوانتومی و الکترومغناطیس
- مکانیک آماری
- ذرات بنیادی
- نظریه میدان‌های کوانتومی، اشاره کرد.

علیمحمدی، یکی از برگزیدگان جشنواره بین‌المللی خوارزمی در سال ۸۶ بود و در پژوهش‌های بنیادی، رتبه دوم را کسب کرد.
وی از سال ۱۳۷۴ در دانشکده فیزیک دانشگاه تهران، مشغول به تدریس بود و عضو هیأت علمی این دانشگاه بود.

وی در مقاطع مختلف تحصیلی، شاخه فیزیک در تربیت معلم و همچنین به‌ عنوان استاد راهنما و مشاور در پروژه‌های پایان‌نامه‌های مرتبط با علوم فیزیکی، به فعالیت مشغول بوده است.

انفجار بمب در قیطریه تهران در ساعت ۷:۳۰ صبح ۲۲ دی ۱۳۸۸ روی داد. در این حادثه مسعود علیمحمدی به شهادت رسید، دو فرد دیگر زخمی شدند و خساراتی به ساختمان مجاور وارد شد. بمب جاسازی شده در یک موتورسیکلت که به فاصله یک‌متری از درب ورودی منزل علیمحمدی به یک درخت بسته شده بود، قرار داشت.

« روحش شاد و طریقش پر رهرو باد. »

**************************************

شهید نوّاب صفوی، اصالتاً اهل دُرچه اصفهان است. وی در سال ۱۳۰۳ه.ش، در یک خانواده متدین در محلّه «خانی آباد» تهران دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان رساند و علاقه او به روحانیت سبب شد تا برای کسب معارف اسلامی عازم نجف اشرف شود. در مدت سه سال اقامت در آن جا از محضر استادان و علمای بزرگ، بهره های فراوانی برد؛ به گونه ای که پیشرفتِ سریع ایشان تعجب همگان را برانگیخت. او وقتی فهمید جریانی انحرافی علیه اسلام و تشیع در ایران به وجود آمده، با کسب اجازه شرعی از مراجع وارد ایران می شود و مبارزه خود را تحت عنوان «جنبش فداییان اسلام» ادامه می دهد.
شروع مبارزه:
شهید نوّاب صفوی در واقع مبارزه خود را در سنین شانزده و هفده سالگی، از مدرسه صنعتی تهران شروع کرد. او و دوستانش تظاهراتی علیه نظام شاه به راه انداختند و به طرف مرکز شهر حرکت کردند و در مسیر راه مردم بسیاری به آنان ملحق شدند و جمعیت انبوهی را تشکیل دادند. نوّاب در جمع تظاهرکنندگان خشم و نفرتش را علیه حکومت مستبد شاه ابراز داشت. با مداخله پلیس جمعیت پراکنده شد و نوّاب صفوی به جرم تحریک احساسات مردم تحت تعقیب قرار گرفت؛ امّا تلاش جدّی و عملی او بعد از مراجعت از نجف اشرف شروع شد. او به منظور از بین بردن احمد کسروی و مبارزه با ظلم و دفاع از ارزش های دینی حرکتی نو را شروع کرد.
پایه گذاری فداییان اسلام:
شهید نواب صفوی به محض ورود به ایران در آبادان و تهران به میان مردم رفت و راجع به خطر جریان کسروی و سرسپردگی و بی کفایتی دستگاه حاکم سخنرانی کرد. ایشان پس از حمله و تیراندازی به کسروی زندانی شد و
بعد از آزادی با پخش اعلامیه گروه "فداییان اسلام"، را به وجود آورد. این اعلامیه به دشمنان اسلام هشدار داده بود که دست از عناد خود با قرآن و اسلام بردارند و به راه راست بازگردند.
اقدامات انقلابی و قهرمانانه:
حکومت نامشروع شاه نه تنها به توصیه ها و هشدارهای گروه فداییان اسلام به رهبری نوّاب صفوی گوش نکرد، بلکه با سرکوب هرچه بیشتر مردم و زندانی شخصیت های مبارز و مؤثر اسلامی، بی رحمانه ترین روش ها را برای فرو نشاندن خشم و اعتراض مردم ایران به کار برد و شهید نوّاب صفوی چاره ای ندید جز آن که از روش های انقلابی برای مبارزه با طاغوت استفاده جوید. اعدام های انقلابی افراد مفسدی چون احمد کسروی، رزم آرا و هژیر را می توان در قالب اقدامات انقلابی فداییان اسلام ارزیابی کرد.
فداییان اسلام مردم را از خطراتی که دین اسلام و مصالح مردم را تهدید می کرد، آگاه کرد و در اندک زمان موجی از حرکت های مردمی را به وجود آورد که ضمن دعوت مردم به اقدام بر ضد حکومت و جریانهای ضد دینی مبارزه را در مسیر اصلی آن یعنی مبارزه با دیکتاتوری و طاغوت هدایت کند.
شهید نواب صفوی در ۲۷ دیماه ۱۳۳۴ شمسی به همراه سه یار وفادارش، خلیل طهماسبی، مظفر ذوالقدر و سید محمد واحدی به جرم دفاع از ارزشهای اسلامی، توسط رژیم ستمشاهی محمدرضا پهلوی به شهادت رسید.  
نواب در سال ۱۳۳۲ در جلسات شش روزه کنگره عظیم اسلامی در بیت المقدس شرکت کرد و با سخنرانی شورانگیز خود ، موجی عظیم ایجاد کرد و دفاع از سرزمین مقدس فلسطین را یک آرمان سرنوشت ساز برای مسلمانان جهان قلمداد نمود. از آن پس، طبق دعوت جمعی از مسلمانان بیدار مصر به آن کشور مسافرت کرد و با سخنرانی خود چنان غوغایی ایجاد کرد که به یکی از چهره های معروف آن روز تبدیل شد و تمام خبرگزاریها و روزنامه های معروف عظمت روح، شور ایمان و قدرت منطق او را مورد ستایش و تحسین قرار دادند .
یکی از مهم ترین نشانه های تفکر عمیق و افکار بلند او، تهیه برنامه حکومت اسلامی و نشر آن در قالب جزواتی در سخت ترین دوران حکومت پهلوی بود.

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران در مورد تأثیر سخنان پر شور و استدلالی نواب صفوی می گوید:
«باید گفت که اولین جرقه های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله نواب در من بوجود آمد و هیچ شکی ندارم که اولین جرقه ها را نواب در دلها روشن کرد. سخنرانی نواب یک سخنرانی معمولی نبود. بلند می شد و می ایستاد و با شعار کوبنده شروع به صحبت می کرد. من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیکش رسانده بودم و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا کرد به شاه و دستگاههای انگلیس و اینها بدگوئی کردن. اساس سخنانش این بود که اسلام باید زنده شود. اسلام باید حکومت کند و این کسانی که در رأس کار هستند دروغ می گویند. اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها در من نفوذ کرد و جای گرفت که احساس می کردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم.»

**************************************

سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی‌ در سال ۱۳۳۷ در نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود.
وی همچون سایر جوانان، سرگرم تحصیل شد. با پیدایش جرقه‌های انقلاب اسلامی‌ ، دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت.

سردار شهید سرلشکر پاسدار احمد کاظمی در سن   ۱۸ سالگی ، پس از تحصیلات دوره دبیرستان در صف مبارزین و جبهه‌های جنوب لبنان حضور پیدا کرد و مبارزه با استکبار و اشغالگران را آغاز نمود.

او دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت‌هایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یکسال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(علیه السلام) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.
حضور مستقیم در خط مقدم جبهه و ارتباط صمیمانه با پاسداران و رزمندگان بسیجی تا بدانجا بود که از ناحیه پا، دست و کمر بارها مجروح گردید و یک بار نیز انگشتش قطع شد.
با شروع جنگ تحمیلی، با یک گروه  ۵۰  نفره در جبهه‌های آبادان حضور یافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز کرد.
وی، از همان اول فرماندهی یکی از جبهه‌های آبادان را برعهده گرفت و در عملیات حصر آبادان و در یکی از محورهای عملیات مسئولیت مهمی‌ برعهده داشت.
وی در پایان جنگ تحمیلی همان گروه  ۵۰  نفره روز اول جنگ را تبدیل به یکی از لشکرهای قوی و مهم سپاه کرد و لشکر را با سلاح‌های به غنیمت گرفته شده از عراقی‌ها به یک لشکر زرهی با صدها تانک و نفربر و توپخانه و ماشین آلات، تحویل نظام داد.
 شهید کاظمی بعد از اتمام جنگ با وجود داشتن مسئولیت های فرماندهی رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصیل پرداخت و موفق به دریافت فوق لیسانس جغرافیایی انسانی از دانشگاه تهران و فوق لیسانس مدیریت امور دفاعی از دانشکده فرماندهی و ستاد گردید و در سال ۱۳۸۴ نیز در دکترای علوم استراتژیک قبول شد ولی به علت مشغله فوق العاده زیاد کاری موفق به ادامه تحصیل در دکترا نشد.
وی در راه‌اندازی و شکل‌گیری نیروی زمینی سپاه به عنوان معاون عملیاتی نیروی زمینی سپاه خدمات شایانی داشت.
سردار کاظمی‌همچنین در سال ۱۳۷۲  با حضور در منطقه شمال غرب کشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حکم فرماندهی را از دست مقام معظم رهبری دریافت کرد.
مقام معظم رهبری در همان دوران مسئولیت سردار کاظمی‌ در استان آذربایجان غربی و کردستان حضور پیدا کردند و از برقراری امنیت منطقه توسط سردار کاظمی‌، تقدیر به عمل آوردند.
در سال   ۱۳۷۹ حکم فرماندهی نیروی هوایی سپاه را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرد و نیروی هوایی را از نظر سازمان، ساختار و سازماندهی و سازمان موشکی ارتقاء داده تا جایی که دشمنان جمهوری اسلامی‌ایران از توانمندی موشکی کشور حیرت زده بودند.
وی پس از  ۵  سال خدمت ارزنده در نیروی هوایی سپاه، در سال۱۳۸۴  حکم فرماندهی نیروی زمینی سپاه را از مقام معظم کل قوا دریافت کرد و طی سه ماه فعالیت شبانه‌روزی، بیش از  ۱۰۰  سفر به تمامی‌یگان‌های نیروی زمینی داشت و وضعیت یگان‌های نیروی زمینی را از نزدیک بررسی می‌کرد.
 سردار شهید کاظمی‌محور عمده فعالیت‌های نیروی زمینی را تقویت و ارتقای یگان‌های صفی نیروی زمینی سپاه اعلام کرد و در این زمینه، خدمات ارزنده‌ای را ارایه داد.

