4

اشعار پیشگویی شاه نعمت ولی

پیشگویی انقلاب اسلامی وظهوردر اشعارشاه نعمت الله ولی

 

سید الکاملین نور الدین بن میر عبدالله بن محمد بن عبدالله بن کمال الدین یحیی بن هاشم بن موسی بن جعفر بن صالح بن میر حاتم بن سید علی بن ابراهیم بن سید علی کاشانی بن میر محمد بن سید اسماعیل بن ابی عبدالله بن محمد باقر فرزند حضرت علی بن الحسین ( علیه السلام ) در روز دوشنبه چهاردهم ربیع الاول 731 هجری قمری در شهر حلب متولد شد از عرفای مشهور قرن هشتم و نهم هجری بوده است و در روز پنجشنبه بیست و سوم ماه رجب 832 و به روایتی 834 هجری در کرمان دعوت حق را لبیک گفت و در شهر ماهان به خاک سپرده شد .
علامه شهید مرتضی مطهری می فرماید :شاه نعمت اله ولی از معاریف و مشاهیر عرفا و صوفیه است واین مرد نسب به علی (ع)می برد. سلسله نعمت الهی در عصر حاضر از معروفترین سلسه های تصوف است. قبرش در ماهان کرمان مزار صوفیان استو گویند 95 سال عمر کرد. اکثر عمرش در قرن هشتم گذشته و با حافظ ملاقاتی داشته (مجموعه آثار استاد شهید مطهری ج14ص577)