وی، شب شهادت در جلسه‌ای، ضمن آنکه که حسرت می‌خورد که چرا شهید نشده و یاران او رفته‌اند، سفارش کرد:
«شهدا خیلی به گردن ما حق دارند، باید تلاش زیادی کنیم، باید در اردوهای راهیان نور از همه شهدا (ارتش، سپاه، بسیج) بگویید، از خودتان نگویید، از دیگران بگویید. از نیروی هوایی ارتش، از هوانیروز ارتش، از شهدای ارتش و جهاد بگویید.»
وی صبح روز شهادت عازم منطقه شمال غرب شد و سرانجام  به آرزوی دیرینه ی خود که شهادت بود، رسید و در ساعت۹:۳۲ دقیقه نوزدهم دی ماه ۱۳۸۴ در اطراف ارومیه، هواپیمای جت فالکون حامل فرماندهان نیروی زمینی سپاه سقوط کرد و فرمانده شجاع نیروی زمینی و همراهانش، همگی به دیدار حق شتافتند.

* حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی‌ ، در پیامی‌شهادت سردار رشید اسلام، سرلشگر احمد کاظمی ‌و تعدادی از سرداران و افسران سپاه را در حادثه سقوط هواپیما تسلیت گفتند.

**************************************

مهدی باکری در سال ۱۳۳۳ در شهرستان میاندوآب در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد.
وی در دوران کودکی، مادرش را از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رساند و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باکری به دست دژخیمان ساواک) وارد جریانات سیاسی شد.
پس از اخذ دیپلم به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مکانیک مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز، یکی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
مهدی باکری در طول فعالیت‌های سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواک) تحت کنترل و مراقبت بود. پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از کشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل کشور فعال شود.
مهدی باکری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) - در حالی که در تهران افسر وظیفه بود - از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی کرد و فعالیت‌های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.
پس از پیروزی انقلاب و به دنبال تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد درآمد و در سازماندهی و استحکام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا کرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت ۹ ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزنده‌ای را از خود به یادگار گذاشت.
ازدواج مهدی باکری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه کلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزنده‌ای برای مردم انجام داد.
در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد.
مهدی پس از شرکت در عملیات‌های مختلف و پاکسازی ضد انقلاب، به منطقه‌ی جنوب کشور رفت و معاونت تیپ نجف اشرف را به عهده گرفت. در عملیات فتح‌المبین، در منطقه‌ی رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد.
پس از بهبود به جبهه بازگشت و پس از آزاد سازی خرمشهر دوباره مجروح شد. با تشکیل تیپ عاشورا، فرماندهی این تیپ را به عهده گرفت. بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در کالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) خواسته بود که خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست کرد که برای شهادتش دعا کنند.

 

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ ۱۳۶۳/۱۱/۲۵، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول به خطرناکترین صحنه‌های کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می کرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتکهای دشمن تثبیت نماید که در نبردی دلیرانه  بر اثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل گردید.
هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آبهای هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
او با حبی عمیق به اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) و عشقی آتشین به اباعبدالله‌الحسین(علیه السلام) و کوله‌باری از تقوی و یک عمر مجاهدت فی سبیل‌الله، از همرزمانش سبقت گرفت و به دیار دوست شتافت.

**************************************

شهید همت ۱۲ فروردین ۱۳۳۴ ه.ش در شهرضا در خانواده‌ای متدین به دنیا آمد. هنگام فراغت از تحصیل با كار و تلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجهی می‍كرد. اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها كمك كند.
در دوران تحصیل، از هوش و استعداد فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت‌سر گذاشت.


* دوران سربازی :
در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم می شد، تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.


* دوران معلمی:
 در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد.
حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعی كه در مقابل خدا و در برابر دلاوران بسیجی داشت،‌ در مقابله با دشمن همچون شیری غران از مصادیق (اشدَاء علی‌الكفار، رحماء بینهم) بود.همیشه سفارش می‌كرد كه دستورات فرماندهان را باید مو به مو اجرا كرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ می‌شد، از آن دفاع می‌كرد.
همه جمله ی معروف او را به یاد داریم : « پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد. »
پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و به طور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد می کرد.
سخنرانی‍های پرشور و آتشین او علیه رژیم كه بدون مصلحت اندیشی انجام می‍شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای كه او شهربه شهر می‍گشت تا از دستگیری درامان باشد.
بعد از بازگشت به شهر خود در كشاندن مردم به خیابان‍ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و كوشش خود را افزایش داد تا اینكه در یكی از راهپیمایی‍های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی كه یكی از بندهای آن انحلال ساواك بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشكر معدوم «ناجی»، صادر گردید.
محمد ابراهيم ، از شهرضا فرار كرد. فيروزآباد فارس ، ياسوج ، دوگنبدان و اهواز گريزگاه هاي او بود . تا اینكه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.


* نقش شهید در كردستان و مقابله با ضد انقلاب
شهید همت در خرداد سال ۱۳۵۹ به منطقه كردستان كه بخشهایی از آن در چنگال گروهكهای مزدور گرفتار شده بود اعزام گردید. ایشان با توكل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بی‌‌امان و همه جانبه‌ای را علیه عوامل استكبار جهانی و گروهكهای خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروك كرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می‌داد. تا جایی كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گریه می‌كردند و حتی تحصن نموده و نمی‌خواستند از این بزرگوار جدا شوند.
رشادت های او در برخورد با گروهكهای یاغی قابل تحسین و ستایش است. براساس آماری كه از یادداشتهای آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر ۱۳۵۹ تا دی ماه ۱۳۶۰ (با فرماندهی مدبرانه او)، ۲۵ عملیات موفق در خصوص پاكسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.


* نحوه شهادت
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود‍:
باید مقاومت كرد و مانع از بازپس‌گیری مناطق تصرف شده توسط دشمن شد. یا همه اینجا شهید می‌شویم و یا جزیره مجنون را نگه می‌داریم.
رزمندگان لشكر نیز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی ایشان اصابت می‌كند و این سردار دلاور به همراه معاونش – شهید اكبر زجاجی – دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۲/۱۲/۲۴، در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

**************************************

سردار شهید محمد بروجردی، در سال ۱۳۳۳۳ در یکی از بخش های شهرستان بروجرد دیده به جهان گشود. شش ساله بود که پدرش را از دست داد. در ۷ سالگی وارد مدرسه شد، اما به دلیل شرایط مادی خانواده، تحصیل در کلاس‌های شبانه توأم با کار و تلاش روزانه را انتخاب کرد و خانواده را در تأمین زندگی شرافتمندانه، مدد رساند.

در ۱۷ سالگی ازدواج کرد و چندی بعد به خدمت سربازی فراخوانده شد، اما چون مخالف خدمت در نظام ستم‌شاهی بود، از خدمت سربازی گریخت و برای دیدار حضرت امام (ره) راهی عراق شد، ولی در مرز دستگیر و به مدت شش ماه، روانه زندان شد.
وی ضمن ارتباط با شخصیت‌های اسلامی و انقلابی، علاوه بر خودسازی و کسب فیض، به بعضی از امور مربوط به انقلاب، همچون تکثیر و توزیع اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام (ره) اشتغال داشت.

چندی بعد به همراه چند تن دیگر از مبارزان به سوریه و لبنان رفت و با شهید چمران و شهید محمد منتظری آشنا شد و به فراگیری مسائل نظامی پرداخت.
پس از قیام ۱۹ دی ماه سال ۱۳۵۶ در قم با اخذ مجوز شرعی از برخی علما و روحانیون پیرو حضرت امام خمینی (ره)، عملیات نظامی علیه رژیم را شروع کرد و تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی بی‌وقفه به مبارزات خود ادامه داد.

* برخی از اقدامات وی عبارتند از:
- مبارزه جدی و عملی علیه حضور آمریکا در کشور.
- خلع سلاح قرارگاه پلیس (تهران).
- عملیات نظامی ۱۵ خرداد ۱۳۵۷.
- انفجار در نیروگاه برق و کاخ جوانان منطقه شوش.
- خلع سلاح کلانتری ۱۴ در میدان خراسان.
- شرکت در آزادسازی پادگان جمشیدیه و رادیو تلویزیون.

هنگامی که بازگشت حضرت امام خمینی (ره) به ایران حتمی شد، محمد بروجردی به عنوان مسئول حفاظت حضرت امام (ره) از طرف شهید بهشتی و شهید عراقی انتخاب شد و در طول مسیر با عشق و علاقه‌ای قلبی به این کار مبادرت ورزید و در مدرسه رفاه نیز در آن دوران حساس، به عنوان مسئول حفاظت ایفای نقش نمود.
وی پس از مدتی سرپرستی زندان اوین را به عهده گرفت و چندی بعد او یکی از دوازده نفری بود که در خدمت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بنیانگذاری کردند.
بروجردی در نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که عوامل داخلی ابرقدرت‌ها، فتنه و آشوب را در مناطق کردنشین به راه انداختند، با فرمان تاریخی حضرت امام (ره) مبنی بر مقابله و سرکوب ضدانقلاب، عازم پاوه شد.
وی در کردستان تمام حرکات ضدانقلاب را به عنوان فرمانده عملیات زیر نظر داشت. در جریانات پاوه، درگیری سنندج و حوادث دردناک شهرهای کردستان همواره یکه‌تاز مقابله با ضدانقلاب بود و شهرها یکی پس از دیگری با دلاوری‌های محمد بروجردی و یارانش آزاد شد.مردم مظلوم و زجر کشیده دیار کردستان به او لقب «مسیح کردستان» را دادند.


* چند قدم تا بهشت
یکی از همرزمان شهید بروجردی، در خاطره ای از این سردار شهید بیان داشته است: بعد از شهادت فرمانده محور غرب شهید ناصر کاظمی ، شهید بروجردی که هیچ وقت لبخند از چهره اش محو نمی شد، کم تر لبخند به لب دیده می شد. یک روزکه خیلی در فکر بود، رو به من کرد و گفت: «خواب دیدم من و ناصر با هم درعملیاتی بودیم. داشتیم داخل یک شیار می دویدیم و منطقه پر از آتش بود. ناصر با چالاکی جلوتر از من به سرعت می دوید. ناگهان شیار به یک جای بلندی می رسید که ناصر به راحتی گذشت و رد شد، اما من هر بار لیز می خوردم. یک دفعه ناصر دستم را گرفت و به سادگی مثل پرکاه مرا بالا کشید. وقتی بالا آمدم و تاریکی و ترسناکی پایین را دیدم، خدا را شکر کردم که آن جا نیستم. ان شاءاللّه من هم شهید می شوم».
 مدتی کوتاه پس از این ماجرا، ایشان که عمری در مبارزه بودند، در اول خرداد سال ۱۳۶۲، وقتی برای پاک سازی مهاباد راهی آنجا شده بود، در ساعت دوازده ظهر بر اثر انفجار مین در جاده مهاباد ـ نقده به شهادت رسید.

* وصیت نامه
شهید بروجردی در بخشی از وصیت نامه خویش آورده است:
«بسمه تعالی. پس از حمد خدا و طلب استغفار از او ـ که برگشت همه به سوی اوست ـ و درود بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله) و درود بر امام امت و همه شهیدان در طول تاریخ، از همه برادرانی که در طول عمرم با آن ها تماس داشته ام، طلب آمرزش می کنم. هر کس این وصیت نامه را می خواند، برایم طلب آمرزش کند؛ زیرا که من از این دنیا با کوله باری خالی می روم. والسلام. محمد بروجردی»

**************************************

تولد : ۱۸ اسفند ۱۳۱۱، قم
 تحصيلات : دكترای الكترونيك و فيزيك پلاسما
 مسؤوليت : وزير دفاع
 شهادت : ۳۱ خرداد ۱۳۶۰، دهلاويه
 مزار : تهران، بهشت زهرا(سلام الله علیها)
_____________________________________________


دوران كودكی و تحصيلات ابتدايی را در تهران گذراند و به عنوان دانش آموز ممتاز دبيرستان البرز، به دانشكدة فنی راه يافت.
در سال ۱۳۳۶ با احراز رتبه اول در دانشكده فنی دانشگاه تهران در رشته الكترونيك، فارغ التحصيل شد .
او از ۱۵سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت ‏الله طالقانی در مسجد هدایت و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏‌کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود.
او در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏ نفت، شرکت داشت و بعد از کودتای ۲۸ مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت‌ مقاومت‌ ملی ایران، پیوست.

در سال ۱۳۳۷، با استفاده از بورس تحصيلی شاگردان ممتاز (از استاد دانشگاه در امتحان، نمره ۲۲ گرفته بود)، به آمريكا اعزام شد. پس از تحقيقات علمی در جمع معروف ترين دانشمندان جهان در دانشگاه بركلی كاليفرنيا، با ممتازترين درجه علمی، موفق به اخذ دكترای الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد .
در سال ۱۳۴۲ پس از قيام خونين ۱۵ خرداد، در اقدامی جسورانه و در حالی كه می توانست به عنوان يكی از بزرگترين دانشمندان جهان دارای يك زندگی كاملاً مرفه در آمريكا باشد؛ اما به جهت احساس تكليف در مقابل دين خود، رهسپار مصر شد .
در آن جا به مدت دو سال، سخت ترين دوره های چريكی و جنگ های پارتيزانی را آموخت و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره، انتخاب شد.
در سال ۱۳۵۹، جهت ايجاد پايگاه چريكی مستقل برای تعليم رزمندگان ايرانی و مبارزه بر عليه صهيونيزم اشغال گر به كشور لبنان عزيمت كرد. بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‏ شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند.
او به کمک امام موسی ‏صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی ‏ریزی نموده که در میان توطئه ‏ها و دشمنی ‏های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‏ کند و در معرکه‏ های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‏ رود و در طوفان‏ های سهمناک سرنوشت به استقبال شهادت می‏ تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‏گران روزگار، صهیونیزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی ‏آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‏ های بلند کوه‏های جبل ‏عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود، قهرمانی‏ ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‏ های داغ و بر دامنه ی کوه‏ های مرزی اسرائیل برای ابد، ثبت گردیده است.

 در سال ۱۳۵۷ با پيروزی انقلاب اسلامی به ايران بازگشت و در مدت كوتاهی توانست با توكل برخدا و ايمان و اعتقادی راسخ  و به كار بستن تمام اندوخته علمی و تجربی خود، مسئوليت های بزرگی را بر دوش گرفته و اقدامات مؤثری را در جهت تثبيت نظام مقدس جمهوری اسلامی ايران به انجام رساند.
* از برجسته ترين مسئوليت ها و خدمات وی، می توان به موارد زير اشاره كرد:
- وزير دفاع
- نماينده مردم تهران در اولين دوره مجلس شورای اسلامی
- نماينده امام در شورای عالی دفاع
- فرمانده جنگهای نامنظم
- پاكسازی منطقه كردستان و آزادسازی شهر پاوه از لوث وجود دشمنان.

سرانجام در تاريخ ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ ، در حالی كه از پرواز عارفانه خود كاملاً آگاه بود، به سوی قربانگاه عشق حركت كرد و در منطقه دهلاويه، حوالی شهر سوسنگرد بر اثر اصابت تركش خمپاره های دشمن، شهد شيرين شهادت را نوشيد.

* گوشه‌ای از وصیت‌نامه ی شهید چمران:

ب
ه خاطر عشق است که؛
 فداکاری می‌کنم.
به خاطر عشق است که؛
 به دنیا با بی‌اعتنائی می‌نگرم و ابعاد دیگری را می‌یابم.
به خاطر عشق است که؛
 دنیا را زیبا می‌بینم و زیبائی را می‌پرستم.
به خاطر عشق است که؛
خدا را حس می کنم، او را می‌پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.
عشق، هدف حیات و محرک زندگی من است.
زیباتر از عشق چیزی ندیده‌ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام.


* آثار مکتوب شهید چمران:
- «بینش و نیایش»
- «انسان و خدا»
- «خدا بود و دیگر هیچ نبود»
- «کردستان»
- «لبنان»
- «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست»
- «زیباترین سروده هستی»

**************************************

در روز ۸ شهریور ۱۳۶۰، محمدعلی رجایی، رئیس جمهوری و محمدجواد باهنر، نخست وزیر وقت، به همراه گروهی از اعضای هیأت دولت در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند.

 این واقعه، درست دو ماه پس از آن رخ داد که آیت‌الله "دکتر سیدمحمد حسینی‌ بهشتی" و بیش از ۷۰ تن از چهره‌های سیاسی و اجرایی عضو حزب جمهوری اسلامی در انفجار دفتر این حزب، ترور شده و به شهادت رسیده بودند.

محمد علی رجایی به هنگام شهادت ۴۸ سال سن داشت. او پس از پیروزی انقلاب، ابتدا سِمَت وزارت آموزش و پرورش را برعهده داشت و سپس در سال ۱۳۵۹ به نمایندگی مردم تهران، وارد مجلس شورای اسلامی شد. در ۲۰ مرداد ۱۳۵۹ به نخست‌وزیری و پس از عزل بنی‌صدر از مقام ریاست جمهوری در انتخابات دوم مرداد ۱۳۶۰، با کسب بیش از ۱۳ میلیون رأی مردم به عنوان دومین رئیس جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد.


* شرح واقعه ی هشتم شهریور ۱۳۶۰:
۸ شهریور ۱۳۶۰، انفجاری در دفتر نخست وزیری ایران صورت گرفت. در این انفجار محمد علی رجایی، رئیس جمهور و محمدجواد باهنر، نخست وزیر (در اثر انفجار)، عبدالحسین دفتریان، مدیرکل مالی اداری نخست وزیری (در اثر خفگی در آسانسور) و هوشنگ وحید دستجردی (در اثر جراحات ناشی از سوختگی و سقوط در ۱۴ شهریور) و یک عابر در بیرون ساختمان کشته شدند.

آنها برای شرکت در جلسه شورای امنیت کشور، گرد هم آمده بودند که این حادثه رخ داد و جز این افراد، خسرو تهرانی، مسئول اطلاعات نخست‌وزیری و جمعی از فرماندهان ارشد نظامی، سرهنگ موسی نامجو وزیر دفاع، یوسف کلاهدوز مسؤول سپاه پاسداران، تیمسار شرف‌خواه معاون نیروی زمینی، سرهنگ اخیانی معاون ژاندارمری و سرهنگ کتیبه، رئیس اداره دوم ارتش نیز در این نشست حضور داشتند که همگی با جراحاتی جان به در بردند.
در آغاز چنین تصور شد که؛ مسعود کشمیری که آن زمان دبیر شورای عالی امنیت ملی بود، نیز در این انفجار کشته شده و قطعاتی از اجساد دیگران به عنوان بازمانده جسد وی دفن شد ولی پس از مدتی معلوم شد که وی از مرتبطان با سازمان مجاهدین و عامل اصلی انفجار بوده و به خارج از ایران گریخته‌است.
در جریان تحقیقات در مورد این انفجار، تنی چند از مقامات امنیتی از جمله حسن کامران، محسن سازگارا، خسرو تهرانی به ظن سهل انگاری یا خیانت، در این ارتباط دستگیر و زندانی شدند که در این میان حسن کامران نزدیک دو سال را در زندان گذرانید. در این رابطه شصت نفر از مقامات طراز اول اجرایی کشور در نامه‌ای به آیت‌الله خمینی از دستگیرشدگان شفاعت کردند و بر درستکاری آنان گواهی دادند.
در همین رابطه بعدها دو نفر اعدام شدند و یک نفر به نام تقی محمدی هم در زندان خودکشی کرد.



* مختصری از زندگی نامه ی شهید رجایی

شهید محمد علی رجایی، در سال ۱۳۱۲، در قزوین به دنیا آمد. پدرش پیشه‌ور بود و در بازار قزوین به کسب خرازی اشتغال داشت. پدرش را در ۴ سالگی از دست داد.
در ۱۳ سالگی، کلاس ششم ابتدایی را تمام کرد و به خاطر اینکه قزوین از لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی نداشت، راهی تهران شد. برادرش از مدتی پیش، به تهران آمده بود. ابتدا در بازار آهن فروشان مشغول به کار شد و به علت سنگینی کار، چندی بعد به دستفروشی روی آورد. محمدعلی بعد از دستفروشی دوباره به بازار تهران برگشت و در چند حجره به شاگردی پرداخت. در جاهایی که به باورها و اعتقادش اهانت می‌شد، کار نمی‌کرد.
در سال ۱۳۳۰، نیروی هوایی جوانانی را که مدرک ششم ابتدایی داشتند با درجه‌ی گروهبانی استخدام می‌کرد. رجایی داوطلب خدمت در این نیرو شد. سه ماه از دوره‌ی آموزشی گروهبانی را گذرانده‌ بود که گروه "فدائیان اسلام"، را شناخت و در جلسات این گروه شرکت کرد.
رجایی پس از طی دوره‌ی آموزشی و دریافت درجه‌ی گروهبانی در کنار کار به تحصیل ادامه داد و درسال ۱۳۳۲، دیپلم گرفت. رجایی چون در شهریور ماه دیپلم گرفته بود نمی‌توانست در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند، راهی بیجار شد و در دبیرستانی مشغول تدریس زبان انگلیسی شد. با تمام شدن سال تحصیلی، به تهران بازگشت و در دانشسرای عالی تربیت بدنی معلم به تحصیل پرداخت. بعد به دانشسرای عالی رفت. پس از ۲ سال، لیسانس ریاضی گرفت و به استخدام آموزش و پرورش درآمد.