نسخه اصلی قطع جیبی:
درزمان پهلوی ملعون  اشعار پیش گویی های او درارتباط باظهور  از دیوان وی حذف شده بود ،لذا یک  چاپخانه  فقط بخش پیش گویی ها در ارتباط با ظهور را بصورت قطع جیبی چاپ وتکثیر نمود که مرحوم والد  حدود بیست سال قبل از انقلاب یک نسخه از آن را در جلوی مسجد شاه سابق تهران با قیمت  سه ریال خریداری کرده که اصل آن نزد حقیر موجود است واین اشعار از روی آن نسخه می باشد وفعلا ما هیچ نظری در ارتباط با مصداق سازی در باره ی این اشعار نداریم.س.م.ر
بسم الله الرحمن الرحیم
قدرت کردگار می بینم حالت روزگار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم بلکه از سر یار می بینم
از سلاطین گردش دوران یک بیک را سوار می بینم
هر یکی را بمثل ذره نور پرتوی آشکار می بینم
بعد از آل ائمه اطهار دیگری را سوار می بینم
از پس شاهی همه اینها چند سلطان بکار می بینم
از بزرگی و رفعت ایشان صفوی بر قرار می بینم
چند سلطان ز نسل او پیدا همه را بر قرار می بینم
آخر پادشاهی صفوی یک حسینی بکار می بینم
از بخارا هرات و بلخ و سرخس لشگری بیشمار می بینم
باز بعد از خرابی ایشان سار بانی بکار می بینم
نادری در جهان شود پیدا قامتش استوار می بینم
بیست و شش سال پادشاهی او تا بگردون غبار می بینم
آخر عهد نوجوانی او قتل او آشکار می بینم
پادشاهی ز نو شود پیدا
تیغ او آبدار می بینم
بیست و پنج است پادشاهی او سکه اش بی عیار می بینم
چون ز نسلش بسی ولد ماند بوالعجب روزگار می بینم
پادشاهی بود محمد نام شهیش با وقار می بینم
ده و هفت است پادشاهی او اولش با وقار می بینم
لشکرش سی سه صف برای جلال جنگ او آشکار می بینم
عهد آن شاه کشور دوران دو بلا آشکار می بینم
یک تزلزل بود یکی طاعون حال مردم فکار می بینم
غارت و قتل شیعیان علی دست ایشان بکار می بینم
غین و شین چونکه بگذرد از سال این اساس آشکار می بینم
شهر تبریز را چو کوفه کند شهر طهران را قرار می بینم
جنگ او در میان تبریز است فتح او آشکار می بینم
در صفا هان چو او پیاده شود در ابر قو سوار می بینم
چون بهم می رسند شاه و سوار قتل او آشکار می بینم
قتل آن شاه کشور دوران در صف کار زار می بینم
اربعین است پادشاهی او دولتش کامکار می بینم
دائم او را همی ز کثرت لیل لیل او بی نهار می بینم
لیک آن شاه را زیانی هست محرم او نگار می بینم
چون فریدون به تخت بنشیند دولتش بر قرار می بینم
صر صر دیگرش شود پیدا پای او در رکاب می بینم
مسکن و فوت او در اصفهان بر سر مرغزار می بینم
حاکم قندهار مثل شتر بر دماغش مهار می بینم
حکم درباره اش صدور دهند سر او را بدار می بینم
ناگهان شخصی از توابع لر
حاکم کامکار می بینم
هست شاه و وکیل خوانندش کمترین هوشیار می بینم
پادشاهی کند چو بیست و دو سال کارش آخر بزار می بینم
بعد از آن لر , لر دگر آید ظالم و نابکار می بینم
سکه از نو زند چو بر رخ زر درهمش کم عیار می بینم
هشت سال است پادشاهی او دولتش بی مدار می بینم
چون زمستان پنجمین گذرد ششمین خوش بهار می بینم
حال امسال صورت دگر است نه چو پیرار و پار می بینم
پادشاهی به تخت بنشسته دولتش پایدار می بینم
آن حسن خلق و آن حسن طینت باب عالی تبار می بینم
فرد مردانه اولوالعزی محرم آشکار می بینم
میم از اول و دال از آخر نام آن نامدار می بینم
پادشاه تمام دانایی در همه کار زار می بینم
گرگ با میش و شیر با آهو در چرا بر قرار می بینم
ناگهان کشته میشود در خواب قاتل او چهار می بینم
این جهان را چو او کند بدرود نیک از او یادگاری می بینم
بعد از آنگه که او فنا گردد شاه دیگر بکار می بینم
که محمد بنام او باشد تیغ او آبدار می بینم
چهارده سال پادشاهی او دولتش کامکار می بینم
ناصر الدین به نصرت دوران چهارده هشت سال می بینم
کوکب روشنی بود پیدا بلکه دنباله دار می بینم
از خراسان و ری صفاهان هم چه دهل ها بکار می بینم
روز جمعه در شهر ذیقعده تن او در مزار می بینم
شاه دیگر بکار آید شاهیش نا گوار می بینم
چهارشنبه ز شهر ذیقعده مرگ او آشکار می بینم
بعد از آنگه که او فنا گردد پسرش یادگار می بینم
غین و ده دال چون گذشت از سال بوالعجب روزگار می بینم