او در کنار تحصیل و تدریس، فعالیتهای سیاسی خود را نیز با شرکت در جلسات تفسیر قرآن و سخنرانیهای آیت الله طالقانی در مسجد هدایت، همکاری با اعضای نهضت آزادی ایران، روحانیون مبارز، بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران و بقایای هیئت های مؤتلفه اسلامی دنبال می کرد.

در جو اختناق و خفقان بین سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۶ که فعالیتهای سیاسی رو به رکود نهاده یا زیرزمینی شدند، فعالیتهای رجائی نیز به طور چشمگیری کاهش یافت و فقط به جلسات ماهانه دبیران و شرکت در بعضی جلسات مذهبی و سخنرانی محدود گردید.

از سال ۱۳۴۶ تا آذر ۱۳۵۳، که مجدداً دستگیر و تا آستانه انقلاب اسلامی زندانی گردید، فعالیتهای سیاسی خود را وسعت روزافزونی بخشید و علیرغم شکنجه و بازجوییهای طاقت فرسا، ذره ای تردید به دل راه نداد و در زندان به پیاده کردن ایده خود مشغول شد و پس از تغییر مواضع ایدئولوژیک، برای همیشه از بخشی از اعضای سازمان مجاهدین خلق که مارکسیست شدند، جدا شد و ضمن پرهیز از تمایل به جریان مارکسیست، سعی در جلوگیری از انحراف مجاهدین با بهره گیری از آموزه های اسلامی داشت.
رجایی در زندان به تبیین مفاهیم والایی چون صبر، دعا، تقوا و توبه در قرآن می پرداخت. سرانجام در آبان ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد.
 
 پس از آزادی با تأسیس انجمن اسلامی معلمان مبارز، به مبارزه علیه رژیم پرداخت. با فرار شاه از ایران، به عضویت «کمیته استقبال» درآمد و در کنار دیگر مبارزان، مهیای ورود امام شد. پس از گذشت چند ماهی از پیروزی انقلاب، رجایی ابتدا به کفالت وزارت و سپس به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد.
در فروردین ماه ۱۳۵۹ با یک میلیون و دویست و نه هزار و دوازده رأی، به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس شورای اسلامی راه یافت.

با انتخاب بنی صدر به عنوان رییس جمهور و با اصرار برخی از سران انقلاب، رجایی در مرداد ۱۳۵۹ از طرف بنی صدر به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی شد و با ۱۵۳ رأی موافق، ۲۴ رأی مخالف و ۱۹ رأی ممتنع به نخست وزیری رسید.

پس از عزل بنی صدر، عضو شورای ریاست جمهوری شد تا مقدمات انتخابات، فراهم شود. در دوره ی دوم انتخابات ریاست جمهوری از میان هفت نامزد اولیه، چهار نفر مورد گزینش اولیه قرار گرفتند و رجایی با حمایت جامعه "روحانیت مبارز" و "حزب جمهوری اسلامی"، با کسب اکثریت آراء به عنوان دومین رییس جمهورِ جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد.
در تاریخ۱۳۶۰/۰۵/۱۱، حضرت امام حکم ریاست جمهوری وی را تنفیذ نمود. دکتر محمد جواد باهنر را به سمت نخست وزیر منصوب و به مجلس شورای اسلامی معرفی کرد. پس از اخذ رأی اعتماد مجلس شورای اسلامی به کابینه دکتر باهنر، دولت جدید کار خود را آغاز کرد.
کمتر از یک ماه از شروع کار دولت جدید، در هشتم شهریور ماه ۱۳۶۰، با انفجاری که توسط سازمان مجاهدین خلق در اتاق جلسات ساختمان نخست وزیری تدارک دیده شده بود، محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر و عده ای از همراهانشان، به شهادت رسیدند.
مردم گرایی، تزکیه نفس در اخلاص عمل، صرفه جویی، ساده زیستی، نظم و انضباط و قانون گرایی از ویژگیهای شاخص اخلاقی وی بود.

 


* مختصری از زندگی نامه شهید باهنر

حجت الاسلام دکتر محمد جواد باهنر در سال ۱۳۱۲، در یک خانواده پیشه ور ساده در شهر کرمان به دنیا آمد و خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را در مکتب آموخت و سپس به تحصیل علوم دینی در مدرسه معصومیه آن شهر پرداخت.

همزمان تحصیلات ابتدایی و متوسطه را نیز ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۳۲، به قم رفت و سطوح عالی علوم اسلامی را در حوزه علمیه قم طی کرد. وی فقه را در محضر مرحوم آیت الله بروجردی، فقه و اصول را در محضر امام خمینی (ره) و تفسیر و فلسفه را نزد علامه طباطبایی فراگرفت.

شهید باهنر، سپس به تحصیلات دانشگاهی رو آورد و حدود سال ۱۳۳۷، موفق به اخذ لیسانس در رشته الهیات و بعد از آن موفق به اخذ فوق لیسانس در رشته علوم تربیتی و سپس دکترای الهیات از دانشگاه تهران شد.

شهید باهنر ضمن تدریس و ایراد خطابه و برنامه ریزی دینی به تألیف کتب درسی اشتغال ورزید و حدود سی کتاب و جزوه تعلیمات دینی را برای تدریس از دوره ابتدایی تا دانشسرا تألیف کرد. وی همزمان فعالیتهای اجتماعی خود را نیز ادامه داد و در تأسیس «دفتر نشر فرهنگ اسلامی» کانون توحید و «مدرسه رفاه»، نقش مؤثری داشت.

شهید باهنر در سال ۱۳۴۱، همکاری خود را با نهضت اسلامی و سیاسی روحانیت به رهبری امام خمینی (ره)، آغاز کرد و در اسفند ماه ۱۳۴۲، پس از ایراد سخنرانی هایی در مساجد هدایت، الجواد و حسینیه ارشاد به مناسبت سالگرد حادثه ی فیضیه دستگیر شد و پس از آن متناوباً شش بار به زندانهای کوتاه مدت محکوم شد و از سال ۱۳۵۰، ممنوع المنبر گردید و بالاجبار در جلساتی که به عنوان کلاس درس، بر پا می شد سخنرانی و به بیان نقطه نظرات اسلامی و انقلابی خود می پرداخت.

وی در سال ۱۳۵۷، به فرمان امام (ره) و به همراه چند تن از یاران، مأمور تنظیم اعتصابات شد و در همان سال نیز با فرمان امام (ره)، به عضویت شورای انقلاب در آمد .

دیگر مسؤلیتهای شهید باهنر، پس از پیروزی انقلاب اسلامی عبارتند از: مسؤلیت نهضت سواد آموزی، نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان، نماینده شورای انقلاب اسلامی در وزارت آموزش و پرورش، نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی.

شهید باهنر که به سرنوشت آموزش کشور و آینده نونهالان انقلاب اسلامی بی اندازه توجه داشت و مدام به فکر بهبود و پیشرفت آن بود، سرانجام در کابینه "محمد علی رجایی" به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد.

پس از فاجعه ی شوم بمب گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت دکتر بهشتی، شهید باهنر به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی، انتخاب شد و به دنبال انتخاب شهید رجایی به سِمَت ریاست جمهوری به عنوان نخست وزیر جمهوری اسلامی به مجلس معرفی شد که با رأی قاطع مجلس به تشکیل کابینه خود پرداخت.

این شهید فرزانه و سراسر اخلاق و اخلاص و تواضع که خود را وقف خدمت به مردم ستمدیده کرده بود، سرانجام پس از سالها مبارزه و تلاش به همراه یار و یاور دیرینه اش "شهید رجایی"، رئیس جمهور اسلامی ایران در هشتم شهریور ۱۳۶۰، در انفجار ساختمان نخست وزیری که به دست منافقین کوردل صورت گرفت، به مقام رفیع شهادت دست یافت.

**************************************

آیة الله دكتر سید محمد حسینی بهشتی در دوم آبان سال ۱۳۰۷ در محله لنبان اصفهان به دنیا آمد. شهید بهشتی تحصیلات خود را تا پایان سال دوم دبیرستان در آن شهر گذراند. به خاطر علاقه شدیدی كه به علوم اسلامی داشت به حوزه علمیه اصفهان وارد شد. دروس علمی را تا اواخر سطوح عالیه در همان حوزه خواند و در سال ۱۳۲۵ راهی حوزه علمیه قم گردید. ایشان پس از طی یك سلسله آموزش ها و كسب فیض از محضر اساتید و مراجع، به خصوص امام خمینی (ره) با عده ای از فضلای حوزه، درس اصول و فقه آیة الله داماد را كه مورد علاقه طلاب جوان بود بنیانگذاری كرد و در درس خارج امام خمینی (ره) حاضر شد.
شهید بهشتی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۳۰، دوره لیسانس دانشكده الهیات و معارف اسلامی و همچنین در سال ۱۳۳۸، دوره دكترای این دانشكده را به پایان رسانید. وی از سال ۱۳۳۰ ، تدریس در دبیرستانهای قم را آغاز كرد و در سال ۱۳۳۳ ، دبیرستان دین و دانش قم را تأسیس نمود. از جمله خدمات فرهنگی ارزنده شهید بهشتی، می توان ایجاد امكانات آموزش زبان و علوم روز را برای فضلای حوزه علمیه قم نام برد. درهمین رابطه كانون اسلامی دانش آموزان و فرهنگیان قم را پایه گذاری كرد.
شهید بهشتی در سال ۱۳۴۲ مدرسه علمیه حقانی را تأسیس كرد و به كمك جمعی از فضلای حوزه علمیه اقدام به تشكیل گروه تحقیقاتی پیرامون حكومت در اسلام نمود. در همان اوقات توسط سازمان امنیت "ساواك" از قم به تهران انتقال یافت و در سال ۱۳۴۳ در تهیه برنامه جدید تعلیمات دینی مدارس شركت كرد و یك سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۴ به آلمان عزیمت كرد. در آنجا علاوه بر یك سلسله آموزشها و حركتها كه به طور طبیعی ناشی از اصالت فكری و عمق مغز ایدئولوژیك وی بود به بنیانگذاری گروه فارسی زبان در انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا اقدام كرد.
شهید بهشتی در سال ۱۳۴۹ به تهران بازگشت و جلسات تفسیر قرآن ایجاد كرد. در همین رابطه با همكاری شهید دكتر باهنر و دیگران در آموزش و پرورش مشغول تهیه كتاب تعلیمات دینی مدارس شدند.
 
در آذرماه ۱۳۵۷، ضمن تلاش گسترده ای جهت ایجاد روحانیت مبارز تهران به اتفاق شهیدان استاد مطهری و دكتر مفتح و آیات عظام مهدوی كنی و امامی كاشانی كوشید و جمعی دیگراز علمای مبارز درسراسر ایران به عنوان یك هسته اساسی از آن حمایت كرده و به آن پیوستند. طی سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ در دفاع از حكومت ملی دكتر مصدق به همراه روحانیت مبارز از چهره های فعال و كارسازی بود كه در به راه انداختن تظاهرات ضد رژیم در اصفهان نقش مهمی داشت.
ازآغاز قیام امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۱، به همكاری با جمعیتهای مؤتلفه اسلامی برخاست و به عضویت شورای روحانیت آن انتخاب گردید.
او در برگزاری راه پیمایی های عظیم چهارم شوال و تاسوعا و عاشورای ۵۷ نقشی مؤثر داشت.
در آذرماه ۱۳۵۷ به فرمان امام خمینی(ره)، شورای انقلاب را تشکیل داد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی همواره به عنوان ایدئولوگ و لیدر در صحنه های سیاسی، اجتماعی به فعالیت می پرداخت.
حزب جمهوری اسلامی را با هدف تربیت و شناسایی نخبگان سیاسی فرهنگی پایه گذاری نمود.
در تدوین قانون اساسی به عنوان نایب رئیس مجلس خبرگان ایفای نقش می کرد.
پس از استعفای دولت موقت در سال ۱۳۵۸، مدتی به عنوان وزیر دادگستری و سپس، از سوی امام خمینی(ره) به ریاست دیوان عالی کشور منصوب گردید.
وی سرانجام در حین انجام وظیفه در این سمت بود که در شامگاه ۷ تیر سال ۱۳۶۰ در حین سخنرانی در تالار حزب جمهوری اسلامی بر اثر انفجار ساختمان حزب توسط منافقین به همراه کاروان ۷۲ نفره خود به خیل عظیم شهدای کربلا پیوست.



* شــــرح واقعه ی هفتم تیر

انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در تاریخ هفتم تیرماه ۱۳۶۰، منجر به شهادت آیت‌الله بهشتی، دبیرکل حزب و ۷۲ تن از یاران امام شد.

حزب جمهوری اسلامی، جلسات هفتگی خود را یکشنبه‌ها برگزار می‌کرد. روز یکشنبه هفتم تیرماه ۱۳۶۰، نیز یکی از جلسات هفتگی حزب در دفتر مرکزی حزب، واقع در سرچشمه تهران با حضور جمعی از اعضای حزب، نمایندگان مجلس و وزرای دولت برگزار شد.

یک روز پس از سوء قصد به جان رهبر معظم انقلاب در ششم تیر ماه ۱۳۶۰، در ساعت ۲۰:۳۰دقیقه، شامگاه روز یکشنبه هفتم تیر ماه ۱۳۶۰، جلسه‌ای در سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، واقع در خیابان سرچشمه تهران برگزار شد.
 موضوع جلسه، تورم و انتخابات ریاست جمهوری آینده بود. پس از تلاوت قرآن و اعلام برنامه، آیت‌الله سید محمد حسینی بهشتی، سخنانش را به این شکل آغاز کرد:
«ما بار دیگر نباید اجازه دهیم استعمارگران برای ما مهره‌سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند. تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازی نمی‌گیرند، انتخاب شوند...
 در این لحظه دو بمب بسیار قوی در دفتر مرکزی حزب منفجر شد که بر اثر شدت انفجار، قسمتهایی از ساختمان فرو ریخت. شیشه‌های ساختمانهای اطراف نیز، کاملاً خرد شد. در نخستین ساعت پس از انفجار، صدها نفر از مردم تهران در خیابانهای اطراف دفتر مرکزی حزب اجتماع کردند و آمبولانسها بی‌امان در رفت و آمد بودند. سقف بتونی دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی بر اثر انفجار بمب به کلی فرو ریخته بود و ده‌ها نفر زیر آوار مدفون شده بودند. اکثر مجروحین و شهدا که به آمبولانسها حمل می‌شدند، غرق در خون بودند و به هیچ وجه شناخته نمی‌شدند.

حادثه هفتم تیر:
 شش روز، پس از عزل بنی‌صدر از ریاست جمهوری و یک ماه قبل از فرار وی و مسعود رجوی سرکرده ی سازمان مجاهدین خلق به فرانسه صورت گرفت، سه روز قبل از وقوع این حادثه، محمد جواد قدیری عضو کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق و طراح اصلی انفجار مسجد ابوذر به دوستان خود با اطمینان خبر داده بود که «روز هفتم تیر» کار یکسره خواهد شد.

دو روز بعد از فاجعه هفتم تیر، مردم برای تشییع شهدا، در میدان حسن آباد جمع شدند و به سوی «بهشت زهرا»، به حرکت درآمدند. شهدا، یکی پس از دیگری بر روی دست‏های مردم به خاک سپرده می‏‌شدند و تا عصر آن روز، ۲۸ تن از شهیدان دفن شدند و تشییع بقیه، از جمله شهید دکتر بهشتی، فردای آن روز با حضور پرشور مردم انجام شد.


عامل واقعه هفتم تیر چه کسی بود؟
در تحقیقات مشخص شد که این عمل وحشیانه، توسط سازمان آمریکایی مجاهدین خلق، تدارک دیده شده و یکی از افراد مؤثر در این جنایت، فردی است به اسم «محمدرضا کلاهی صمدی» که مشخصات نامبرده به شرح زیر اعلام شد:

محمدرضا کلاهی فرزند حسن، متولد ۱۳۳۸، دارنده ی شماره شناسنامه ۱۲۵۱، دانشجوی سال اول رشته برق دانشگاه علم و صنعت ایران و دارای دیپلم ریاضی از دبیرستان بامداد واقع در خیابان جمهوری اسلامی، خیابان گلشن، که نامبرده در حین وقوع حادثه، متواری شده است.

اسامی شهدای انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی:

۱- آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی، رییس دیوان عالی کشور
۲- رحمان استکی، نماینده ی مردم شهرکرد
۳- دکتر سید محمد باقری لواسانی، نماینده ی مردم تهران
۴- دکتر سید رضا پاک نژاد، نماینده ی مردم یزد
۵- علیرضا چراغ زاده دزفولی، نماینده ی مردم رامهرمز
۶- حجت الاسلام غلامحسین حقانی، نماینده ی مردم بندرعباس
۷- حجت الاسلام محمد علی حیدری، نماینده ی مردم نهاوند
۸- حجت الاسلام سید محمد تقی حسینی طباطبایی، نماینده ی مردم زابل
۹- عباس حیدری، نماینده ی مردم بوشهر
۱۰- دکتر سید شمس الدین حسینی نایینی، نماینده ی مردم نایین
۱۱- سید محمد کاظم دانش، نماینده ی مردم شوش و اندیمشک
۱۲- علی اکبر دهقان، نماینده ی مردم تربت جام
۱۳- دکتر عبدالحمید دیالمه، نماینده ی مردم بوشهر
۱۴- حجت الاسلام دکتر غلامرضا دانش آشتیانی، نماینده ی مردم تفرش و آشتیان
۱۵- حجت الاسلام سید فخر الدین رحیمی، نماینده ی مردم ملاوی لرستان
۱۶- سید محمد جواد شرافت، نماینده ی مردم شوشتر
۱۷- میربهزاد شهریاری، نماینده ی مردم رودباران
۱۸- حجت الاسلام محمد حسین صادقی، نماینده ی مردم درود و ازنا
۱۹- دکتر قاسم صادقی، نماینده ی مردم مشهد
۲۰- حجت الاسلام سید نور الله طباطبایی نژاد، نماینده ی مردم اردستان
۲۱- حجت الاسلام حسن طیبی، نماینده ی مردم اسفراین
۲۲- سیف الله عبدالکریمی، نماینده ی مردم لنگرود
۲۳- حجت الاسلام عبدالوهاب قاسمی، نماینده مردم ساری
۲۴- حجت الاسلام عمادالدین کریمی، نماینده ی مردم نوشهر
۲۵- حجت الاسلام محمد منتظری، نماینده ی مردم نجف آباد
۲۶- عباسعلی ناطق نوری، نماینده ی مردم نور
۲۷- مهدی نصیری لاری، نماینده ی مردم لارستان
۲۸- حجت الاسلام علی هاشمی سنجانی، نماینده ی مردم اراک
۲۹- دکتر حسن عباسپور، وزیر نیرو
۳۰- دکتر محمد علی فیاض بخش، وزیر مشاور و سرپرست سازمان بهزیستی کشور
۳۱- دکتر محمود قندی، وزیر پست و تلگراف و تلفن
۳۲- موسی کلانتری، وزیر راه و ترابری
۳۳- دکتر جواد اسداله زاده، معاون بازرگانی خارجی وزارت بازرگانی
۳۴- عباس ارشاد، معاون دفتر آموزش سازمان بهزیستی
۳۵- مهدی امین زاده، معاون بازرگانی داخلی وزارت بازرگانی
۳۶- محمد صادق اسلامی، معاون پارلمانی و هماهنگی وزارت بارزگانی
۳۷- مهندس محمد تفویضی زواره، معاون وزارت راه و ترابری
۳۸- دکتر هاشم جعفری معیری، معاون امور مالی وزارت بهداری
۳۹- ایرج شهسواری، معاون وزارت آموزش و پرورش
۴۰- عباس شاهوی، معاون وزارت بازرگانی
۴۱- دکتر حسن عضدی، معاون وزارت فرهنگ و آموزش عالی
۴۲- حبیب الله مهمانچی، معاون امور پارلمانی و هماهنگی وزارت کار
۴۳- غلامعلی معتمدی، معاون رفاه تعاون وزارت آموزش و پروش
۴۴- سید کاظم موسوی، معاون وزارت آموزش و پرورش
۴۵- حسن اجاره دار (حسنی)، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و سردبیر نشریه ی عروة الوثقی
۴۶- عباس ابراهیمیان، عضو حزب جمهوری اسلامی
۴۷- حجت الاسلام علی اکبر اژه ای، عضو دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی
۴۸- علی اصغر آقا زمانی، عضو حزب جمهوری اسلامی
۴۹- محمود بالاگر، عضو حزب جمهوری اسلامی
۵۰- حسن بخشایش، عضو حزب جمهوری اسلامی
۵۱- محمدپور ولی، عضو حزب جمهوری اسلامی
۵۲- رضا ترابی، عضو حزب جمهوری اسلامی
۵۳- مهندس مهدی حاجیان مقدم، مسؤول آموزش واحد مهندسین حزب جمهوری اسلامی
۵۴- محمد خوش زبان، عضو حزب جمهوری اسلامی
۵۵- علی درخشان، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی
۵۶- جواد سرافراز، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی
۵۷- حجت الاسلام حسین سعادتی، عضو حزب جمهوری اسلامی (مسؤول آموزش شهرستان ها)
۵۸- حبیب الله مهدی زاده طالعی، عضو حزب جمهوری اسلامی
۵۹- سید محمد موسوی فر، عضو حزب جمهوری اسلامی
۶۰- محسن مولایی، عضو حزب جمهوری اسلامی
۶۱- جواد مالکی، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی
۶۲- حجت الاسلام عبدالحسین اکبری مازندرانی ساروی، عضو هیأت پنج نفره ی کشاورزی منطقه ی مازندران
۶۳- مهندس حسین اکبری، مدیرعامل بانک کشاورزی
۶۴- مهندس هادی امینی، عضو واحد مهندسین حزب مهندسین اسلامی
۶۵- سید محمد پاک نژاد، عضو هیأت مدیره ی چوب و کاغذ
۶۶- محمد رواقی، مدیر شرکت فرش ایران
۶۷- مهندس توحید رزمجو، عضو هیأت مدیره ی گروه صنعتی ملی
۶۸- علی اکبر سلیمی جهرمی، دبیر کل سازمان امور اداری و استخدامی
۶۹- جواد سرحدی، مدیرعامل سازمان تعاون مصرف شهر و روستا
۷۰- محمد حسن محمد عینی
۷۱- حبیب مالکی، فرماندار ایرانشهر
۷۲- مهندس محمد علی مجیدی، مشاور عمرانی وزارت کشور.