گرد آیینه است سیر جهان گرد و رنگ و غبار می بینم
شه چو بیرون رود ز جایگهش
شاه دیگر بکار می بینم
نوجوانی مثال سرو بلند رستمش بنده دار می بینم
در امور شهی است بی تدبیر لیکنش بخت یار می بینم
احتساب و حساب در عهدش سست و بی اختیار می بینم
ظلم پنهان خیانت و تزویر بر اعاظم شعار می بینم
دولتش بی حساب میدانم مکنتش بیشمار می بینم
در حقیقت شهی بود ظالم عاری از حق شعار می بینم
علمای زمان او دائم همه را تار و مار می بینم
دائم اسبش بزیر زین طلا کهتران را سوار می بینم
نا بکاری مثال دیو مهیب ستمش بزروار می بینم
چون فریدون به تخت بنشیند پسرانش قطار می بینم
در امور شهیش بی تدبیر لیک بختش ببار می بینم
نیست فضل الخطاب در عهدش فضل را مات وار می بینم
کار و بار زمانه وارونه قحط هم ننگ وار می بینم
عدل و انصاف در زمانه او همچو هیمه به نار می بینم
در زمانش وفا و عهد درست همچو یخ در بهار می بینم
پس فرومایگان بی حاصل حامل کار و بار می بینم
کهنه رندی بکار اهرمنی اندرین روزگار می بینم
متصف بر صفات سلطانی ست لیک من گرگ وار می بینم
هست فصل حجاب در عهدش فصل را بی تبار می بینم
چون دو ده سال پادشاهی کرد از شهی بر کنار می بینم
روز شنبه ز شهر ذیقعده تن او بر مزار می بینم
پسرش چون به تخت بنشیند بوالعجب روزگار می بینم
سکه نو زند چو بر رخ یار درهمش کم عیار می بینم
غارت و قتل مردم ایران دست خارج بکار می بینم
جنگ و آشوب و فتنه بسیار در یمین و یسار می بینم
کا ر و بار زمانه وارونه بلکه وارونه وار می بینم
پدران رحم بر پسر نکنند پسران را بدار می بینم
جنگ سختی شود تمام جهان کوه و صحرا تبار می بینم
مردمان جهان چه مرد چه زن همگی در فرار می بینم
اندکی امن اگر بود آنروز در سر کوهسار می بینم
دولت مرد و زن رود به فنا حال مردم فکار می بینم
کم ز چهل چونکه پادشاهی کرد سلطه اش تار و مار می بینم
بر سر کوی و بر سر برزن نام او زشت وار می بینم
جنگ و آشوب و فتنه بسیار در کمین بیشمار می بینم
شور و غوغای دین شود پیدا سر به سر کار زار می بینم
بعد از این شاهی از میان برود دولتی پایدار می بینم
سیّدی را از نسل آل رسول نام او بر قرار می بینم
نایب مهدی آشکار شود نوع عالی تبار می بینم
پادشاهی تمام دارنده سروری با وقار می بینم
بندگان جناب حضرت او  سر به سر تاجدار می بینم
گرگ با میش و شیر با آهو در چرا هم کنار می بینم
تا چهل سال ای برادر جان دور شهریار می بینم
دور ایشان تمام خواهد شد
لشکری را سوار می بینم
قائم شرع آل پیغمبر به جهان آشکار می بینم
دولت مهدی آشکار شود بلکه من آشکار می بینم
( م ح م د ) می خوانند نام آن نامدار می بینم
صورت و سیرتش چو پیغمبر حلم و علمش تمام می بینم
در کمر بند آن سپهر وقار تیغ چون ذوالفقار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم بلکه بر سر یار می بینم
سمت مشرق زمین طلوع کند گور دجال زار می بینم
رنگ یک چشم او به چشم کبود خری بر خر سوار می بینم
لشکر او بود ز اصفهان هم یهود و مجار می بینم
هر قدم از خرش بود میلی دور گردن غبار می بینم
صورت نیمه همه خورشید به نظر آشکار می بینم
آل سفیان همه طلوع کند همه کس را فکار می بینم
سروری را که هست پاینده یا با ذوالفقار می بینم
هم مسیح از سما فرود آید پس کوفه غبار می بینم
آل سفیان تمام کشته شوند با هزاران سوار می بینم
از دم تیغ عیسی مردم قتل دجال زار می بینم
مسکنش شهر کوفه خواهد بود دولتش پایدار می بینم
کار داران نقد اسکندر همه در راه کار می بینم
ترک اغیار سید خواهد بود خصم او در مهار می بینم
نه درودی بخود همی گویم بلکه از سر یار می بینم
نعمت الله نشسته در کنجی همه را در کنار می بینم

آمار بازدیدکنندگان سایت

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید کل
819
12439
17117742

آی‌پی شما: 54.162.164.247
امروز: دوشنبه، 02 مرداد 1396 - ساعت: 01:05:20
Copyright © 1387/11/11 - 1396 zohoor.ir تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه نشر معارف قرآن و ولایت محفوظ است.
Template Design:Akin Group
بازگشت به بالا