* پیام امام خمینی(ره) در رابطه با فاجعه ۷ تیر(بهشتی ساده زیست):

«بسم الله الرحمن الرحیم»
«انا لله و انا الیه راجعون»

ملتی که برای اقامه ی عدل اسلامی و اجرای احکام قرآن مجید و کوتاه کردن دست جنایتکاران ابرقدرت و زیستن با استقلال و آزادی، قیام نموده است و به خود باکی راه نمی‌دهد که دست جنایت ابرقدرتها از آستین مشتی جنایتکار حرفه‌ای بیرون آید و بهترین فرزندان راستین او را به شهادت رساند،
مگر شهادت، ارثی نیست که از موالیان ما که حیات را عقیده و جهاد می‌دانستند و در راه مکتب پر افتخار اسلام با خون خود و جوانان عزیز خود، از آن پاسداری می‌کردند به ملت شهید پرور ما رسیده است،
مگر عزت و شرف و ارزشهای انسانی، گوهرهای گران‌بهایی نیستند که اسلام صالح این مکتب عمر خود و یاران خود را در راه حراست و نگهبانی از آن وقف نمودند.
مگر ما پیروان پاکان سرباخته در راه هدف نیستیم که از شهادت عزیزان خود به دل تردیدی راه دهیم،
مگر دشمن قدرت آن دارد که با جنایت خود مکارم و ارزشهای انسانی شهیدان عزیز ما را از آنان سلب کند،
مگر دشمنان فضیلت، می‌توانند جز این خرقه خاکی را از دوستان خدا و عاشقان حقیقت بگیرند.

بگذار این ددمنشان که جز به (من) و ماهای خود نمی‌اندیشند (یاکلون کما تاکل الانعام)، عاشقان راه خدا را از بند طبیعت رهانده و به فضای آزاد جوار معشوق برسانند.

 ننگتان باد! ای تفاله‌های شیطان، و عارتان باد ای خود فروختگان به جنایتکاران بین‌المللی که در سوراخها خزیده و در مقابل ملتی که در برابر ابرقدرتها برخاسته است به خرابکاریهای جاهلانه پرداخته‌اید، عیب بزرگ شما و هوادارانتان آن است که نه از اسلام و قدرت معنوی آن و نه از ملت مسلمان و انگیزه فداکاری او، اطلاعی دارید.

شما ملتی را که برای سقوط رژیم پلید پهلوی و رها شدن از اسارت شیطان بزرگ، ده‌ها جوان عزیز خود را فدا کرد و با شجاعت بی‌مانند ایستاد و خم به ابرو نیاورد، نشناخته‌اید.
شما ملتی را که معلولاتشان در تختهای بیمارستانها، آرزوی شهادت می‌کنند و یاران را به شهادت دعوت می‌کنند، نشناخته‌اید.
 شما کوردلان؛
 با آنکه دیده‌اید با به شهادت رساندن شخصیتهای بزرگ، صفوف فداکاری در راه اسلام، فشرده‌تر و عزم آنان مصمم‌تر می‌شود،
با به شهادت رساندن عزیزانی چون شهید بهشتی و شهدای عزیز مجلس و کابینه و با حربه ی ناسزا و تهمتهای ناجوانمردانه، حمله کردید که آنها را از ملت جدا کنید و اکنون که آن حربه از کار افتاد و کوس رسوائی همه‌تان بر سر بازارها زده شد، در سوراخها خزیده و دست به جنایاتی ابلهانه زده‌اید که به خیال خام خود، ملت شهید پرور و فداکار را با این اعمال وحشیانه بترسانید و نمی‌دانید که در قاموس شهادت، واژه ی وحشت نیست.
اکنون، اسلام به این شهیدان و شهیدپروران افتخار می‌کند و با سرافرازی، همه مردم را دعوت به پایداری می‌نماید و ما مصمّم هستیم که روزی رخش به بینیم و این جان که از اوست، تسلیم وی کنیم.

ملت ایران در این فاجعه بزرگ، ۷۲ تن بی‌گناه، به‌ عدد شهدای کربلا از دست داد، ملت ایران سرافراز است که مردانی را به جامعه تقدیم می‌کند که خود را وقف خدمت به اسلام و مسلمین کرده بودند و دشمنان خلق، گروهی را شهید نمودند که برای مشورت در مصالح کشور گردهم آمده بودند.
ملت عزیز؛ این کوردلان، مدعی مجاهدت برای خلق، ‌گروهی را از خلق گرفتند که از خدمتگزاران فعال و صدیق بودند.

گیرم شما با دکتر بهشتی، که مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار در چشم دشمنان اسلام و به خصوص شما بود، دشمنی  سرسختانه داشتید،
با بیش از ۷۰ نفر بیگناه، که بسیارشان از بهترین خدمتگزاران خلق و مخالف سرسخت با دشمنان کشور و ملت بودند چه دشمنی داشتید؛ جز آنکه شما با اسم خلق از دشمنان خلق و راه صاف کنان چپاولگران شرق و غرب می باشید.

ما گرچه، دوستان و عزیزان وفاداری را از دست دادیم که هر یک برای ملت ستمدیده، استوانه بسیار قوی و پشتوانه ارزشمند بودند، ما گرچه برادران بسیار متعددی را از دست دادیم که (اشداء علی الکفار رحماء بینهم) بودند و برای ملت مظلوم و نهادهای انقلابی، سدی استوار و شجره ای ثمربخش به شمار می رفتند، لکن سیل خروشان خلق و امواج شکننده ی ملت با اتحاد و اتکال به خدای بزرگ هر کمبودی را جبران خواهد کرد.

ملت ایران با اعتماد به قدرت لایزال قادر متعال همچون دریائی مواج به پیش می رود و در مقابل ابرقدرتها وتفاله های آنان با صفی مرصوص ایستاده است و شما درماندگان عاجز را که در سوراخها خزیده اید و نفسهای آخر را می کشید به جهنم می فرستد و خداوند بزرگ پشت و پناه این کشور و ملت است.

اینجانب، بار دیگر این ضایعه عظیم را به حضور "بقیه الله ارواحنا الفداه" و ملتهای مظلوم جهان و ملت رزمنده  ایران، تبریک و تسلیت عرض می کنم.

**************************************

محمد مفتح در سال ۱۳۰۷ شمسی، در خانواده‌ای روحانی در همدان به دنیا آمد. پدرش مرحوم، حجت الاسلام حاج محمود مفتح، یکی از واعظان مخلص و عاشق خاندان رسالت و ولایت بود و در ادبیات فارسی و عربی تبحر فراوانی داشت و اشعار زیادی در مدح و رثای اهل بیت (علیه السلام) به زبان‌های عربی و فارسی از وی به جا مانده است.

او در حوزه علمیه همدان، مدرس ادبیات فارسی و عربی بود. شهید مفتح از کودکی در محضر پدر به فراگیری ادبیات پرداخت و پس از گذراندن دوره ابتدایی، جهت فراگیری معارف اسلامی به مدرسه «آخوند ملاعلی» وارد شد و پس از مدتی جهت استفاده از محضر اساتید بزرگ به حوزه علمیه قم مهاجرت کرد و در مدرسه «دارالشفاء» با جدیت فراوان به کسب علوم معارف پرداخت و از محضر بزرگانی چون آیات سید محمد حجت کوه کمره‌ای، بروجردی، سید محمد محقق (داماد)، علاّمه طباطبایی صاحب المیزان و امام خمینی (ره) استفاده کرد و خود مدرسی بزرگ در حوزه شد.
مفتح در حالی که در قم استادی بزرگ بود، پا به عرصه دانشگاه گذاشت. وی که در حوزه علمیه به درجه اجتهاد رسیده بود، در دانشگاه نیز موفق به اخذ درجه دکتری گردید.

رساله دکترای وی، تحقیقی درباره نهج البلاغه است که با درجه بسیار خوب، مورد قبول دانشگاه قرارگرفت.

دکتر مفتح، پس از گذراندن دوره دانشگاه، علاوه بر تدریس در حوزه، به تدریس در دبیرستان‌های قم پرداخت.
وی به لحاظ رسالتی که بر دوش خویش حس می‌کرد، ضمن مبارزه با عفریت جهل و بی‌شعوری، در دو سنگر دبیرستان و حوزه از همان آغاز سعی در روشنگری دانش پژوهان داشت و کلاس‌های خویش را مرکزی برای تشکل آنان در جهت مبارزه با رژیم قرار داده بود و در این راه به تأسیس انجمن اسلامی دانش آموزان، با همیاری شهید بهشتی همت گمارد.

* آثار و تألیفات:
_ حاشیه‌ای بر اسفار ملاصدرا.
_  روش اندیشه در علم منطق: کتاب درسی در حوزه و دانشگاه که برای بالاترین سطح منطق استفاده می‌شود.
_ ترجمه تفسیر مجمع البیان.

دکتر مفتح در جهت ایجاد تشکل و سازمان‌دادن به طلاب و فضلا دست به تشکیل مجمعی به نام جلسات علمی اسلام شناسی زد که این مجمع فعالیت وسیعی به منظور شناساندن چهره اصلی اسلام در جامعه آغاز کرد. ساواک که پی به نقش مؤثر این مجمع در شناساندن اسلام راستین برده بود، آن را تعطیل کرد.
در سال‌های ۴۲_۱۳۴۰، سخنرانی‌های او در شهرهای مختلف و روشن ساختن مواضع نهضت اسلامی در افشای چهره رژیم پهلوی بسیار مؤثر بود.

شهید مفتح بعد از تبعید امام (ره) مبارزات خود را شدت بخشید و با سفر به استان خوزستان سعی در افشای ماهیت رژیم و شناساندن نهضت امام به مردم داشت و ساواک که با دستگیری‌های متعدد و ممنوع المنبر کردن ایشان نتوانسته بود کاری از پیش ببرد، ورود ایشان را به شهرهای خوزستان ممنوع اعلام کرد.

مبارزه دکتر مفتح تا رمضان سال ۱۳۵۷، که نهضت مردم مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) اوج گرفته بود، همچنان ادامه داشت.

ایشان بعد از نماز عید فطر با تأکید بر رهبری بی چون و چرای امام امت روز پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۵۷، را به عنوان تجلیل از شهدای ماه رمضان تعطیل اعلام کرد. در این روز راهپیمایی بزرگی علیه رژیم انجام گرفت که زمینه ساز راهپیمایی ۱۷ شهریور گردید، که توسط رژیم پهلوی به خاک و خون کشیده شد و جمعه خونین نام گرفت.

در بهمن ۱۳۵۷، جهت بازگشت امام (ره) استاد مفتح به همراه دیگر همرزمان، کمیته استقبال از ایشان را تشکیل دادند تا مقدمات ورود پیروزمندانه رهبر و مراد خویش را به نحو شایسته فراهم نمایند.
دکتر مفتح با تشکیل شورای انقلاب از طرف امام (ره) به عضویت این شورا درآمد. بعد از پیروزی انقلاب برای تشکیل کمیته‌های انقلاب اسلامی فعالیت چشمگیری کرد و خود سرپرستی کمیته منطقه۴ تهران را به عهده داشت.
آخرین مسؤولیت وی، سرپرستی دانشکده الهیات و عضویت در شورای گسترش آموزش عالی کشور بود که به نحو شایسته در این سنگرها انجام وظیفه نمود و در طی این دوران همچنان مسؤولیت امامت جماعت مسجد قبا را نیز بر عهده داشت.

* شهادت در مسیر وحدت حوزه و دانشگاه:
سرانجام آیت الله مفتح، پس از عمری تلاش و جهاد مستمر و خستگی ناپذیر در راه تبلیغ دین، در ساعت ۹ صبح روز ۲۷ آذر سال ۱۳۵۸، هنگام ورود به دانشکده الهیات، توسط عناصر منحرف گروهک فرقان هدف گلوله قرار گرفت و به فیض عظیم شهادت نایل آمد.
پیکر مطهر آن عالم ربانی پس از برپایی مراسم با شکوه تشییع، در صحن مطهر حضرت معصومه (س) در قم به خاک سپرده شد،
و روز شهادت شهید مفتح:
 به مناسبت فعالیت‌های چشمگیر این شهید والامقام در راه تحقق وحدت بین حوزه و دانشگاه «روز وحدت روحانی و دانشجو» نامگذاری شد.

**************************************

شهید آیت الله مطهری در ۱۳ بهمن ۱۲۹۸ه.ش در فریمان واقع در ۷۵ کیلومتری شهر مقدس مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان می گشاید.
پس از طی دوران ابتدایی، در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نموده و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی می پردازد.
در سال ۱۳۱۶ علیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و علیرغم مخالفت دوستان و نزدیکان، برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم می شود.
در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (در فقه و اصول) و حضرت امام خمینی (به مدت ۱۲ سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبائی (در فلسفه : الهیات شفای بوعلی و دروس دیگر) بهره می گیرد. قبل از هجرت آیت الله العظمی بروجردی به قم نیز استاد شهید گاهی به بروجرد می رفته و از محضر ایشان استفاده می کرده است. از مرحوم آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی در عرفان و اخلاق بهره برد و علاوه بر تحصیل علم، در امور اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت داشته و با فدائیان اسلام در ارتباط بوده است.
در سال ۱۳۳۱ در حالی که از مدرسین معروف و از امیدهای آینده حوزه به شمار می رود به تهران مهاجرت می کند. در تهران به تدریس در مدرسه مروی و تألیف و سخنرانیهای تحقیقی می پردازد.
در سال ۱۳۳۴ اولین جلسه تفسیر انجمن اسلامی دانشجویان توسط استاد مطهری تشکیل می گردد .در همان سال تدریس خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را آغاز می کند.
ایشان همواره در کنار امام بود. به طوری که می توان سازماندهی قیام پانزده خرداد در تهران و هماهنگی آن با رهبری امام را مرهون تلاشهای او و یارانش دانست.
در ساعت یک بعد از نیمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد ۱۳۴۲ به دنبال یک سخنرانی مهیج علیه شخص شاه به وسیله پلیس دستگیر شده و به زندان موقت شهربانی منتقل می شود و به همراه تعدادی از روحانیون تهران زندانی می گردد و پس از ۴۳ روز به دنبال مهاجرت علمای شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه سایر روحانیون از زندان آزاد می شود.
پس از تشکیل هیئتهای موتلفه اسلامی، استاد مطهری از سوی امام خمینی همراه چند تن دیگر از شخصیتهای روحانی عهده دار رهبری این هیئتها می گردد. پس از ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت توسط شهید محمد بخارایی کادر رهبری هیئتهای مؤتلفه شناسایی و دستگیر می شود ولی از آنجا که قاضی این پرونده مدتی در قم نزد استاد تحصیل کرده بود به ایشان پیغام می فرستد که حق استادی را به جا آوردم و بدین ترتیب استاد مطهری جان سالم بدر می برد.
در سال ۱۳۴۸ به خاطر صدور اعلامیه ای با امضای ایشان و حضرت علامه طباطبایی و آِیت الله حاج سید ابوالفضل مجتهد زنجانی مبنی بر جمع اعانه برای کمک به آوارگان فلسطینی و اعلام آن طی یک سخنرانی در حسینیه ارشاد دستگیر شد و مدت کوتاهی در زندان تک سلولی به سربرد.
 در حدود سال ۱۳۵۳ ممنوع المنبر گردید و این ممنوعیت تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
مهمترین خدمات استاد مطهری، ارائه ایدئولوژی اصیل اسلامی از طریق درس و سخنرانی و تألیف کتاب است.
استاد شهید مرتضی مطهری اولین شخصیتی است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدین خلق ایران » پی می برد و دیگران را از همکاری با این سازمان باز می دارد و حتی تغییر ایدئولوژی آنها را پیش بینی می نماید.
استاد شهید با همکاری تنی چند از شخصیتهای روحانی، «جامعه روحانیت مبارز تهران » را بنیان می گذارد.
پس از شهادت آیت الله سید مصطفی خمینی و آغاز دوره جدید نهضت اسلامی، استاد مطهری به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار می گیرد و در تمام مراحل آن نقشی اساسی ایفا می نماید.
در دوران اقامت حضرت امام در پاریس، سفری به آن دیار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ایشان گفتگو می کند و در همین سفر امام خمینی ایشان را مسؤول تشکیل شورای انقلاب اسلامی می نماید.
 هنگام بازگشت امام خمینی به ایران مسئولیت کمیته استقبال از امام را شخصاً به عهده می گیرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن همواره در کنار رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی و مشاوری دلسوز و مورد اعتماد برای ایشان بود.

 

* شهادت

استاد مطهری بدست گروه فرقان در ساعت ۲۲:۲۰ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در تاریکی شب در حالی که از یکی از جلسات فکری سیاسی بیرون آمده بود، با گلوله گروه نادان و جنایتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت می رسد.

**************************************

شهید سید على اندرزگو، در رمضان سال ۱۳۱۸ شمسى در بازارچه گمرک خیابان شوش تهران در یک خانواده متوسط دیده به جهان گشود. او پس از طى دوران کودکى و در پایان تحصیلات ابتدایى به سبب مشکلات معیشتى ، ترک تحصیل نمود و در یک کارگاه نجارى مشغول به کار شد.
از آنجایى که سید على به علوم دینى علاقه وافرى داشت پس از بازگشت از کار روزانه به منزل ، تا پاسى از شب از چشمه فیاض این علوم بهره ها مى برد و نیز در مسجد هرندى دروس فقه و اصول مى خواند.
شهید اندرزگو، در نوجوانى و سالهاى شکل گیرى شخصیتش با نواب صفوى و تشکیلات فدائیان اسلام آشنا شد.


* قیام ۱۵ خرداد و شهید سید على اندرزگو:
شهید اندرزگو در جریان قیام ۱۵ خرداد، یکى از عاملین تظاهرات پرشور مردم بود که همان شب با اهداء کتابى از امام مورد تقدیر قرار گرفت.
پس از واقعه ۱۵ خرداد در همین رابطه دستگیر و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت ، و با این که در زیر شکنجه بیهوش شده بود، به سبب عزم خدادادى کوچکترین کلامى که بتواند شکنجه گران را به مقصودشان رهنمون سازد بر زبان نیاورد. پس از رهایى از زندان با شهید حاج صادق امانى و دیگر دوستانى که از سابق مى شناخت ارتباط برقرار کرد و تصمیم به مبارزه اى پیگیر و مسلحانه علیه رژیم شاهنشاهى گرفت و در راستاى این هدف وارد شاخه نظامى هیئت موتلفه جمعیتهاى اسلامى شد. و در همین زمان مساله ترور حسنعلى منصور نخست وزیر وقت مطرح گردید.


* ترور حسنعلی منصور:
اعدام انقلابى حسنعلى منصور با همکارى شهیدان محمد بخارائى، رضا صفار هرندى، مرتضى نیک نژاد و حاج صادق امانى جامه عمل پوشید. شهید اندرزگو که ۱۹ سال بیشتر نداشت در این عملیات مسئولیت کند کردن اتومبیل منصور را در محدوده بهارستان بر عهده داشت تا شهید بخارائى بتواند با دقت عمل او را از پاى در آورد. وقتى که شهید اندرزگو با موفقیت وظیفه خود را انجام داد، منصور به ناچار در نزدیکى مجلس از اتومبیل پیاده ، و عازم مجلس شد و همین امر فرصتى فراهم آورد که شهید بخارائى از این موقعیت به دست آمده ، استفاده کرد و خشم و نفرت ملت مسلمان ایران را با گلوله اى که شلیک کرد و در گلوى او نشاند، ابراز کرد. پس ‍ از این حرکت ، شهید اندرزگو براى اطمینان از مرگ منصور، خود را به او رساند و گلوله دیگرى در مغزش خالى کرد و به سرعت متوارى شد و از آن بعد زندگى مخفى اختیارنمود  ولى هرگز خود را از مبارزه پس نکشید و بیش از پیش در این عرصه گام برداشت . او مخفیانه در قم زندگى و تحصیل علوم حوزوى را ادامه داد.
رژیم که از یافتن وى مأیوس شده بود او را غیاباً محاکمه و به اعدام محکوم کرد.
پس از مدتى که او و دیگر همرزمانش مشغول فراگیرى علوم حوزوى بودند، توسط ساواک شناسایى شدند. اما اندرزگو توانست فرار کند و خود را مخفیانه به عراق رساند و از نعمات وجودى امام (ره) از نزدیک استفاده ها ببرد؛
شهید، در سال ۱۳۴۵ به ایران بازگشت و به قم رفت و مجدداً سرگرم فعالیتهاى انقلابى شد که دوباره شناسایى گردید و ناگزیر به تهران آمد و در محله چیذر سکنى گزید.


* فرار به افغانستان:
در سال ۱۳۵۱ شمسى ، یکى از دوستان وى دستگیر و در زیر شکنجه به مواردى در رابطه با شهید اندرزگو اعتراف کرد و ساواک از سر نخى که به دست آورده بود، در صدد دستگیرى وى برآمد، اما او توانست مثل همیشه از دست ساواک بگریزد و به قم برود.
بار دیگر ساواک موفق به شناسایى و محل زندگى او شد و این بار نیز وى از معرکه گریخت. خود را به مشهد رساند و در آن شهر با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى (تولیت فعلى آستان قدس رضوى) تماس گرفت و با کمک ایشان توانست به افغانستان فرار کند.وى در افغانستان تنها یک ماه دوام آورد لذا دوباره مخفیانه خود را به مشهد رساند.در این دوران شهید اندرزگو، روزها با لباس مبدل و با نامهاى مستعار به شهرستانهاى مختلف مسافرت مى کرد و به فعالیتهاى تبلیغى مشغول مى شد و شبها نیز در نزد ادیب نیشابورى به توسعه معلومات مى پرداخت .
در لبنان با نماینده امام (ره) در سازمان الفتح تماس گرفت و ضمن دیدن تعلیمات نظامى طرز استفاده از سلاحهاى سنگین را فرا گرفت و مقدمات وارد کردن چنین اسلحه اى را به ایران تدارک دید.
شهید اندرزگو ، چریکی بود که دامنه مبارزاتش، از لبنان تا افغانستان گسترده بود. او در مدّت اقامتش در لبنان، در تشکل بخشیدن به گروه های بسیاری از مبارزان پراکنده فلسطینی، موفقیت هایی کسب کرد.
شهيد اندرزگو پس از سال ها مبارزه با رژيم پهلوی، ۱۹ رمضان برابر با دوم شهريور ۱۳۵۷ در کمين نيروهای ساواک گرفتارشده و به شهادت رسيد.

**************************************

سید مصطفی خمینی در سال ۱۳۰۹ه.ش، در شهر مقدس قم در خانه پاک و بی‌آلایش دانشمند و مجتهدی بزرگ از فضلای حوزه علمیه‌، چشم به جهان گشود.
این نوزاد را به مناسب نام جد شهیدش - سید مصطفی- مصطفی نام نهادند.
سید مصطفی در سال ۱۳۱۶.ش  قدم به مدرسه گذاشت، دوران ابتدایی را در مدرسه‌های باقریه و سنایی قم به پایان رساند. علاقه فراوان وی به اسلام و روحانیت و راهنمایی‌های پدر بزرگوارشان موجب گردید که بعد از اتمام دوران ابتدایی در سال ۱۳۲۴ به صف طلاب حوزه پیوسته و  در کمتر از شش سال دروس سطح حوزه را به پایان رساند. ایشان در این دوره از اساتیدی چون آیات بزرگوار شیخ مرتضی حائری، شهید صدوقی، سلطانی و شیخ عبدالجواد اصفهانی بهره جست.
وی بعد از ۶ سال تحصیل در ۲۲ سالگی حدود سال ۱۳۳۰.ش به دوره تخصصی (خارج حوزه) خارج اصول و فقه وارد شده و در فقه و اصول از اساتیدی چون آیات عظام حجت، بروجردی، محقق داماد، امام خمینی (پدر ‌گرامی شان)، شاهرودی، خویی، محمد باقر زنجانی و سیدمحسن حکیم، بهره برد.
سیدمصطفی علاوه بر اجتهاد در فقه و اصول، در علوم معقول و منقول نیز دارای تبحر بوده است و دانش حکمت و فلسفه را از اساتید فن و حضرات آیات فکور یزدی، والد محقق، علامه طباطبایی، سیدابوالحسن رفیعی قزوینی فراگرفته و به سن ۳۰ سالگی نرسیده بود که جامع معقول و منقول شد.
او به مدت یک سال در شهر برسای ترکیه در تبعید بود اما باز آرام ننشست و سعی در بازگشت به ایران داشت و با رئیس سازمان امنیت برسای گفت و گو می‌کند تا با نصیری در مورد بازگشت وی به ایران صحبت کند، ولی نصیری شرایط گوناگونی مطرح می‌کند. گرچه او شرایط را می‌پذیرد ولی در آخر نصیری شرط می‌کند که باید در خانه روستایی خود باشد و ۲ نفر مأمور مراقب او باشند و چنانچه کسی از جلو خانه وی عبور کند، کشته خواهد شد. با این شرط سید مصطفی منصرف می‌شود.
مصطفی همراه پدر بزرگوارش سال ۱۳۴۴ از ترکیه به عراق تبعید می‌شوند و روز جمعه ۲۳مهر ۴۴ وارد نجف اشرف می‌شوند. رژیم شاه از حرکات سیدمصطفی بعد از تبعید امام به ترکیه به وحشت افتاده بود، زیرا وی هسته‌ مبارزاتی کانون‌های گرم فعالیت علیه حکومت گشته بود و از جمله این حرکتها، ترور حسن‌علی منصور بود که شهید بخارایی در دادگاه موقع بازجویی و محاکمه علناً اعلام می‌کند :
«وقتی شما مرجع تقلید مرا از کشور تبعید می‌کنید، من هم شما را از این جهان تبعید می‌کنم.»
یکی از طرح های سیدمصطفی برای حفاظت از جان امام، که هم رژیم ایران و هم رژیم عراق از ایشان ناراضی بودند، این بود که طلاب و شاگردان روحانی حضرت امام را تشویق می‌کرد آموزش نظامی ببینند و حفاظت از جان امام را بر عهده آنها گذاشت که در همین رابطه تعداد زیادی از یاران امام در نجف و لبنان دوره‌های نظامی دیده و از سال ۱۳۵۵.ش به طور کامل حفاظت از جان امام را بر عهده گرفتند.
سیدمصطفی در عراق نیز از مبارزه دست نکشید و به دنبال اوجگیری نهضت رهایی‌بخش فلسطین، تلاش فوق‌العاده‌ای به عمل آورد تا برادران روحانی خارج از کشور به پایگاه‌های فلسطین بروند و در آن جا دوره ببینند. خود ایشان هم با اسلحه سنگین دوره دیده بود و آن طور که خودشان نقل می‌کردند، حتی مجوز هدایت تانک را نیز داشتند. وی در منزل خود هم اسلحه‌هایی تهیه کرده‌بود و طلابی را که هنوز در مرحله ابتدایی و به پایگاه‌های فلسطین نرفته بودند در آن جا آموزش می‌داد. وی توجه ویژه‌ای به مبارزه مسلحانه داشت و از این که مسلمانان چرا آموزش نظامی نمی‌بینند اظهار تأسف و تأثر می‌کرد.
فعالیتهای ایشان سبب شد که در ۲۱ خرداد ۱۳۴۸.ش به دنبال برانگیختن آیت‌الله العظمی حکیم بر ضد رژیم بعث، دستگیر و به بغداد برده شد، و رئیس جمهور وقت (حسن البکر) به او هشدار داد که اگر مردم را بر ضد این رژیم تحریک کند و با مخالفان رژیم عراق در ارتباط باشد، تصمیمی درباره‌ تان می‌گیرم که ممکن است موجب ناراحتی پدرتان شود و جالب این که همین تهدید را سپهبد نصیری در سال ۱۳۴۲.ش، کرده بود.
* شهادت:
ترس از فعالیتهای سیدمصطفی عاقبت باعث شد که حکومت ایران و عراق تهدیدشان را عملی کنند و تصمیمی را که قبلاً گرفته بودند، به انجام رساندند و شب یکشنبه اول آبان ۱۳۵۶.ش، سیدمصطفی را در حالی که ۴۷ بهار از عمرش گذشته بود به طرز مشکوکی مسموم و به شهادت رسانند.

Copyright © 1387/11/11 - 1396 zohoor.ir تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه نشر معارف قرآن و ولایت محفوظ است.
Template Design:Akin Group
بازگشت به بالا